سلام دوستای گلم. ممنون ازتون.
SENSEIعزیز، من خیلی احساساتی هستم. ولی نمیتونم ابراز کنم. میدونم همه جای زندگیم رو داره تحت تاثیر میذاره. ولی همین پدر و مادر م بودن که منو اینجوری بزرگ کردن. اونا دوست داشتن ما فقط درس بخونیم. و فراموش کردن یادمون بدن که با احساساتمون چی کار باید بکنیم. اینجوری بزرگ شدم تا اینکه به این سن رسیدم و یک دفه یه خلاء بیست و چند ساله رو توی خودم حس کردم.
سارا بانو ی عزیزم،
اون لینک رو رفتم. خب بچگی هام رو که آره. همونجوری که گفتی بود.
اما از وقتی که یه خورده شخصیتم شکل گرفته، یعنی از حدود 5 ،6 سالگی دیگه اون چیزایی که توی متنت بود برای من صادق نیست. حالا باز هم توضیح میدم.
متن دومت خیلی قشنگ بود. بعد از خوندنش نتونستم جلوی اشکامو بگیرم. ممنونتم
پاييز خزان2عزیز،
یه خرده از جوابتون رو نوشتم تا اینجا (در جواب بهSENSEI.)
اما بقیش: من همیشه سعی میکنم نقشی رو که دارم درست انجام بدم. برای برادرام خواهری کنم و برای مادرم دختری. یعنی من همیشه به حرفاشون گوش میدم. مادرم باهام درد و دل میکنه. به حرفاش با حوصله گوش میدم و حتی اگه راهی به ذهنم برسه، با هم هم فکری میکنیم. سعی میکنم دختر خوبی باشم براش.
اما من هر وقت که اومدم باهاش حرف بزنم، یا گوشه کنایه تحویل گرفتم، یا حرفای دفه ی پیشم سرکوفت شده رو سرم یا... یه جورایی یه طرفه شده رابطمون. دیگه خیلی وقته راجع به حرفای معمولی فقط باهاش حرف میزنم. نه راجع به حرفای دلم.
yasa ی عزیز،
ممنون که نظرت رو گفتی. ولی بنظر من نه پدر مادر ما درست عمل کردن نه پدر مادر اونایی که توی خوابگاه دیدی. من که الان با این مشکل مواجه هستم، از هزار جا یه عالمه راه های تربیتی دارم یاد میگیرم که چه جوری فرزندم رو تربیت کنم که دریافت و ابراز عشق و محبت رو توی یه محیط امن مثل خونواده داشته باشه و از طرفی استقلالش هم خدشه دار نشه. البته من به پدر مادرامون حق میدم. چونکه اون وقتا زیاد از این جور چیزا (بحثای روانشناسی و ... )باب نبوده.
امیدوارم در آینده بچه هام دیگه با این موضوع درگیری نداشته باشن. چون خودم چشیدم. میدونم چه دردیه.
silda ی عزیز،
خوشحالم که شما یه همجین نعمت بزرگی دارید. خوشحالم که پست من یه همجین اثری روی شما گذاشته.
قدر پدرت رو بدون. میدونم که قدرشون رو میدونی. ولی بذار پدرت بشنوه که قدرشو میدونی. بیشتر از اونی که فکرشو بکنی براش مهمی. اینو بهش بگو که دوسش داری. حتما بگو. پدرت منتظر شنیدن کلمات عاشقانه شماست. مطمئنم. یه وقت ازش دریغ نکنی![]()










علاقه مندی ها (Bookmarks)