[/size][/b]
به نام او كه يكتاست در همه چيز....
و يگانه است در همه چيز....
و بيكران است آنطور كه در خيال "ما" هم نگنجد...
به نام او كه هرچه آفريد "مقدس" شد!
به نام او كه "درخت" را آفريد.... آفريدگار درخت!!
درخت مقدس پشت پنجره من!
تابلو زنده اي از زندگي و آينه اي كه مدتهاست كدر شده... و مرا ياراي ديدن آن نيست!
براستي كه چه بسيار است هنر سرانگشتان خالق هنرمند...
و چه بسيار است بي تفاوتي "تو" و "من"!!
بايد كه احساسش در تو بجوشد... بايد كه طغيان كند اين سرچشمه كوچك!!
بايد كه احساس كني با بندبند وجودت درد زشت آفريده هاي "انساني" را ....
تا اينكه بتواني ببيني آفريده هاي "خداوندي" را.... بايد كه ... بايد كه ..... !!
درخت مقدس من نشاني از وجود خداي من :
چرا دل نمي كني از برگهاي زرد و زشت و كثيف خود!!
نگران چه هستي كه اينگونه با تمام قدرت به اين برگهاي بي خاصيت چسبيده اي؟؟
رها شو ! ...
رها كن خود را از اين تعلق پوچ...
بگذار تا جدا شود اين بار سنگين از دوشت...
برگهاي زرد خود را به باد سخت بسپار كه اين نيز موهبتي است از سوي خداي تو!!!
و
تن لخت خود را به زمستان سرد تقديم نما و اميدت را اما نه!!
چرا كه "خدا" در تن و رگ تو جاري است و دوباره در بهاري ديگر لباسي سبز برتن تو خواهد پوشاند!!
...
آه اي خداي زيباييها... آه اي خداي زيباي من!!
به من بياموز كه چگونه بردبار باشم و اميدوار.... هميشه!
و فراموشم نشود كه تو در رگهاي من جاري هستي در نفس هايم نه در تن لخت بي برگم!!!
عشقت را دوباره بر قلب رنجورم بريز كه اين ماتمكده ديريست كه پذيراي بيگانگان شده !
و دردي كه از غير در او لانه گزيده جز با " ورودت " التيام نمي بخشد...
اي زيباي من بيا!!
بيا كه خسته ام از اين دردها... بيا كه خسته ام از اينهمه رنج....
بيا كه تنها تويي لايق پرستش اي معبود من...
مرا در خود ذوب كن تا چيزي از من نماند! كه امان از اين "من"!!!!
بيا تا "تو" شوم نه "من"...![/color]
................
از دل نوشته هاي خودم در زمان بيقراري ...
![]()









پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)