به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 3 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 36
  1. #21
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 29 مهر 90 [ 19:48]
    تاریخ عضویت
    1389-8-18
    نوشته ها
    159
    امتیاز
    3,015
    سطح
    33
    Points: 3,015, Level: 33
    Level completed: 77%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    314

    تشکرشده 320 در 128 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: قانون جذب - سردرگمی در افکارم و ...

    فعلا این مطالب رو نوشتم که بدونید نسبت به زمان شروع این تاپیک تغییرات زیادی داشتم اما هنوز لینکی که گقتی رو نخوندم وقتی همشو خوندم دوباره حرفامو ادامه میدم

    شما عزیزی سارا جان
    با اینکه ندیدمت نمیشناسمت اما از همون اول که زندگی پارسالتو خوندم حس خوبی بهت پیدا کردم
    خیلی از تاپیک ها رو هم خوندم که ردپای زیبات توش پیدا بود
    ازت خیلی چیزا یاد گرفتم
    ممنونم دوست گلم
    که انقدر صبور هستی
    تو همین چند وقت که مشکلمو عنوان کردم خیلی تغییر کردم انگار اعتراف هایی که داشتم خودش باعث شد به خودم بیام دنبال خیلی چیزا رفتم خیلی از مطالب سایت رو خوندم عالی عالی عالی بودند و هستند
    از ریزبینیت هم ممنونم از ایکه خالصانه همدردی میکنی
    خوش به حال دلبندت که تو رو بدست آورد
    ناراحت نمیشی که به جای شما از لفظ تو استفاده میکنم چون به خودم نزدیک میدونمت اینکارو میکنم اگه ناراحت میشی حتما بهم بگو که علاوه بر معذرت خواهی بابت گستاخیم به زیباترین واژه ها بناممت
    .اما در مورد سوالاتت:
    همون طور که گفتم تو همین چند وقت که از شروع این تاپیک میگذره خیلی تغییرا کردم
    افکارمو تغییر دادم به اصل راز پی بردم
    من مشکل اصلیم همون عجول بودنم بود
    چون عجله داشتم برای تک تک خواسته هام باعث میشد که خودمو در مقایسه با دیگران ببینم و وقتی میدیدم من فلان چیز رو ندارم از داشته دیگران حسودیم بشه اعتماد به خودم رو کم کم از دست بدم خودم رو نبینم اصلا اعتماد به دیگران رو از دست بدم و ...


  2. 2 کاربر از پست مفید ستایش بارن تشکرکرده اند .

    ستایش بارن (جمعه 05 آذر 89)

  3. #22
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 29 مهر 90 [ 19:48]
    تاریخ عضویت
    1389-8-18
    نوشته ها
    159
    امتیاز
    3,015
    سطح
    33
    Points: 3,015, Level: 33
    Level completed: 77%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    314

    تشکرشده 320 در 128 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: قانون جذب - سردرگمی در افکارم و ...

    سلام به سارای عزیز و همه دوستان
    تمام مطالب تاپیک" احساسات زجرآور" رو خوندم

    به حق که معرفی بجایی بود سارا جان
    دقیقا تمام مشکلات من اونجا عنوان شده بود حالا برای شما در رابطه با همسرتون برای من در رابطه

    با خونواده ام بالاخص برادرم(البته در رابطه با اعضای دیگر خونوادم بسیار بسیار کمرنگه همون رنگی

    هم که گرفته این اواخر بوده ولی در رابطه با برادرم مدتهاست که انقدری زیادش کردم که رنگش به

    رابطه با اعضای دیگر خونواده هم رسید و اونها رو هم تا حدی رنگی کرد)
    دقیقا توقع شما رو با این جزئیات من هم دارم
    من هم تو این یک هفته که از شروع این تاپیکم میگذره خیلی کارها کردم از توقف فکر استفاده کردم

    افکار مثبت رو جایگزین افکار منفیم کردم
    سعی کردم در رابطه با هر مسئله ای که پیش اومد صبر کنم و هیجان نداشته باشم
    آخه من دررویارویی با مسائل خیلی هیجانی برخورد میکردم
    مثلا وقتی بهم پیشنهاد کاری میشد هیجان زده میشدم و بلافاصله میرفتم درباره اون موضوع کاری مطلب

    میوندم در صورتی که درباره اون موضوع اطلاعات کافی رو داشتم اما هیجان که می اومد سراغم فکر

    میکردم باید بیشتر بدونم تا در مقابل هر سوالی کم نیارم اما در طول این هفته که رو خودم کار کردم

    وقتی صبرمو زیاد کردم عجول نبودم برای رسیدن به خواسته هام وقتی هیجان اومد سراغم بهش گفتم صبر

    کن دقیقا روشی رو که ستاره عزیز گفتن رو انجام داده بودم
    نتیجه گرفتم
    پریروز برای کار بهم زنگ زدن ، کاری که حدود یک ماه پیش با حذف تمام رقیب ها فقط من و یک آقایی مونده بودیم که بین من و اون آقا ایشون انتخاب شدن اما پریروز بهم گفتن که اون آقا موقتی بود
    بعد از این صحبت سعی کردم مثل همیشه اصلا هیجان زده نشم و بدو نرم سراغ آپدیت خودم
    به خودم گفتم صبر کن آروم باش
    یعنی به گفته ستاره عزیز احساساتمو مهار کردم
    احساسات افراطیمو هم مهار کردم که تونستم کار از دست رفته رو دوباره بدست بیارم

    من هم در اجتماع دختر خیلی مغروری هستم که با وجود این همه احساس همه بهم میگن که اخم میکنی

    و بداخلاقی و ..
    در اجتماع جدی هستم و به هیچ کس رو نمیدم اما در خونواده نه اصلا
    دختری با شر و شور زیاد هستم شیطنت های زیادی دارم تو خونه اگه کسی ناراحتی ای مسدله ای داشته بشه سعی میکنم کمک کنم اگه اختلاف حتی سلیقه ای بین اعضای خونواده باشه همیشه سعی

    کردم بینشون صلح برقرار کنم
    همه میگن بزرگ تر از سنم رشد کردم
    خیلی احساساتی هستم دختر خیلی حساسی هستم زودرنجم کاملا به خونواده م وابسته هستم

    یادمه دوران دبیرستان که بودم بابا که رفت سفر حج انقدر گریه کردم
    تازه 2 سال پیش هم که مامان و بابا هر دو میرفتن هم کلی گریه کردم وقتی هم که برگشتن موقعی که

    رفته بودیم استقبالشون همین که دیدمشون اشکام سرازیر شد
    اما در مورد وابستگی به برادرم بزارید از شروع ماجرا بگم
    از همان اوایل ازتباط من با برادرم بسیار زیاد بود هه جا در کنار هم همراه هم مونس هم
    دبیرستان بودم که برادرم دانشگاه قبول شد و رفت شهرستان عکسشو گذاشته بودم زیر شیشه میز تحریرم

