ممنون sisili عزيز
راستش منم به خو خودش به چك كردن و پيله شدن اعتياد پيدا كردم . وقتي دير ميكنه يه چيزي مثل خوره ميفته به جونم و همش تو ذهنم اتفاقات منفي رد ميشه
مثلا ديروز عصر ساعت 5/3 از خونه رفته بيرون سبزي بخره. ساعتاي 5/4 زنگ زدم ببينم پيدا كرده يا نه ؟ خيلي خودم رو كنترل كردم ازش نپرسم كجايي ولي نتونستم گفت با فلان دوستم هستم خداحافظي كردم ساعتاي 5 گذشته بود سبزي رو آورد گذاشت و گفت ميرم دوستم رو برسونم خونه زمان گذشت و ساعت 5/7 شد خبري نبود ازش زنگ زدم كه اگه كارت تموم شده سرراه برو خونه مامان شير گرفتن واسمون بيار گفت باشه ( پشت تلفن خيلي معمولي صحبت كردم) ديگه ساعت 8 شد و خبري ازش نشد . بازم اون خوره لعنتي افتاد به جونم اعصابم بهم ريخت . طپش قلب گرفتم و همش عقربه هاي ساعت رو نگاه ميكردم يه ربع بعد اومد سعي كردم لبخند بزنم و آروم باشم اما نتونستم يه سلام و خسته نباشيد گفتم و رفتم تو اشپزخونه خودم رو سرگرم كردم. اونم با پسرم كمي حال و احوال كرد و بعدشم وضو گرفت و نماز خوند . چايي ريختم نشست كنارم . سوال مي پرسيد و منم خيلي سرد جواب ميدادم . استرس و حرصم بيشتر ميشد . ديگه طاقت نياوردم و شروع كردم به سوال كردن كجا بودي؟ چرا دير كردي؟ مگه چقدر با دوستات حرف واسه گفتن داري ( راستي يادم رفت بگم موقع نماز خوندن رفتم لباساشم بو كردم بوي سيگار ميداد و اين بيشتر عصبيم كرد)
گفت يكي از دوستام از شهرستان اومده بود رفتيم دنبالش و 3 نفري تو ماشين دور ميزديم . گفتم عجب 5 ساعت دور زدي و سرت گيج نرفته سيگارم كه كشيدي ! گفت نه اونا كشيدن ولي به جون خودم من نكشيدم
گفتم خوب تو ميخواستي دور بزني ميومدي بچه رو هم ميبردي بيشتر وقت بزار واسش و خلاصه از اين حرفا
هر دو آروم بوديم و فقط صحبت ميكرديم
گفتم دلم ميخواد وقتي ميري بيرون با دوستات به فكر برگشتن تو خونه هم باشي نه اينكه وقتي من زنگ ميزنم يادت بياد زن و بچه داري
اونم گفت باشه از اين به بعد زودتر ميام
نميدونم شكست خوردم . بازم بنده احساسم شدم . عصبانيم از دست خودم . اصلا رو رفتار خودم كنترل ندارم و نميتونم در مقابل دير كردناش خونسرد باشم
كمكم كنيد . بهم بگيد چطوري رو رفتار خودم و شوهرم كار كنم
بالهاي صداقت عزيز بي صبرانه منتظرت هستم [b]








علاقه مندی ها (Bookmarks)