هیچکس نمی فهمه من چه حالی درام، همه ی زندگیم شده بود، دیگه نمی تونم خنده هاش رو ببینم تخت کوچولوش رو هنوز برنداشتم هرشب براش لالایی می گم زندگیم ویرون شده حوصله دیدن هیچ کس رو ندارم دیگه سر کار نمی رم، بعد از یه ماه امروز اومدم پش شادی اما اینجا هم نمی تونم بمونم چون آخرین باری که اومدم با آرمان اومده بودم، هر جا که نگاه می کنم یه خاطره ازش دارم . کاش منم می مردم چرا مرگ دست خود آدم نیست اینکه آخه نشد، من نمی خوام دیگه زنده بمونم زور کهنیست، بابا نمی خوام زندگی کنم چرا باید هر ثانیه کاری رو انجام بدم که عذابم می ده؟///////
چرا مگه زوره نمی خوام زنده باشم نمی خوامممممم








علاقه مندی ها (Bookmarks)