    و نگاه میکردم وگریه میکردم دلتنگش میشدم اوایل کار یه مدت که گذشت برام عادی شد (اختلاف سنی

    منو برادرم 2 ساله)
    تا اینکه من هم دانشگاه قبول شدم و اولین جدایی از خونواده منم تبریز قبول شدم با اینکه خواهررم هم

    اونجا درس میخوند اما توی یک دانشگاه دیگه با مامان که رفتم تبریزموقعی که مامان میخواست برگرده انقدر

    گریه کردم که همه شاخ درآورده بودن که انگار دارن برای همیشه از هم جدامون میکنن
    تا چند روز فقط گریه میکردم کم کم عادت کردم
    بعد از تموم شدن درس برادرم هم که سربازی جای دوری افتاد وقتی همه جمع میشدیم و اون در

    جمعمون نبود گریه میکردم یه مدت میگذشت تا برام عادی میشد
    من پارسال خرداد ماه پدرمو بر اثر بیماری که یهو به وجود اومد از دست دادم فاصله بین بیماری و

    مرگشون دو ماه هم نشد انقدر تو دوران بیماری بابا گریه میکردم البته در خلوت خودم اما در حضور

    دیگران مردی بودم واسه خودم محکم و قوی
    بعد از اینکه پدرمو از دست دادم که دوران واقعا سختی رو میگذروندم زنگی برام شده بود فقط بابا که

    دیگه نبود برادرم بیشتر و بیشتر بهم نزدیک شد که تسلی خاطرم باشه بعد از 4 ماه دوباره روند عادی

    زندگی رو شروع کردم البته بعد از اون هم باز گریه هام بود و همچنان برادرم در کنارم
    من که از اول وابسته بوودم بعد از بابا هم برادرم بهم بیشتر نزدیک شد دیگه خودتون تصور کنید من

    چی شدم
    تا اینکه برادرم عقد کرد
    و نامزدش انگار شد حووی من
    در حالیکه خود من برای رسیدن این دوتا به هم کلی زحمت کشیدم اما حالا که نتیجه گرفته بود راضی نبودم
    و ....

    ببخشید خیلی طولانی شد فقط خواستم بگم که چقدر وابسته بودم
    اما از وقتی با این تالار آشنا شدم به خصوص با سارا جونم به خودم اومدم و از زندگی سارا و حرفاش خیلی چیزا یاد گرفتم خیلی رو خودم کار کردم که با واقعیت زندگی روبرو شم و بپذیرم که

    همیشه همین جور نمی مونه و زندگی همش در حال تغییره
    بله سارا جون شما از بیماراتون توقع ندارین چون بهشون وابسته نیستین من هم مثل شما فقط از برادرم و نامزدش توقع دارم به خصوص برادرم چون انقدری خوب بوده همه جا بوده و .. .و

    حالا که کمتره عذابم میده
    من خیلی بهتر شدم مخصوصا توی این یک هفته اخیر
    سعی کردم اصلا بهشون فکر نکنم خودم رو بپذیرم به جای فکر به اونا به خودم فکر کنم توفع نداشته باشم وقتی احساسات اومد سراغم بهشون بها ندم تا کم کم خوب بشم مهم تر از همه صبرمو زیاد

    کردم
    کاری ک هستاره عزیز گفتن رو در طول این هفته اجرا کرده بودم:

    سلام به سارای عزیز و همه دوستان
    تمام مطالب تاپیک" احساسات زجرآور" رو خوندم
    به حق که معرفی بجایی بود سارا جان
    دقیقا تمام مشکلات من اونجا عنوان شده بود حالا برای شما در رابطه با همسرتون برای من در رابطه

    با خونواده ام بالاخص برادرم(البته در رابطه با اعضای دیگر خونوادم بسیار بسیار کمرنگه همون رنگی

    هم که گرفته این اواخر بوده ولی در رابطه با برادرم مدتهاست که انقدری زیادش کردم که رنگش به

    رابطه با اعضای دیگر خونواده هم رسید و اونها رو هم تا حدی رنگی کرد)
    دقیقا توقع شما رو با این جزئیات من هم دارم
    من هم تو این یک هفته که از شروع این تاپیکم میگذره خیلی کارها کردم از توقف فکر استفاده کردم

    افکار مثبت رو جایگزین افکار منفیم کردم
    سعی کردم در رابطه با هر مسئله ای که پیش اومد صبر کنم و هیجان نداشته باشم
    آخه من دررویارویی با مسائل خیلی هیجانی برخورد میکردم
    مثلا وقتی بهم پیشنهاد کاری میشد هیجان زده میشدم و بلافاصله میرفتم درباره اون موضوع کاری مطلب

    میوندم در صورتی که درباره اون موضوع اطلاعات کافی رو داشتم اما هیجان که می اومد سراغم فکر

    میکردم باید بیشتر بدونم تا در مقابل هر سوالی کم نیارم اما در طول این هفته که رو خودم کار کردم

    وقتی صبرمو زیاد کردم عجول نبودم برای رسیدن به خواسته هام وقتی هیجان اومد سراغم بهش گفتم صبر

    کن دقیقا روشی رو که ستاره عزیز گفتن رو انجام داده بودم نتیجه گرفتم پریروز برای کار بهم زنگ

    زدن کاری که حدود یک ماه پیش با حذف تمام رقیب ها فقط من و یک آقایی مونده بودیم که بین من و

    اون آقا ایشون انتخاب شدن اما پریروز بهم گفتن که اون آقا موقتی بود
    بعد از این صحبت سعی کردم اصلا مثل همیشه هیجان زده نشم و بدو نرم سراغ آپدیت خودم
    به خودم گفتم صبر کن آروم باش
    یعنی به گفته ستاره عزیز احساساتمو مهار کردم احساسات افراطیمو هم مهار کردم که تونستم کار از دست

    رفته رو دوباره بدست بیارم

    من هم در اجتماع دختر خیلی مغروری هستم که با وجود این همه احساس همه بهم میگن که اخم میکنی

    و بداخلاقی و ..
    در اجتماع جدی هستم و به هیچ کس رو نمیدم اما در خونواده نه اصلا
    انقدر احساساتی هستم دختر خیلی حساسی هستم زودرنجم کاملا به خونواده م وابسته هستم

    یادمه دوران دبیرستان که بودم بابا که رفت سفر حج انقدر گریه کردم
    تازه 2 سال پیش هم که مامان و بابا هر دو میرفتن هم کلی گریه کردم وقتی هم که برگشتن موقعی که

    رفته بودیم استقبالشون همین که دیدمشون اشکام سرازیر شد
    اما در مورد وابستگی به برادرم بزارید از شروع ماجرا بگم
    از همان اوایل ازتباط من با برادرم بسیار زیاد بود هه جا در کنار هم همراه هم مونس هم
    دبیرستان بودم که برادرم دانشگاه قبول شد و رفت شهرستان عکسشو گذاشته بودم زیر شیشه میز تحریرم

