سلام دوستان خوبم
امیدوارم حال همه تون خوب باشه و شاد شاد باشید
چی بگم ؟ از کجا بگم ؟ چطوری بگم ؟ چقدر بگم ؟
قضیه خواهرم و خواستگارش رو که میدونید ؟ دوستانی که در جریان نیستند و دوست دارن میتونن بخونن...
دیروز برادر بزرگم اومد خونه مون...البته به خاطر قضیه دیگه ای که همون رو باز ناراحت و عصبی کرده بود( بابام تلفنی باهاش صحبت کرد و گفت بیا اینجا کارت دارم
اونم بعدازظهر اومد...
طلبکارانه!!!!!
دوبار دیگه که اومد بود نرفتم پیشش و سلام هم نکردم اما دیروز رفتم چون اون یکی بحثمون خیلی مهم بود و دیدم اگه نرم نمیشه بسم الله گفتم و رفتم
هرچی خواهرم گفت نرو تورور خدا وگرنه عصبی میشه و با قضیه من ربطش میده ، گفتم نه باید برم تا کی بذارم این حرفا تو دلم بمونه ؟
میان بحثشون نمیدونم چی شد که به من گفت :تو خیلی مومنی اما گاهی زیره زیره ......!!!!!! همین
بحثشون که در مورد اون قضیه تموم شد، گفتم خب حالا دیگه نوبت منو توه!
افتادم یاد حرفایی که شماها اینجا بهم زده بودید و تشویقم کردید به صحیت کردن و جرات و احترام و ...
با یه لبخند گفتم خب حالا بگو ببینم من زیره زیره چه کارایی کردم ؟
گفت هیچی ولش کن اگه بخوام بگم شری درست میکنم واز این خونه میرم!!!
گفتم آخه چی شده ؟ چرا حرف نمیزین خب ؟
همینجوری یه آماری از خود م درآوردم و گفتم 90% اختلافات خونوادگی به خاطر صحبت نکردن و سوء تفاهمه...
حرف بزن به خدا دوست دارم بدونم من جیکار کردم ؟
گفت : در مورد خواستگار خواهرم ، گفت تو زیره زیره کار رو تموم کرده بودی و فقط این آخری به ما گفتی!!
به اونها هم گفتی : خب اینها هم برادرهام هستند دیگه !!!:
آخه تو سفر منو خواهرم با یه گروه اداری از همکارانم بودیم و خواهرم همراه من بود.
گفت : راستش من فکر کردم تو شاید چند دقیقه ازش غافل شدی و اون با پسره حرف زده و همدیگرو دیدن و قول و قرار ازدواج گذاشتن و ما هیچکاره ایم...
دقت کنید، گفت فکر کردم
گفت تو خیلی واسه خونه و خونواده زحمت کشیدی دستت درد نکنه اما در مقامی نیستی که قول دختر بدی به کسی!!!!!!!
من بدبختگفتم من کی همچین کاری کردم ؟ من قول خودمم نمیتونم بدم به کسی چه برسه به خواهر..
باور نمیکرد که نمیکرد...آخرش قرآن آوردم خودم و خواهرم دست گذاشتیم روش که این دوتا جوان رو در رو همدیگرو ندیدن و قول ازدواج ندادن و صحبت نکردن یه خوده اروم شد0البته منظور اون ملاقت بود وگرنه اگه اسم تلفن می آورد که واییییی کی قسم میخوردچون من از ارتباط تلفنی شون خبر داشتم)
بعدش گفت خب دیگه پس مشکلی نیست ، حالا میخواید خودم زنگ بزنم تا برگردن؟؟!!
گفتیم نه ! من گفتم اگه خدا بخوادو قسمتشون باشه احدی نمیتونه مانع بشه واگرم نخواد باز محاله بهم برسن..
اونم گفت درسته...
گفت حالا بهتر شد تا فکر نکنن دختر از سرراه آوردیم و دو دستی تقدیمشون میکنیم ..
اگه زنگ زدن بگید برادرم دیگه مخالف نیست ، همین
حالا از دیروز خیلی ناارحتیم که کار کشی به قسم خوردن .آخه هیچوقت اینحجوری کسی بهمون مشکوک نبوده و
اگه نیمگفتن مومنی و فلان ناراحت نبودم اما اول اینو گفت و بعد قسم...
از یه طرف نگرانم که چرا اینکارو کردیم ؟ منظور منو خواهرم این بود که ملاقات حضوری نداشتن قسم خوردیم اما همش میترسم که شاید نباید قسم میخوردیم چون اونا ارتباط داشتن اما تلفنی
از طرف دیگه هم من و هم خواهرم دیگه می ترسیم برگردن چون با یه تصور بیچاره مون کرد حالا اگه بفعهمه ارتباط داشتن که هردو مونون میکشه و خلاص.
خواهرم میگه دیگه نمیخوام برگرده ، تمام
نمیدونم حالا چکار کنم ؟
وقتی بابام گفت حرف حسابت چیه ؟
گفت : شما هررررر کاری بکنید اووووووول باااااااید به من بگید چون من بزرگترم و هرچی من بگم باید بشه!!
مادرم گفت : پس خودتون چطور بدون اینکه به ما بگید رفتین خواستگاری و تا مرحله عقد هم پیش رفتید مگه ما خونوادت نیستیم ؟
گفت : آخه زن من بلده چطور دختر پیدا کنه و بره خواستگاری اما شما بلد نیستید!!1
هیچ چیز دیگه ای هم در موردش نگفت ! تازه برادرم ازش پرسیده بود که : خب مهریه و خرید و ... چی ؟گفته بود : خونواده دختره گفتن به کسی چیزی نگید فعلا!!1
مسئله دیگه اینکه : یکی از برادرهام گفت نیاز دارم یه وام کالا برام میشه بگیری ؟
منم گرفتم و اون بنده خدا خودش قسطهاشو میده ...
دیروز میگفت : تو حق نداری براش وام بگیری و به تو جه ؟
میگفت حق نداری به کسی کمک کنی ....به برادر کوچیکه هم گفت: حق نداری و نباید هوای بقیه رو داشته باشی مخصوصا خواهر بیچاره ام که ازدواج کرده ...
گیر الکی بود دیگه ..
بعد شم رفت....
اینم ماجرای دیروز من و رفع خستگی یه هفته کاری ، عجب آرامشی داشتم من...
راستی چرا بعضیها فکر میکنن میتونن و حق دارن آرامشی که خدا بی منت به بنده هاش هدیه داده رو ازشون بگیرن ؟؟
آرامش حق خدادادیه ماست ف مال خودمونه اما ازمون میگیرنش آخه چرا ؟
امیدوارم هیچ کس از آرامش محروم نشه که بد دردیه![]()








گفتم من کی همچین کاری کردم ؟ من قول خودمم نمیتونم بدم به کسی چه برسه به خواهر..






علاقه مندی ها (Bookmarks)