سلام
مردم گفتن و گفتن و گفتن و میگن و میگن و میگن و خواهند گفت و خواهند گفت و خواهند گفت .
خلاصه یه داستان مشهور :
روزی نصرالدین و پسرش یه خر خریدن . داشتن میرفتن به طرف خونه و سر راهشون یه نفر دیدشون و بهشون گفت خر خریدید ولی چرا پیداه دارید میرید . نصرالدین سوار خر شد و راه افتادن و باز یه نفر دیدشون و گفت مرد حسابی خجالت نمیکشی سوار خر شدی و پسرت پیاده هست . نصرالدین پیاده شد و پسرش رو سوار خر کرد و راه افتادن به سمت خونه . باز یه نفر دیگه تو راه دیدشون و گفت پسر خجالت نمیکشی پدر پیرت پیاده هست و تو راحت نشستی پشت خر . تصمیم گرفتن و هر دو سوار خر شدن و افتادن به راه و یکی دیگه پیدا شد و دیدشون و گفت خجالت نمیکشید دو نفری سوار این خر بیچاره شدید و هر دو اینبار پیاده شدن و پاهای خر رو با یه چوب داز بستن و دوتایی خر رو بلند کردن و راه افتادن . این یه نفر تمومی نداره و باز یه نفر جلو راهشون سبز شد و شروع کرد به خندیدن و گفت خر خریدی سوار بشید یا اونو سوار خودتون کنید . نصرالدین و پسرش تصمیم گرفتن خر رو بندازن تو رودخونه و از این مصیبت راحت بشن و خر رو بردن بالای پل و انداختنش تو رودخونه و باز یکی دیدشون و گفت چرا با این خر بیچاره اینکارو میکنید و چرا انداختینش تو رودخونه .
نتیجه ای این داستان میشه همون جمله اول :
مردم گفتن و گفتن و گفتن و میگن و میگن و میگن و خواهند گفت و خواهند گفت و خواهند گفت .
بیخیال حرف های بدون اساس و پایه و بخاطر فضولی و اذیت کردن و . . . بشی بهتره . موفق باشی








علاقه مندی ها (Bookmarks)