    و نگاه میکردم وگریه میکردم دلتنگش میشدم اوایل کار یه مدت که گذشت برام عادی شد (اختلاف سنی

    منو برادرم 2 ساله)
    تا اینکه من هم دانشگاه قبول شدم و اولین جدایی از خونواده منم تبریز قبول شدم با اینکه خواهررم هم

    اونجا درس میخوند اما توی یک دانشگاه دیگه با مامان که رفتم تبریزموقعی که مامان میخواست برگرده انقدر

    گریه کردم که همه شاخ درآورده بودن که انگار دارن برای همیشه از هم جدامون میکنن
    تا چند روز فقط گریه میکردم کم کم عادت کردم
    بعد از تموم شدن درس برادرم هم که سربازی جای دوری افتاد وقتی همه جمع میشدیم و اون در

    جمعمون نبود گریه میکردم یه مدت میگذشت تا برام عادی میشد
    من پارسال خرداد ماه پدرمو بر اثر بیماری که یهو به وجود اومد از دست دادم فاصله بین بیماری و

    مرگشون دو ماه هم نشد انقدر تو دوران بیماری بابا گریه میکردم البته در خلوت خودم اما در حضور

    دیگران مردی بودم واسه خودم محکم و قوی
    بعد از اینکه پدرمو از دست دادم که دوران واقعا سختی رو میگذروندم زنگی برام شده بود فقط بابا که

    دیگه نبود برادرم بیشتر و بیشتر بهم نزدیک شد که تسلی خاطرم باشه بعد از 4 ماه دوباره روند عادی

    زندگی رو شروع کردم البته بعد از اون هم باز گریه هام بود و همچنان برادرم در کنارم
    من که از اول وابسته بوودم بعد از بابا هم برادرم بهم بیشتر نزدیک شد دیگه خودتون تصور کنید من

    چی شدم
    تا اینکه برادرم عقد کرد
    و نامزدش انگار شد حووی من
    در حالیکه خود من برای رسیدن این دوتا به هم کلی زحمت کشیدم اما حالا که نتیجه گرفته بود راضی نبودم
    و ....

    ببخشید خیلی طولانی شد فقط خواستم بگم که چقدر وابسته بودم
    اما از وقتی با این تالار آشنا شدم به خصوص با سارا جونم به خودم اومدم و از زندگی سارا و حرفاش خیلی چیزا یاد گرفتم خیلی رو خودم کار کردم که با واقعیت زندگی روبرو شم و بپذیرم که

    همیشه همین جور نمی مونه و زندگی همش در حال تغییره
    بله سارا جون شما از بیماراتون توقع ندارین چون بهشون وابسته نیستین من هم مثل شما فقط از برادرم و نامزدش توقع دارم به خصوص برادرم چون انقدری خوب بوده همه جا بوده و .. .و

    حالا که کمتره عذابم میده
    من خیلی بهتر شدم مخصوصا توی این یک هفته اخیر
    سعی کردم اصلا بهشون فکر نکنم ، خودم رو بپذیرم ، به جای فکر به اونا به خودم فکر کنم ، توفع نداشته باشم، وقتی احساسات اومد سراغم بهشون بها ندم تا کم کم خوب بشم مهم تر از همه صبرمو

    زیاد کردم
    کاری که ستاره عزیز گفتن رو در طول این یک هفته احیر انجام داده بودم:
    "
    به همان نسبت که تونستم خوشحالی ها و هیجانات مثبتم را کنترل کنم به همان نسبت نیز توانسته ام غم و اندوه وهیجانات منفی ام را تحت کنترل در بیاورم .
    "

    این ارسالم خیلی طولانی شد و خستتون کردم اجازه بدید باقی صحبتا رو بعدا ادامه بدم
    به تک تک سوالاتت هم جواب میدم سارای عزیزم




    میشه بگی چرا؟
    چرا فکر می کنی شما در قبال دیگران مسئولی و چه انتظاری داری از اینکه براشون کاری انجام بدی؟
    اصلا چرا انجام میدی با انجام اون کارها احساس هویت و مهم بودن می کنی؟
    اصلا فکر کردی که چرا این کارها رو کنی؟
    در ریشه یابی این حس ها و کارها به کجا رسیدی..خودت فکر می کنی چرا به دیگران کمک می کنی و هدفت چیه؟
    میشه بگی.......
    چرا فکر میکنم در قبال دیگران مسئولم؟
    نمیدونم این جزو خصوصیت های وجودیمه
    شاید نشه اسمشو احساس مسئولیت گذاشت اما هممیشه اینطور بودم که وقتی دیدم کسی نیاز به همراهی داره همراهیش کردم تا اونجایی که تونستم و درست بوده از تجربیات خودم برای کسی که نیاز داره گفتم تا چراغ راهش باشه
    ساراجان تو چطور در برابر بیمارهات از جون مایه میزاری در حد توانت من هم در قبال دیگران همین طورم
    صلح برقرار میکنم اگه بتونم زیاد حرف میزنم راهنمایی میکنم مثلا مشاوره میدم
    پامو جای پای مشاورین عزیز و شما عزیزان کارشناس نمیزارم اما در حد و توان خودم و با توجه به موضوع از تجربه هایی که خودم داشتم و کلی درس گرفتم استفاده میکن برای راهنمایی
    وظیفه خودم میدونم
    اما اینکه توقع بازخورد داشته باشم و با چشمداشت اینکارو بکنم نه اصلا اینطور نیست
    من فقط وابستگیم به برادرم باعث شد که اینطوری باشم و از برادرم و نامزدش و تا حدودی از اعضای خونوادم توقع داشته باشم نه هیچ کس دیگه فقط دامنه ش محصور به خونوادمه
    بله سارا جون و عزیزان
    من متوجه رازی که فرشته مهربان عزیز فرمودند شدم
    تو این یک هفته احیر هم سعی کردم نگاهم به اطرافم اینگونه باشه و با اخلاص کاری انجام بدم بدون هیچ چشمداشتی و صبر داشته باشم تا همه چیزو به وقتش بدست بیارم
    اما درمان ریشه ای من هم مثل تو سارای عزیز به زمان نیاز داره و تلنگر
    باید این چیزا در وجودم ذوب بشه تا درکم بره بالا و سطحی و مقطعی برام حل نشه
    و اینکه چرا اصلا توقع دار شدم:
    ببینیند من برای برادرم وقت گذاشتم اون هم همین طور اما وقتی شرایط الانش شده فقط کار، فکر کردن به زندگش آینده اش ، خونه ای که با شراسط خاص خریدن، نامزدش و ...
    اوایل حس میکردم که حذف شدم البته این مشکل برام تا حدودی حل شد چون خودم ازشون دوری میکردم و همش گریه میکردم که دیگه نیستم فراموشم کردن دوست داشتنش کمرنگ شده الان دوست داشتنش فقط برای نامزدشه و ...
    الا هم گهگاهی این فکرا میاد سراغم اما از حودم دور میکنم از تکنیک توقع فکر استفاده میکنم تا از همین راه حل های سطحی شروع بشه و مشکلم عمقی حل بشه


    من مشکلی ندارم
    یه سری افکار نه چندان جالب دارم که اونا رو هم از بین میبرم
    راه حل کنار زدن خودم چیه؟
    خود وجودیم مقاومت نشون میده در برابر تغییر و مانع میشه
    چطور بر این مانع غلبه کنم
    این مانع به خودش حق میده که این رفتار رو داشته باشه و تغییر نکنه
    چطور این حق رو ازش بگیرم

    [/quote]

    مانع تو همون جمله اوله که بزرگش کردم...


