RE: **بچه ها بیاین...... خوش میگذره ..... باور کنین **
کلاس اول دبستان بودم نمره ام شده بود هجده ناراحت بودم و عصبانی که چرا 18 شده ام محکم به سنگی لگد زدم سنگ هم پرتاب شد و کنار پای پسری که رد می شد به زمین خورد. فکر کردم به او سنگ پراندم هر چه گفتم اشتباهی بوده قبول نکرد و گلاویز شدیم. تمام دکمه های پیراهنش کنده شد و کتکی مفصل خورد!
من از خودم عصبانی بودم اما او به من گیر داده بود!
ولش کردم و رفتم کیفم را برداشتم که بروم که ناگهان سنگی به پشت کمرم خورد تا آمدم برگردم سنگی دیگر به گوشه چشمم خورد!
هنوز هم رد سنگ بر گوشه چشمم است! به خاطر یک 18 !
[align=right][size=large]ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم
رهرو منزل عشقیم و ز سرحد عدم تا به اقلیم وجود این همه راه آمده ایم[/size][/align]
علاقه مندی ها (Bookmarks)