من و دلبندم هنوز نامزدیم.چند روز پیش با دلبندم رفته بودیم خرید. بعد از این که حسابی مغازه ها را گشتیم وخسته شدیم بدون هماهنگی رفتیم خونه مادر ایشون که دیدیم از قضا مادرشون اینامهمون هستن وخونه نیستن(من که خوش به حالم شد).ولی دلبندم اخماش رفت تو هم که حالا شام نداریم جی کار کنیم؟جلدی پریدم تو آشپزخونه که حالا خودم ترتیبش را میدم.اما دلبندم اومد وسایل را ازم گرفت وگفت تو برو بشین من حلش میکنم.امشب مهمون منیرفتم نشستم وزیر چشمی دلبندم را نگاه میکردم که چطور داره شام را آماده میکنه حس خیلی خوبی بود.شام که حاضر شد سفره را پهن کرد وباهم نشستیم سر سفره.آخ باورتون نمیشه خوشمزه ترین غذایی بود که تا حالا خورده بودم داشتم انگشتام هم باهاش میخوردم اینقدر با اشتها غذا میخوردم وادا در اوردم که دلبندم دست از غذا خوردن کشید و فقط من را تما شا کرد.اخ که چقدر نگاهش دیدن داشت.







رفتم نشستم وزیر چشمی دلبندم را نگاه میکردم که چطور داره شام را آماده میکنه حس خیلی خوبی بود.شام که حاضر شد سفره را پهن کرد وباهم نشستیم سر سفره.آخ باورتون نمیشه خوشمزه ترین غذایی بود که تا حالا خورده بودم داشتم انگشتام هم باهاش میخوردم اینقدر با اشتها غذا میخوردم وادا در اوردم که دلبندم دست از غذا خوردن کشید و فقط من را تما شا کرد.اخ که چقدر نگاهش دیدن داشت.
پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)