[align=justify][align=right] ستایش عزیز سلام

راستش دو سه روزیه یکم معذبم آخه اینجا تاپیک شماست و برا همین تصمیم گرفتم از اینجا به بعد من همراه شما پیش برم و همسو با هدف شما.یعنی کمال گراییم رو به صورت جداگانه حل کنم و اینجا بپردازیم به موضوع اصلی که همون رها شدن هست:)
بذار راجع به آرامش ذهن ات صحبت کنیم...گفتی که فعلا رسیدن به این آرامش تنها هدفت هست،میخوام بدونم اقدامی هم داری؟کاری؟تمرین تفکری؟یا چیزهایی شبیه اینا...؟
برا خالی شدن ذهن ات چکار کردی؟توقف فکر؟یا...؟
در مورد مسائل حل نشده در گذشته...راجع به این چی؟
راستش من تا سن17-18 سالگیم تنها کاری که راجع به این مسائل میکردم این بود که یا
شبها بیصدا زیر پتو چند ساعت گریه میکردم یا بطور ارثی مثل مادرم صبوری میکردم اما از اون
سالها که تغییرات در من رشد سریعی پیدا کرد فهمیدم راههای دیگه ای هم میشه در مورد
اینجور مسائل در پیش گرفت...اول از همه اومدم و اونها رو دسته بندی کردم:
1-مسائلی که بطور کل تمام شده بودن و من هیچ کنترلی روی اونها نداشتم
2-مسائلی که یا خودشون یا بازتابشون هنوز تو زندگی من وجود داشت و من میتونستم کاری کنم...
هر دو دسته روی من تاثیر داشتن و به قول شما باید حل میشد...راهکارم برا دسته اول کاملاذهنی بود،ذهن من نمیخواست اونها رو تمام شده بدونه و مدام اونها رو ذخیره میکرد
وقتی میدید من سعی دارم کنترلش کنم از لایه های بالا مسائل رو میفرستاد به لایه های عمیق تر و
پایین تر دقیقا مثل شما عزیزم.
و تو یه محدوده زمانی من تصمیم گرفتم ذهنم رو خونه تکونی کنم.هر چیزی که مربوط به
گذشته بود و آزارم میداد رو سعی کردم به یاد بیارم و بنویسم حتی چیزای خیلی ریز،مثلا
کلاس اول دبستان مداد خوشکل دوستم که من نداشتم تو ذهنم مونده بود و متعجبانه اونجا ب
بود که فهمیدم چرا الان انقدر به خودکار های رنگی علاقه دارم و مدام میخرم!!بخاطر خیلی از
مسائل گذشته ام دوباره ساعت ها گریه کردم،بخاطر سختی هایی که کشیده بودم،ظلم
هایی که در حقم شده بود،حق هایی که زائل شده بود،دوباره نفرتی که از بعضی ادمها از
گذشته تو وجودم بود رو حس کردم حتی گاهی وقتها قوی تر از قبل...!اما همه اینها رو هدفمند
انجام میدادم،راستش ستایش جان من از خیلی قبل تر بدون اینکه اطلاعاتی راجع به مراقبه
داشته باشم اینکار رو انجام میدادم و راهکارم برا مسائل دسته اول هم مراقبه بود؛تو زمان
هایی که فقط من بودم و من و سکوت مطلق،کاملا تمرکز میکردم و خودم رو تو یه سالن
سینمای بزرگ تنها میدیدم،گذشته ام رو پرده بود،خاطراتم یکی یکی می اومدن، من برا هر
کدوم واکنش های خاص خودش رو داشتم؛گریه میکردم،غصه میخوردم،خشمگین میشدم،متنفر میشدم و...
هر خاطره و واکنش به اون من چندین روز طول میکشید در تمام این مدت من مینوشتم هر چی به
ذهنم میرسید تمام احساسم رو مینوشتم...هر چی...گاهی میدیدم بعد از چند ساعت فقط
کل صفحه رو فقط خط خطی کردم!یا فقط چند تا دایره کشیدم گاهی هم اونقدر مینوشتم که
جای خودکار روی انگشتام میموند!اما با کمال تعجب میدیدم یواش یواش مساله داره کم رنگ
میشه!و وقتی حس میکردم خالی شدم نوبت مرحله آخر بود...
اون تکه از فیلم رو جدا میکردم و میسوزوندم...و هر چی که نوشته بودم رو هم از بین
میبردم.دیگه اون مساله نبود.واقعا نبود...فیلم رو دوباره مرور میکردم تا مطمئن شم اون قسمت
پاک شده و بعد میرفتم سراغ مساله بعد.همونجور که گفتم اینکار خیلی وقت و انرژی گرفت اما من میخواستم این اتفاق بیفته و ذهنم رو فقط معطوف به همین کرده بودم.
من اینجوری مسائلی که در گذشته تمام شده بودن و کنترلی روشون نداشتم رو تو ذهنم حل میکردم در واقع خاطراتش رو پاک میکردم و جاش رو با مسائلی از زمان حال پر میکردم:)البته نمیدونم درست بوده یا نه ولی رو من کاملا جواب داد و من از گذشته بدم رها شدم
چون طولانی شد راجع به مسائل دسته دوم تو پست بعد میگم اما دوست دارم تجربیات شما رو هم تو این مورد بدونمSmileبیا از اینجا شروع کنیم و کاربردی جلو بریم

موافقی؟
[/align][/align]
علاقه مندی ها (Bookmarks)