    گفتی مانع من همون جمله : من مشکلی ندارمه!!؟
    این جمله رو برای این نوشتم که به موضوع به عنوان مشکل نگاه نکنم و واسه خودم بزرگش نکنم خواستم فقط یه مسه باشه نه یک مشکل
    بله باید خودمو از وسط بردارم

    ** آفرین انتخاب بسیار عالی لارج عزیز.....افرین ..نظرت چیه ستایش جان؟
    اینجا رو متوجه نشدم منظورت چیه؟

    نقل قول نوشته اصلی توسط سارا بانو

    ...
    میشه بگی چرا؟
    چرا فکر می کنی شما در قبال دیگران مسئولی و چه انتظاری داری از اینکه براشون کاری انجام بدی؟
    اصلا چرا انجام میدی با انجام اون کارها احساس هویت و مهم بودن می کنی؟
    اصلا فکر کردی که چرا این کارها رو کنی؟
    در ریشه یابی این حس ها و کارها به کجا رسیدی..خودت فکر می کنی چرا به دیگران کمک می کنی و هدفت چیه؟
    میشه بگی.......

    اگر یک بار نکنی چی حس می کنی ؟میشه قشنگ توضیح بدی.........

    -------------------------------------
    چرا فکر میکنم در قبال دیگران مسئولم؟
    نمیدونم این جزو خصوصیت های وجودیمه
    شاید نشه اسمشو احساس مسئولیت گذاشت اما هممیشه اینطور بودم که وقتی دیدم کسی نیاز به همراهی داره همراهیش کردم تا اونجایی که تونستم و درست بوده از تجربیات خودم برای کسی که نیاز داره گفتم تا چراغ راهش باشه
    ساراجان تو چطور در برابر بیمارهات از جون مایه میزاری در حد توانت من هم در قبال دیگران همین طورم
    صلح برقرار میکنم اگه بتونم زیاد حرف میزنم راهنمایی میکنم مثلا مشاوره میدم
    پامو جای پای مشاورین عزیز و شما عزیزان کارشناس نمیزارم اما در حد و توان خودم و با توجه به موضوع از تجربه هایی که خودم داشتم و کلی درس گرفتم استفاده میکن برای راهنمایی
    وظیفه خودم میدونم
    اما اینکه توقع بازخورد داشته باشم و با چشمداشت اینکارو بکنم نه اصلا اینطور نیست
    من فقط وابستگیم به برادرم باعث شد که اینطوری باشم و از برادرم و نامزدش و تا حدودی از اعضای خونوادم توقع داشته باشم نه هیچ کس دیگه فقط دامنه ش محصور به خونوادمه
    بله سارا جون و عزیزان
    من متوجه رازی که فرشته مهربان عزیز فرمودند شدم
    تو این یک هفته احیر هم سعی کردم نگاهم به اطرافم اینگونه باشه و با اخلاص کاری انجام بدم بدون هیچ چشمداشتی و صبر داشته باشم تا همه چیزو به وقتش بدست بیارم
    اما درمان ریشه ای من هم مثل تو سارای عزیز به زمان نیاز داره و تلنگر
    باید این چیزا در وجودم ذوب بشه تا درکم بره بالا و سطحی و مقطعی برام حل نشه
    و اینکه چرا اصلا توقع دار شدم:
    ببینیند من برای برادرم وقت گذاشتم اون هم همین طور اما وقتی شرایط الانش شده فقط کار، فکر کردن به زندگش آینده اش ، خونه ای که با شراسط خاص خریدن، نامزدش و ...
    اوایل حس میکردم که حذف شدم البته این مشکل برام تا حدودی حل شد چون خودم ازشون دوری میکردم و همش گریه میکردم که دیگه نیستم فراموشم کردن دوست داشتنش کمرنگ شده الان دوست داشتنش فقط برای نامزدشه و ...
    الا هم گهگاهی این فکرا میاد سراغم اما از حودم دور میکنم از تکنیک توقع فکر استفاده میکنم تا از همین راه حل های سطحی شروع بشه و مشکلم عمقی حل بشه


    نقل قول نوشته اصلی توسط ستایش بارن
    - ناراحت میشم زمانی که از دیگران كمكي دريافت نكرده‌ام . زيرا تمام زندگي خود را صرف كمك به ديگران كرده‌ام انتظار دارم دیگران منو از یاد نبرن همون طور که من فراموششون نمیکنم
    حس میکنم خواسته های من دیده نمیشه
    همه افراد اهل مطالعه قانون راز را می دانند ولی همه به یک اندازه از اون بهره مند نمی شوند پس صبور باش و در این مورد خاص عجله نکن تا زودتر به هدف برسی...
    در کنار این موضوع دلم می خواد برام صبر رو از دیدگاه خودت تعریف کنی...
    صبر چیست ؟و تو صبوری را در چه می بینی؟

    صبرم تا الان با هیجانم عجین بوده که تا حدودی دارم تفکیکش میکنم
    ______________________________________________

    ** آفرین....

    نقل قول نوشته اصلی توسط ستایش بارن

    من مشکلی ندارم
    یه سری افکار نه چندان جالب دارم که اونا رو هم از بین میبرم
    راه حل کنار زدن خودم چیه؟
    خود وجودیم مقاومت نشون میده در برابر تغییر و مانع میشه
    چطور بر این مانع غلبه کنم
    این مانع به خودش حق میده که این رفتار رو داشته باشه و تغییر نکنه
    چطور این حق رو ازش بگیرم
    مانع تو همون جمله اوله که بزرگش کردم...
    وقتی صحبت ها تو شنیدم در موارد بالا راجع به عقب زدن خودت هم صحبت می کینم..

    ___________________________________
    گفتی مانع من همون جمله : من مشکلی ندارمه!!؟
    این جمله رو برای این نوشتم که به موضوع به عنوان مشکل نگاه نکنم و واسه خودم بزرگش نکنم خواستم فقط یه مسه باشه نه یک مشکل
    بله باید خودمو از وسط بردارم



    ** آفرین انتخاب بسیار عالی لارج عزیز.....افرین ..نظرت چیه ستایش جان؟

    متوجه منظورت نشدم
    ____________________________________


  4. 2 کاربر از پست مفید ستایش بارن تشکرکرده اند .

