سلام. دوست عزيز شايد از حرفهايي كه مي خوام بزنم زياد خشنود نشي ولي چون در اين تالار در جستجوي همدردي هستي من هم به خودم اجازه مي دهم نظرم را بگويم. مطمئناً عشق شما در درون او نفوذ نكرده و حداكثر احساس متوسطي به شما داشته كه مي بايست در مقابل با ايده آل هاش اين احساس رو ناديده مي گرفت. اگر احساس ايشان همانند شما به او بود با شما ازدواج مي كرد و لااقل از دستتان نمي داد. اين را بدان كه ما پسر ها براي نگرفتن يك دختر در آوردن بهانه استاديم. مي توانيم آنقدر اين بهانه ها را فلسفي و منطقي و عاقلانه جلوه دهيم كه خودتان هم از صميم دل بپذيريد. اما همين تالار را ببينيد. پسري كه دل در گرو يك دختر دارد مي آيد و مي گويد پول ندارم و سربازي نرفته ام و شغل ندارم و از درسم مانده و دهها مشكل ديگر ولي باز در پي ازدواج و وصال با معشوق خود است.
شما در متنتان طوري جمله بندي مي كرديد كه انگار تمام آن احساس ها و لحظات را با هم شريك بوده و از وجود ايشان خبر داشته ايد. مي نمي گويم مسائلي كه گفتيد درست نبوده اما شايد بهتر بود به جاي ما اينجور و ما آنجور مي گفتيد "من" چون تا وقتي كه در وجود و فكر يك فرد ديگر نباشيد نمي توانيد با اطمينان بگوييد او چه حسي نسبت به شما دارد. اكنون كه ماجرا تمام شده و شما در اين حالت هستيد شايد بهتر است خاطراتتان را مرور نكنيد. براي يك ذهن خالي و بيكار لذت بخش ترين كار مرور گذشته ها و خاطرات است. ذهنتان را مشغول كنيد و بدانيد كه اگر ايشان نيست و رفته فرصت براي شما براي آشنايي با فرد ديگري چه بسا بهتر و خوشايند تر وجود دارد.








علاقه مندی ها (Bookmarks)