اصلا نمی دونم چطوری تعریف کنم، هر چند همیشه اون صحنه جلوی چشمم هست اما گفتن در موردش اذیتم می کنه.. ولی می گم چشم.
یه شب من شیفت بودم و آرمانم خونه پیش امید بود، ساعت 11 شب بود امید زنگ زد گفت که حال آرمانم خوب نیست و هر چی خورده بالا آورده، بهش گفتم که چی بهش دادی گفت هیچی غذای همیشگیشو، منم فکر کردم مثل همیشه که زیاد می خوره شده و گفتم از شربتش بهش بده اگه باز هم بهتر نشد ببرش بیمارستان .... (بیمارستانی که نزدیک خونمون بود) منم میام اونجا، با اینکه این اتفاق معمولا براش می افتاد اما این دفعه خیلی نگران شدم، سریع دوباره زنگ زدم گفتم امید بیارش .. سریع از بیمارستان اومدم بیرون و رفتم بیمارستان .......، ده دقیقه بعدش هم امید اومد، آرمان کوچولوم داشت گریه می کرد، اونجا هم انگار نه انگار که بیمارستان اطفاله، آرمان رو بغلم گرفته بودم و از این اتاق به اون اتاق می رفتم، کم کم صدای گریه اش کم شد و بی حال توی بغلم چشماشو بست، فکر کردم خوابش برده، دکتر اومد شروع کرد معاینه کردش البته بعد از 45 دقیقه، اون هم آروم خوابیده بود، دکتر چشماشو به زور باز کرد، بعد از من پرسید ضربه نخورده؟ گفتم نه، به امید نگاه کردم، یه دفعه امید گفت ضربه خورده...... انگار دنیا روی سرم خراب شد گفتم چه ضربه ای؟؟؟ گفت از چند تا پله افتاده پایین، باورم نمی شد که این اتفاق برای آرمان افتاده، گفتم چه پله ای؟
امید گفت شب میخواستم آشغالا رو بزارم بیرون، در و نبستم و رفتم، وقتی اومدم دیدم آرمان پایین پله های راهرو افتاده و داره گریه میکنه. گفتم چرا در رو نبستی گفت همیشه این کار رو می کنم، هیچ وقت آرمان نمی اومد بیرون................... دکتر سریع براش ام آر آی نوشت، اما آرمانم به ام آر آی نرسید، توی بغلم خیلی آروم رفت.. باورم نمی شد اصلا باورم نمیشه.. اصلا حالم خوب نیست، چی کار کنمممممممممممم نمی دونم








علاقه مندی ها (Bookmarks)