    ستایش بارن (شنبه 06 آذر 89)

  5. #23
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 29 مهر 90 [ 19:48]
    تاریخ عضویت
    1389-8-18
    نوشته ها
    159
    امتیاز
    3,015
    سطح
    33
    Points: 3,015, Level: 33
    Level completed: 77%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    314

    تشکرشده 320 در 128 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: قانون جذب - سردرگمی در افکارم و ...

    نقل قول نوشته اصلی توسط سارا بانو


    در رابطه با پست دوم شما...
    میشه بگی چرا؟
    چرا فکر می کنی شما در قبال دیگران مسئولی و چه انتظاری داری از اینکه براشون کاری انجام بدی؟
    اصلا چرا انجام میدی با انجام اون کارها احساس هویت و مهم بودن می کنی؟
    اصلا فکر کردی که چرا این کارها رو کنی؟
    در ریشه یابی این حس ها و کارها به کجا رسیدی..خودت فکر می کنی چرا به دیگران کمک می کنی و هدفت چیه؟
    میشه بگی.......

    اگر یک بار نکنی چی حس می کنی ؟میشه قشنگ توضیح بدی.........

    چرا فکر میکنم در قبال دیگران مسئولم؟
    نمیدونم این جزو خصوصیت های وجودیمه
    شاید نشه اسمشو احساس مسئولیت گذاشت اما هممیشه اینطور بودم که وقتی دیدم کسی نیاز به همراهی داره همراهیش کردم تا اونجایی که تونستم و درست بوده از تجربیات خودم برای کسی که نیاز داره گفتم تا چراغ راهش باشه
    ساراجان تو چطور در برابر بیمارهات از جون مایه میزاری در حد توانت من هم در قبال دیگران همین طورم
    صلح برقرار میکنم اگه بتونم زیاد حرف میزنم راهنمایی میکنم مثلا مشاوره میدم
    پامو جای پای مشاورین عزیز و شما عزیزان کارشناس نمیزارم اما در حد و توان خودم و با توجه به موضوع از تجربه هایی که خودم داشتم و کلی درس گرفتم استفاده میکن برای راهنمایی
    وظیفه خودم میدونم
    اما اینکه توقع بازخورد داشته باشم و با چشمداشت اینکارو بکنم نه اصلا اینطور نیست
    من فقط وابستگیم به برادرم باعث شد که اینطوری باشم و از برادرم و نامزدش و تا حدودی از اعضای خونوادم توقع داشته باشم نه هیچ کس دیگه فقط دامنه ش محصور به خونوادمه
    بله سارا جون و عزیزان
    من متوجه رازی که فرشته مهربان عزیز فرمودند شدم
    تو این یک هفته احیر هم سعی کردم نگاهم به اطرافم اینگونه باشه و با اخلاص کاری انجام بدم بدون هیچ چشمداشتی و صبر داشته باشم تا همه چیزو به وقتش بدست بیارم
    اما درمان ریشه ای من هم مثل تو سارای عزیز به زمان نیاز داره و تلنگر
    باید این چیزا در وجودم ذوب بشه تا درکم بره بالا و سطحی و مقطعی برام حل نشه
    و اینکه چرا اصلا توقع دار شدم:
    ببینیند من برای برادرم وقت گذاشتم اون هم همین طور اما وقتی شرایط الانش شده فقط کار، فکر کردن به زندگش آینده اش ، خونه ای که با شراسط خاص خریدن، نامزدش و ...
    اوایل حس میکردم که حذف شدم البته این مشکل برام تا حدودی حل شد چون خودم ازشون دوری میکردم و همش گریه میکردم که دیگه نیستم فراموشم کردن دوست داشتنش کمرنگ شده الان دوست داشتنش فقط برای نامزدشه و ...
    الا هم گهگاهی این فکرا میاد سراغم اما از حودم دور میکنم از تکنیک توقع فکر استفاده میکنم تا از همین راه حل های سطحی شروع بشه و مشکلم عمقی حل بشه

    -------------------------------------

    نقل قول نوشته اصلی توسط ستایش بارن
    - ناراحت میشم زمانی که از دیگران كمكي دريافت نكرده‌ام . زيرا تمام زندگي خود را صرف كمك به ديگران كرده‌ام انتظار دارم دیگران منو از یاد نبرن همون طور که من فراموششون نمیکنم
    حس میکنم خواسته های من دیده نمیشه
    نقل قول نوشته اصلی توسط سارا بانو

    در این مورد خیلی باهات حرف دارم....این ارسالت از همه ارسالهات دارای نکات مهم تری هست دوست خوبم ..اینو که پیدا کنی همه رو پیدا می کنی و حل میشه...قانون جذب الان به کار شما نمیاد چون قانون جذب یک ویژگی مهم داره به نظر من که شما فعلا اونو نداری ستایش جان..
    بهت نمی گم تا باهم پیداش کنیم...
    همه افراد اهل مطالعه قانون راز را می دانند ولی همه به یک اندازه از اون بهره مند نمی شوند پس صبور باش و در این مورد خاص عجله نکن تا زودتر به هدف برسی...
    در کنار این موضوع دلم می خواد برام صبر رو از دیدگاه خودت تعریف کنی...
    صبر چیست ؟و تو صبوری را در چه می بینی؟

    ______________________________________________
    صبر من با هیجانم عجین بوده دارم کم کم تفکیکش میکنم
    پریروز نتیجه گرفتم موضوع کارم رو کلا فراموش کردم و به خودم گفتم اول باید مشکلات رفتاریت حل بشه تو این راه که قدم گذاشتم فهمیده که نباید عجله میکردم و به خدا و خودم اعتماد میکردم تا به وقتش نتیجه بگیرم
    اما باز هم به راهنمایی احتیاج دارم که تو این راه هم سربلند شم


    _____________________________________

    نقل قول نوشته اصلی توسط ستایش بارن

    من مشکلی ندارم
    یه سری افکار نه چندان جالب دارم که اونا رو هم از بین میبرم
    راه حل کنار زدن خودم چیه؟
    خود وجودیم مقاومت نشون میده در برابر تغییر و مانع میشه
    چطور بر این مانع غلبه کنم
    این مانع به خودش حق میده که این رفتار رو داشته باشه و تغییر نکنه
    چطور این حق رو ازش بگیرم
    نقل قول نوشته اصلی توسط سارا بانو
    مانع تو همون جمله اوله که بزرگش کردم...
    وقتی صحبت ها تو شنیدم در موارد بالا راجع به عقب زدن خودت هم صحبت می کینم..

