سلام
اگر دختر هستید بهتون توصیه میکنم حتی به این موضوع فکر هم نکنید
اینو به همه ی دخترای در شرف ازدواج میگم
معمولا وقتی دختر محرم کسی بشه بعد از مدت کوتاهی دیگه فکر میکنه طرف شوهرشه ؛غافل از اینکه آقا چی فکر میکنه....
خوشبینانه ترین حالتش اینه که نیت کاملا درست بوده باشه، دنیا رو چه دیدی ممکنه راحت طلبی به مذاقش خوش بیاد و نخواد به این زودی ها زیر بار مسئولیت بره .شاید هم وقتی میبینه که تعهد هم نداده پس خیلی راحتتر از شما به جدایی فکر کنه در حالی که نمیدونه اگر سرنوشت دیگری رو نادیده بگیره و بخواد نامردی کنه در حقیقت داره به خودش هم بدی میکنه
این موضوع خیلی اما و اگر داره.......................................... .......................
شما که نمیخواید با صحنه هایی از این قبیل مواجه بشید :
سکانس 1
دست تو دست نامزدت که محرمت هم هست تو خیابون و این و اون ور راه میری و با خوشحالی به دوست و آشنا و فامیل میگی نامزدته و فلان موقع عقدتونه.
سکانس 2
دست تو دستش دادی و دیگه باورت شده شوهرته، داری تو پارک قدم میزنی ؛یه دفعه پسر عمه نامزد گرام، میبینتتون با کمال تعجب میبینی نامزد عزیز دستپاچه میشه، بعد از تبریک ، سریع قضیه رو جمع و جور میکنه و میگه نه هنوز هیچ خبری نشده و منکر نامزدی رسمی میشه .پسر عمه رو میکشه کنار و ازش قول میگیره که به عمه و عمو و ... نگیا .
تو بعد از چند دقیقه خودخوری ،ازش میپرسی چرا گفتی خبری نیست؟؟؟!!! مگه وقتی میخوای باهات خیلی ریلکس باشم نمیگی خانومه خودمی ؟! اونم در جواب میگه که مجبور شدم این طور به فامیل بگم؛ چون برای نامزدیمون نشد خبرشون کنم برای همین اگه متوجه بشن ناراحتی پیش میاد. برای عقدمون میگم بهشون
یه لحظه دنیا رو سرت خراب میشه میگی نکنه موضوع براش جدی نیست که نمیخواد به همه بگه؟؟
ولی نه انگار باید خوشبین باشی چون با وجود رابطه صمیمی ایجاد شده نیتش خیره ...نه نه فکر بد نکن... شوهرته دیگه...
سکانس3
نامزدت رفته برای مصاحبه کاری که چند ماه منتظرش بودی ،تازه پدرت و خانوادت دلشوره دارن که دامادشون اون کار رو بدست بیاره؛ ازش میخوای که وقتی رفت مصاحبه بگه نامزد داره و واقعا به این کار احتیاج داره .با لبخند میگه چشم عزیزم میگم... کی میشه این چند ماه هم بگره و بریم سر زندگی خودمون...
سکانس 4
دو ماه گذشته،گوشه اتاقت نشستی وسعی میکنی به همه چیز نگاه دوباره بندازی... به این فکر میکنی که حتما داری خواب میبینی. آره حتما خواسته متوجه بشه چقدر برات مهمه ....برمیگرده ....مگه میشه به این راحتی یه چیزی رو بهونه کنه و بره ؟...نه ...
سکانس 5
6 ماه گذشته ...نه انگار وقتشه باور کنی... از خواب غفلت بیدار بشی......آره... انگار فقط تو بودی که جدی گرفته بودی...سعی کن یادت بمونه که دفعه آخر گفت: چیزی نبود که!!! فکر کن یه دوستی بوده...به همین راحتی...
بدون مدرک...بدون حق و حقوقی...
آره رفت...آره درسته اون به اندازه تو جدی نگرفته بود ....یعنی اصلا جدی نگرفته بود.... شاید هم به اندازه دوستی ها ی گذشتش
آهان حالا میفهمی که چرا نمیذاشت فامیلش متوجه بشن که نامزد کرده.....
بیش از همه اتفاقات چیزی که آتیشت زد این بود که تازه میفهمی علت اینکه توی اون مصاحبه گفته بود..... مجردم....چی بود؟؟؟؟؟؟؟
خب شاید خیلی چیزای دیگه رو هم بفهمی ولی فکر نمیکنی که زود دیر شد؟؟؟








پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)