نمي دونم. درست نميدونم
قبلا هميشه خودش مي گفت اينقدر زجرت مي دم كه طلاق بگيري
چند وقت پيش هم گفت اگه ميخواي بيا توافقي جدا شيم كسي نفهمه كسي نياد منم قبول كردم بعدش گفت نه من طلاقت نميدم من دوست دارم
ميگه دوست دارم ولي تغييرش برا 2روزه
الان تقريبا جدا هستيم اونم به اصرار من كه ديگه نميتونم
مشكلم فقط پدر مادرم هست
كه الان هميشه مي ترسن
حتي اگه يه شب من خونشون بمونم اينقدر نگران ميشن كه داغونم مي كنه
بابام ميگه زندگي مثل جنگه خونتو ترك نكن
مامانم ميگه بايد تحمل كني همه مشكل دارن همه كتك خوردن
من بابامو ميبينم چطور به زندگيشو زنش اهميت ميده وقتي با هم بحث مي كنن به اون جاهاي كه من رسيدم نرسيدن
الان احساس كردن كه ما قهريم اما من خودم هنوز بهشون نگفتم كه چرا و دوباره رو من دست بلند كرده .
هر چند كه اگه بگم اتفاقي نميفته
بابام اوايل كه فهميد مي گفت من نميخوام تو سختي بكشي مگه من تو از سر راه آوردم .
الان كه تقريبا جدا هستيم يعني با هم كاري نداريم هيچ رابطه اي با هم نداريم من احساس بهتري دارم
اينم من خودم خواستم، اصرار كردم چون ديگه تحملش نداشتم امروز قربون صدقم بره فردا تو سرم بزنه .
مشكل مالي هم دارم نميخوام ازش پول بخوام
هنوز نتونستم از نظر مالي مستقل بشم
من فكر مي كنم بيشترين دليلش خوانواده باشه كه ميگه طلاقت نميدم
من خودم از بابام مي ترسم
فعلا دارم اينجوري ادامه ميدم تا كي نميدونم
اما دوباره بياد التماس كنه چقدر مقاومت كنم چون تو يه خونه مثلا زندگي مي كنيم
[/color]








علاقه مندی ها (Bookmarks)