    ___________________________________
    گفتی مانع من همون جمله : من مشکلی ندارمه!!؟
    این جمله رو برای این نوشتم که به موضوع به عنوان مشکل نگاه نکنم و واسه خودم بزرگش نکنم خواستم فقط یه مسه باشه نه یک مشکل
    بله باید خودمو از وسط بردارم

    نقل قول نوشته اصلی توسط سارا بانو
    ** آفرین انتخاب بسیار عالی لارج عزیز.....افرین ..نظرت چیه ستایش جان؟

    ____________________________________

    اینو متوجه نشدم منظورت چیه؟



    معذرت میخوام به دلیل نابلدی پست 22 رو به هم ریهتم لطفا قسمت دوم و سوم این پست رو حذف بفرمائید
    با تشکر

  6. کاربر روبرو از پست مفید ستایش بارن تشکرکرده است .

    ستایش بارن (شنبه 06 آذر 89)

  7. #24
    سرپرست سایت

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    1388-1-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    8,092
    امتیاز
    169,059
    سطح
    100
    Points: 169,059, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Blog entryVeteranOverdrive
    نوشته های وبلاگ
    4
    تشکرها
    27,744

    تشکرشده 36,137 در 7,447 پست

    Rep Power
    1105
    Array

    RE: قانون جذب - سردرگمی در افکارم و ...

    من با این قانون جذب کمی مشکل دارم . ( هم بنا به استدلالهایی منطقی و هم بنا به تجربه ) بر عکس نگاه قانون جذبی ، می گویم رها کن تا بیابی نه این که بچسب تا برسی .

    برای درک منظورم بهتره این لینک را مطالعه کنی :

    http://www.hamdardi.net/thread-11160.html

    فکر نمی کنم اشتباه باشه اگر بگم سارا بانو اونچه در این لینک بیان شده را تجربه کرده و البته در احساسات زجر آور نیز مجدداً در پی کسب این تجربه برآید بسیار عالیست

  8. 4 کاربر از پست مفید فرشته مهربان تشکرکرده اند .

    فرشته مهربان (شنبه 06 آذر 89)

  9. #25
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    دوشنبه 15 آذر 89 [ 04:50]
    تاریخ عضویت
    1389-8-05
    نوشته ها
    74
    امتیاز
    1,859
    سطح
    25
    Points: 1,859, Level: 25
    Level completed: 59%, Points required for next Level: 41
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    240

    تشکرشده 240 در 63 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: قانون جذب - سردرگمی در افکارم و ...

    سلام.
    متاسفانه يکي از افکار غلطي که باعث عقب ماندگي مسلمانان شده امثال اين جمله ها است که
    "هر چي قسمت باشه-هر چي خدا بخواهد همان ميشه و ...."

    قانون جذب يکي از مهمترین کشفيات بشر در مورد قوانين وضعي توسط خداوند است.
    .اگر اسيد را با باز ترکيب کني نمک مي دهد و اب
    نگو اگه خدا بخواد ميده اگه نخواد نمي ده .خداوند قانون را خواسته است

    خدا تو را افریده -قوانين و راز ها را افريده.نشسته کنار فقط مانیتور ميکنه-حاصل قانون ربطی به خدا نداره-ربط به تو داره.
    اما پس نقش خدا در زندگي چي مي شود؟
    نقش دعا که حتی قضای الهی را باطل می کنه چی میشه؟
    نقش شب قدر چی میشه؟
    و .....


    اولا باید گفت خدا در زندگی هیچ کس وارد نمیشه.اولا باید بخواهی تا بیاد(ادعونی استجب لکم)

    و ثانیا اینکه اگه به نفعت باشه دخالت می کنه.ممکنه یه خواسته ای مثلا ازدواج با شخصی ظاهرا به نفعت باشه
    اما باطن ان کار چیز دیگری است .(بس دعا ها کان زیان است و هلاک از کرم می نشنود یزدان پاک.)


    -و سخر لكم ما فى السماوات و الارض
    هر انچه که در اسمانها و زمین است را به تسخیر اندیشه های تو در اوردیم

    اصولا انسانها دو نوع قدرت دارند برای خلق دستاورد ها
    یکی قدرت جسم شان: که در این حالت هدف ثابته تو باید جون بکنی-بیل بزنی-عرق بریزی و ....
    و دیگری قدرت فکر و قدرت ضمیر نا خود اگاه انسان
    که در ان اندیشه- هدف ها و منابع را به سمت تو می اورد-یک قدم تو بر می داری ده ها و صد ها قدم کائنات به سمت تو!

    -انسان خلیفه الله در زمین است.از منظر خدا هدف ها نیستند که بزرگ ان یا کو چک.
    این انسانها هستن که بزرگ اند یا کوچک.هدف های شما برای خدا بزرگ و کوچک نداره-تو یاید بزرگ شوی
    و در نهایت از کوزه همان برون تراود که در اوست

    -اینده تو را تصمیمات و اندیشه امروز تو خلق می کند
    بیرون ز تو نیست انچه در عالم هست از خود بطلب هر انچه خواهی که تویی

    قانون جاذبه می گوید هر رشته فکری هم جنس خودش را در کائنات خدا جذب می کند.
    هر احساسی از خودت داشته باشی همان احساس را بقیه نسبت به تو خواهند داشت.
    بسیاری از بیماریهایی که انسانها امروزه دچارش هستند بیماریهای سایکولوژیک یا روحی روانی هستند که در اثر فکر کردن و جذبشان به وجود می اید.مثلا اینقدر فکر میکنه که نکنه زخمم چرک کنه تا اخرش همین هم میشه!

    بیان قانون راز از دیدگاه مولانا:
    تشنگان گر اب جویند از جهان اب هم جوید ز عالم تشنگان

    اما در مورد بحث تغافل(رها کن تا بیابی نه این که بچسب تا برسی) من فکر می کنم به عنوان یک رویکرد مقطعی در برخورد با بعضی روابط انسانی و به صورت محدود می تواند موثر باشد.اما قانون نیست و نتیجه مشخصی نمی دهد.
    نمیشه که از خدا غافل شد تا به سمتش رفت!
    نمیشه از دیدن تابلوهایی که تو جاده هست غافل شد و انتظار مقصد را داشت!
    و ....

    انچه که در قانون جذب باعث اشتباه مردم شده این است که در کاربرد قانون جذب تنها مرحله اندیشه(طلب) و پاسخ کائنات را در نظر می گیرند در حالیکه پروسه جذب و خلق هدف در گرو حل معادله هستی است.

    معادله هستی:

    اندیشه+باور+روحیه+انگیزه+ار تباطات+تلاش+استقامت+شرایط محیط+خواست و عنایت خداوند+....=خلق هدف

    نهایتا اگر می خواهید اطلاعات درستی از این قانون داشته باشید-در جهت درست پیش بروید vcd
    سمینار راز از دکتر ازمندیان را تهییه و ببینید.



  10. 3 کاربر از پست مفید kashmar تشکرکرده اند .

    kashmar (یکشنبه 07 آذر 89)

  11. #26
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 29 مهر 90 [ 19:48]
    تاریخ عضویت
    1389-8-18
    نوشته ها
    159
    امتیاز
    3,015
    سطح
    33
    Points: 3,015, Level: 33
    Level completed: 77%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    314

    تشکرشده 320 در 128 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: قانون جذب - سردرگمی در افکارم و ...

