آره عزيزم منم دقيقا عين توام!نوشته اصلی توسط دختر مهربون
در چهارسالي كه شهرستان درس ميخوندم(دانشگاه) فقط دوبار با پدرم تلفني حرف زدم كه اونم زماني بود كه مريض بود و من مي خواستم حالشو بپرسم
ديگه حالا روم نميشه بغلش كنم دليلشم كاملا واضحه چون ديگه احساس غريبگي ميكنم!
البته اين عدم وابستگي هميشه هم بدنيست! بعضي وقتها واقعا باعث ترقي انسانه من بعضي دوستامو ميبينم كه تو خوابگاه فوق العاده به پدر و مادرشون وابسته بودند و ارتباط خيلي صميمي با اونا داشتند حالا كه ازدواج كردند 1000 مشكل دارند! خانواده هاشون تو زندگيشون دخالت ميكنند، كوچكترين عيب يا ايراد همسر رو سريع به بابا و مامانشون گزارش ميدن، هيچ رازي در زندگي زناشوييشون از مامانشون مخفي نميمونه! لوس و پرتوقع بار اومدن و...
وقتي اينا رو ميبينم به پدر و مادر خودم افتخار ميكنم كه منو اينقدر مستقل بار آوردند!![]()









علاقه مندی ها (Bookmarks)