الناز گلم
مي دونم كه الان مشغول درسي و سرت شلوغه اما اگه دلت خواست بعدا بيا مطلبمو بخون.
تو با ازدواج سنتي مشكل داري عزيزم اين لينك رو بخون: (مخصوصا حرفاي آقاي baby)
http://www.hamdardi.net/thread-15201.html
برداشت تو از ازدواج سنتي يا مدرن چيه؟
من هم مثل تو ازدواج با كسي كه هفت پشت غريبه هست و يك واسطه كه مطمئنا از هر دو طرف (دختر و پسر) شناخت نداره بخواد ميانجيگري كنه و طي دو جلسه مراسم خاتمه پيدا كنه رو قبول ندارم.
مشكل اينه كه از قديم بعضي حرفا رو تو مغزمون كردند و هرگز نمي تونيم اونا از ذهنمون بيرون كنيم و يكيش همينه كه ازدواج سنتي بهترين نوع ازدواجه. اما اون مال زماني بود كه جامعه هم سنتي بود انتظارات سنتي بود بچه ها به خانواده ها شبيه بودن. اما حالا چند پسر مي شناسي كه عقايدش شبيه خانواده باشه؟
هنوز دو ماه نيست كه يكي از دوستاي مسجديم از پسري طلاق گرفته . بعد از عقد (دو سه ماه بعدش) فهميد كه نه تنها پسره معتاده بلكه دزد و دخترباز هم هستو خانوادش هم نمي دونستن (البته گويا).
من خودم تركيبي از ازدواج مدرن و سنتي رو مي پسندم![]()
مهم نيست كه اولين آشناييت چي جوري باشه زماني باشه كه آقاپسر تو خيابون برات يه قهرمان بازي درآورده و تو عاشقش شدي (مثل حضرت موسي(ع)) يا به قول آقاي بي بي دوستت كسي رو بهت پيشنهاد داده و ...
مهم اينه كه بعد از اون بتوني شناخت كافي رو از فرد بدست بياري! اما اگر باز هم دلت به اينكه كسي رو اولين بار در مراسم خواستگاري ببيني و بعدا بخواي در موردش شناخت بدست بياري راضي نيست، خوب سعي كن افرادي كه دوست داري و نسبت بهشون شناخت داري رو به سمت خودت جذب كني (البته تعداد خواستگارات كاهش پيدا ميكنه) مثلا در دانشگاه يا محل كار يا ...
اما اينو هم به ياد داشته باش گلم كه يكي از مهمترين ملاكهات هم نظر خانواده باشه مخصوصا پدرت (نه به خاطر اسلام و ... نه ...تجربي ميگم) اگر نظرشون نادرست باشه و پسره تو رو واقعا بخواد براي بدست آوردنت رضايت رو بالاخره ميگيره اما گاهي هم اونا دوردستهايي رو مي بينن كه تو نمي بيني!مثل همون موري كه داخل يه قطره آبه و فكر ميكنه درياست ...
من قبلا خواستگاري داشتم كه البته هيچ حسي بهش نداشتم نمي دونم چرا؟!!
وقتي از شرايط و موقعيت و قيافه و ... براي دوستام ميگفتم همه گفتن اگر باهاش ازدواج نكني احمقي!
من كم كم خودمو براي ازدواج آماده كرده بودم اما در همون مواقع پدرم سر يك موضوع مخالفت كرد و البته باز هم تصميم گيري رو به خودم سپرد.
در نهايت جواب رد داديم اون موقع دلم خيلي گرفت وگريه كردم و گفتم عجب پسر خوش قيافه و آينده داري رو از دست دادم ... چرا؟
اما حالا كه بيش از يك سال از قضيه ميگذره خدارو شاكرم كه قبول نكردم. هميشه دلم ميخواد پدرمو بغل كنم و بهش بگم چقدر خوشحالم كه منو از ازدواج منصرف كرد و چقدر مديونشم(البته خجالت ميكشم و هيچ وقت اين كارو نميكنم)
راستي الان پست بهشتو ديدم! .... حسسسسسسسود!






و خانوادش هم نمي دونستن (البته گويا).
) يا به قول آقاي بي بي دوستت كسي رو بهت پيشنهاد داده و ...
گريه كردم و گفتم عجب پسر خوش قيافه و آينده داري رو از دست دادم ... چرا؟
(البته خجالت ميكشم و هيچ وقت اين كارو نميكنم)
) و يا اينكه جهاد زن در شوهرداريشه و اينا رو قبول ندارم 
امیدوارم قبول بشم دیگه هر چی خدا بخواد..
علاقه مندی ها (Bookmarks)