    ممنونم فرشته عزیز و کاشمر گرامی
    حرفای هر دو شما درسته
    در مورد صحبت شما فرشته عزیز بله من اینو کاملا حس کردم وقتی از خواسته ا م به خاطر خدا گذشتم بعد از 2-3 ساعت به اون خواسته ام رسیدم
    این تجربه رو دوستم باعث شد بهش برسم بهم یاد داد و گفت باید خواستتو قربونی کنی همون طور که ابراهیم ، از پسرش به خاطر خدا گذشت و چه دست آورد
    و
    یعقوب نبی 40 سال از فرزندش یوسف دور بود و به خاطر اون نابینا هم شد و پسرهاشو نمیبخشید اما بعد از یالها توسط خود یوسف به یعقوب پیغام رسید که یعقوب باید از پسرش بگذرد چون خدا چنین خواسته و وقتی یعقوب چنین کرد چشمش با جمال یوسف روشن شد
    این موضوع رو تو فیلم حضرت یوسف هم به تصویر کشیدن یوسف از طریق برادرانش برای پدر پیغام فرستاد که مانند پدرمان ابراهیم باید اسماعیلت (یوسف ) را برای خدا قربانی کنی

    اما صحبت شما کاشمر عزیز
    بله کاملا قبول دارم اما واقعا آدم گیج میشه که بالخره قدرت دست ماست ؟!!
    حتی همون معادله ای رو هم که گفتید همش به دست ما انجام نمیشه
    من به نتیجه رسیدم که هر کس افکار مثبت داشته باشه و مه چی رو خوب ببینه و در کمال رهایی و آزادی خواسته ای داشته باشه و با عمق وجودش بخاد دیر یا زود به دست می یاره
    یعنی باید علاوه بر خود به تمام کائنات اعتماد کنی
    مثل کودکی که وقتی بالا پرتابش میکنی میخنده جون اعتماد و اطمینان داره که دوباره میگیریش و رهاش نمیکنی
    ما باید تمرین کنیم به خودمون به خواستمون به خدا و به تمام دنیا اعتماد کنیم



    سارا جان منتظرت هستما

    سارا جان منتظرت هستما

    سارا جان منتظرت هستما

  12. 2 کاربر از پست مفید ستایش بارن تشکرکرده اند .

    ستایش بارن (یکشنبه 07 آذر 89)

  13. #27
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 02 شهریور 01 [ 10:24]
    تاریخ عضویت
    1386-6-22
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    1,166
    امتیاز
    41,377
    سطح
    100
    Points: 41,377, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranSocial25000 Experience PointsTagger Second Class
    تشکرها
    2,961

    تشکرشده 3,584 در 906 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: قانون جذب - سردرگمی در افکارم و ...

    سلام ستایش بارن
    در مورد ویژگی ها و نقاط ضعف و قوتی که گفتید با مطالعه و راهنمایی یک متخصص می تونید خودتون رو رشد بدهید.
    می دونی که تغییر به تدریج صورت میگیره .صرف فراگیری تغییر انجام نمی گیره .خیلی به تدریج و با گذشت زمان ,صرف وقت و ممارست !

    درباره ی قانون جذب نظرم اینه که :
    اولا همه چیز دست خداست .
    فضل و رحمت خدارو مانند شیری آبی می گیریم که از بالای هفت آسمون همیشه باز است و در کل جهان با عدل ,یکسان پراکنده است .برای همه کافی و موجود می باشد .

    حال به من بستگی دارد که با انرژی که ساطع می کنم , انعکاس هایی(قانون کارما) که می دهم ,حال و احوالی و نظری (مثبت و منفی)که دارم ,همت و تلاشی که می کنم , ارتباطی که می گیرم ,نگرشی که دارم هرروز صبح که از خواب بیدار میشوم با شکر گزاری با مثبت اندیشی ,چه چیزی را جذب می کنم .

    بستگی داره من ظرفم را در جلوی نداشته ها ,کمبود ها ,نقمت ها بگیرم یا نه ظرفم را رو به فضل خدا .
    یادمان باشه هیچ وقت فضل خدا ,با داشتن بغل دستی ات کم نمی شه اگر او دارد مطمئنا یا معادل آن یا بهتر آن برای تونیز موجود است . پس به جای این که به ظرف بغل دست ات نگاه کنی به قطرات باران فضل خدا بنگر .

    من به شخصه امتحان کردم درخواست و دعا (قانون جذب و تمرکز و پیدا کردن اسباب و راهکارها )+استجابت (خواست الهی )+صبوری +توکل و رهایی به آنچه که خواسته ام رسیدم خیلی زیاد .

    وجالب اینکه جایی که به خواسته ام نرسیدم هرچند که از قانون جذب و دعا و.....استفاده کردم تلاش هم زیاد کردم ولی چون مورد استجابت و خواست الهی نبود هر چه اصرار کردم نشد .
    وبا گذشت زمان حکمت و نعمت اون رو متوجه شدم
    بله ! قانون جذب یا همان دعا و درخواست خیلی موثر هست اما ای کاش بدانیم چه می خواهیم ؟چه باید بخواهیم؟
    پس! خدا صلاح و مصلحتم را بهتر می داند .!
    دعا +تلاش و فراهم کردن اسباب +توکل و رهایی



  14. 2 کاربر از پست مفید setareh تشکرکرده اند .

    setareh (یکشنبه 07 آذر 89)

  15. #28
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه 01 اسفند 89 [ 21:45]
    تاریخ عضویت
    1389-8-25
    نوشته ها
    53
    امتیاز
    1,758
    سطح
    24
    Points: 1,758, Level: 24
    Level completed: 58%, Points required for next Level: 42
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    83

    تشکرشده 84 در 41 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: قانون جذب - سردرگمی در افکارم و ...

    سلام به همگي

    من از ارسال هاي همه دوستان به سهم خودم تشكر ميكنم

    ولي اين بحث داره خيلي بيش از اندازه كليشه اي ميشه

    اين موضوع بيشتر از اينكه جنبه تئوريك داشته باشه هر فرد براي مرتفع كردن مشكلات اينچنيني بايد به صورت عملي

    شروع بكنه وخوشبختانه دوستان انواع واقسام روشها و شيوه ها رو تو نوشته هاي خودشون اوردن من فكر ميكنم

    پرداختن بيشتر به اون باعث بوجود آمدن نوعي سردرگمي و ضعف اراده ميشه

    سردرگمي به خاطر تنوع و تعدد مطالب

    و ضعف اراده به خاطر نفس راحت طلب ما كه بيش از عمل كردن به حرف زدن وشنيدن ترغيب ميكنه

    همگي موفق و مويد باشيد

  16. کاربر روبرو از پست مفید جلال تشکرکرده است .

