imoon عزيز اين كارو يه بار مي خواستم بكنم . دقيقا حرفايي رو كه بهم زدي بهش گفتم . و بهش گفتم فقط يه بار بياد تا آخرين بار مثل دو تا آدم حرفامونو بزنيم .
به هيچ عنوان قبول نكرد و گفت از نظر اون همه چي تموم شده است . و تمايل نداره ديگه اصلا و به هيچوجه منو ببينه . گفت هر حرفي داري پاي تلفن بزن .
دقيقا عين كلمات تو رو بهش گفتم و فقط خواستم كه يه ماه يا حداقل يه هفته با هم دوباره زندگي كنيم . به همه اشتباهاتمم اقرار كردم و گفتم ديگه تكرار نمي كنم . و يه كمي هم از ايراداي اونو گفتم چون بچه ها گفته بودن به هيچ عنوان سعي نكن ازش ايراد بگيري ولي با اين حال يه اشكالات اونم بهش گفتم ولي در نهايت گفت من همه اينا رو قبول دارم ولي بر نمي گردم به هيچ عنوان حتي يك ساعت ديگه برنمي گردم . ما دو تامون اشتباه كرديم ولي الان ديگه وقت برگشتن نيست .
گفت بيخود ديگه به من و برگشتم فكر نكن . من همه اشتباهاي تو و خودمو مي دونم و مي دونم كه تو اين مدت خيلي از اشتباهاتو پي بردي و درست كرديوديگه تكرار نمي كني ولي متاسفانه با اين كه ناراحت مي شي ولي مجبورم بهت بگم من هيچ احساسي به تو ندارم ديگه و كسي رو هم كه بهش احساسي ندارم پيشش زندگي نمي كنم.
اونروز اصلا التماسش نكردم و خيلي هم منطقي حرف زدم و اونم منطقي حرف زد . گفت ببين يه حرمتايي بين ما و خانواده هامون شكسته شده كه ديگه قابل برگشت نيست . من مي دونم كه تو از اين به بعد با هيچ مردي حتي حرفم نمي زني ولي متاسفانه نمي تونم گذشتتو ببخشم و دائم دارم به اين فكر مي كنم كه چه اتفاقاي ديگه اي ممكنه بين شما افتاده باشه . متاسفم شايد همونجور كه مي گي دارم اشتباه فكر مي كنم و چيزي بينتون نبوده ولي من چيكار كنم اين افكار منو از پا در آورده و هيچ جوريم از مغزم نمي ره بيرون.









علاقه مندی ها (Bookmarks)