    جلال (یکشنبه 07 آذر 89)

  17. #29
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 29 مهر 90 [ 19:48]
    تاریخ عضویت
    1389-8-18
    نوشته ها
    159
    امتیاز
    3,015
    سطح
    33
    Points: 3,015, Level: 33
    Level completed: 77%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    314

    تشکرشده 320 در 128 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: قانون جذب - سردرگمی در افکارم و ...

    ممنونم ستاره عزیز
    بسیار عالی جواب دادی
    تمام کتاب های قانون جذب و راز و کارما رو تو جملاتت معنی کردی
    به توصیه ت عمل میکنم
    باید باور و ایمان داشته باشم به معادله هستی که کاشمر عزیز گفتن و به فرمولی که شما گفتی
    تا حدودی جوابمو در مورد جذب گرفتم اما هنوز بخش دوم عنوان تاپیکم مونده
    از وقتی این موضوع رو شروع کردم خیلی بهتر شدم و اصلا به چیزی فکر نکردم
    اما میخوام بنیان این افکار ریشه کن شه
    تا زمانیکه که در شرایطش قرار میگیرم دوباره بهم حمله نکنن


    نقل قول نوشته اصلی توسط جلال
    سلام به همگي

    من از ارسال هاي همه دوستان به سهم خودم تشكر ميكنم

    ولي اين بحث داره خيلي بيش از اندازه كليشه اي ميشه

    اين موضوع بيشتر از اينكه جنبه تئوريك داشته باشه هر فرد براي مرتفع كردن مشكلات اينچنيني بايد به صورت عملي

    شروع بكنه وخوشبختانه دوستان انواع واقسام روشها و شيوه ها رو تو نوشته هاي خودشون اوردن من فكر ميكنم

    پرداختن بيشتر به اون باعث بوجود آمدن نوعي سردرگمي و ضعف اراده ميشه

    سردرگمي به خاطر تنوع و تعدد مطالب

    و ضعف اراده به خاطر نفس راحت طلب ما كه بيش از عمل كردن به حرف زدن وشنيدن ترغيب ميكنه

    همگي موفق و مويد باشيد
    ممنونم جلال عزیز
    تلنگر به جایی است
    اما من واقعا استفاده کردم و دارم کم کم این موضوع رو هضم میکنم و برام ملموس میشه با همکاری دوستان خیلی چیزا برای من و خیلی های دیگه روشن شده و خواهد شد
    من هم سعیم بر اینه که خودم این شرایط رو تجربه کنم هر جند که تا حدودی دارم تجربه میکنم به لطف خدا و شما دوستان
    اما موضوع افکارم باید ریشه ای حل شه که حتی ذره ای از اون دوباره سراغم نیاد
    اگرچه از زمان شروع این تاپیک رهاشون کردم و بهتر بودم اما باز هم 5 شنبه یه حمله از جانب این افکار بهم شد
    بگم چی بود:
    برادرم ظهر بعد از کارش رفته بود خونه نامزدش قرار بر این بود که هممون عصرش با هم بریم اونجا اما برادرم بعد از کارش ناهار رفته بود اونجا
    مامان هم چون عید غدیر بود برای عروسش هدیه عیدی آماده میکرد و ... ومن هم باز یه حمله کوچولو بهم شد که حس کردم که چرا انقدر مامان عروس دوسته و براش فلان کار ارو میکنه (البته این رسم و رسومانه اما گفتم که برای من یه حمله افکار مخرب بود)
    یه کم حالم بد شد و تحت تاثیر این افکار قرار گرفتم وقتی رفتیم خونه نامزد برادرم ناراحت بودم و تو این جور مواقع بهم اشاره کنند گریه م میگیره
    حالت خاصی هم که دارم اینه که وقتی افکارم مخدوش باشه اصلا زبونم بازنمیشه قیافه م کاملا نشون میده که یه جیزی هست
    دیگران هم که دیگه با این حالات من آشنا هستن مامان بلافاصله بهم اشاره کرد که به خودت بیا و بروز نده منم بلافاصله نزدیک بود بغضم بترکه که جلوی خودمو نگه داشتم یه نیم ساعت یه ساعتی اینطوری بودم کم کم فراموش کردم و یه کم حرف زدم اما باز هم مثل همیشه اون دختر شر و شیطون و ...نبودم
    همه فهمیدن که دلیل اینکارم چی میتونه باشه مخصوصا برادرم و نامزدش و مامان
    اون بندگان خدا رفت و آمدشون زیاد نیست چون شرایطشون طوریه که نمیتونن زیاد با هم باشن اما از نظر من همین ها هم زیاده میدونم که درکشون نمیکنم و متاسفانه مشکل از منه

    ببینید منظورم این حالاته
    میخوام دیگه نباشن

  18. #30
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه 01 اسفند 89 [ 21:45]
    تاریخ عضویت
    1389-8-25
    نوشته ها
    53
    امتیاز
    1,758
    سطح
    24
    Points: 1,758, Level: 24
    Level completed: 58%, Points required for next Level: 42
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    83

    تشکرشده 84 در 41 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: قانون جذب - سردرگمی در افکارم و ...

    سلام مجدد به همگي

    اجازه بديد بحث خودمو با يك خاطره از خودم شروع كنم

    ما سه تا داداشيم و يك خواهر

    سال گذشته خدا قسمت كردو دوتا برادرم همزمان با هم نامزد كردن

    خواهرم يك روز براي من دردو دل كردو گفت از دو تا عروسامون متنفرم چون احساس ميكنم داداشامو ازم گرفتن

    اولش باور نكردم چون رابطه شون خيلي با هم خوب بوده وهست و هر دو تا عروسامون خيلي خواهرمو دوست دارن

    حرف هاي خواهرم واقعا تعجب بر انگيز بود در حالي كه كاملا طبيعي بود چون محبت و تو جه داداشام به خواهرم

    كم تر شده بود

    و خوشبختانه خواهرم خيلي زود با اين مسئله كنار اومد و خودشو با شرايط جديد وفق داد

    و الان اين مشكلو اصلا نداره

    آدما سه دسته اند
    1)گوجه اي
    2)شيشه اي
    3)لاستيكي

    دسته اول با كوچكترين تغيير در زندگيشون خيلي زود له ميشن

    دسته دوم روحيشون ترك برميداره ولي ميتونن ترميم بشن

    ودسته سوم توانايي پذيرفتن هر شرايطيو دارن و فشار هاي خارجي موجب تغيير اونا نميشن

    اميدوارم هميشه محكم و صبور باشيد تا روال زندگيتون دوباره عادي بشه

    و توصيه آخر اميدبه توجه ديگران رو از خودتون منقطع كنيد

    خداوند وقتي چنين حالتي رو در شما ببيند خودش اميد شما ميشود

    موفق و سربلند باشيد

  19. 2 کاربر از پست مفید جلال تشکرکرده اند .

    جلال (دوشنبه 08 آذر 89)


 
صفحه 3 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 16:16 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.