به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 6 از 40 نخستنخست 123456789101112131415162636 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 51 تا 60 , از مجموع 392
  1. #51
    سرپرست سایت

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    1388-1-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    8,092
    امتیاز
    169,059
    سطح
    100
    Points: 169,059, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Blog entryVeteranOverdrive
    نوشته های وبلاگ
    4
    تشکرها
    27,744

    تشکرشده 36,137 در 7,447 پست

    Rep Power
    1105
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    خیلی خوشحال میشم وقتی این تاپیک رو می خونم .

    از این همه عشق و محبت بین همسران لذت می برم .

    آرزو می کنم همیشه لحظاتتون پر از احساس رضایت و عشق نسبت به هم باشه ، و در خوشی و نا خوشی متعهد به هم باشید


    اینم تقدیم به گل رویتون :




    و باز هم تشکر از تسوکه گرامی به خاطر تاپیک خوب و انرژی بخشی که ایجاد کرده

  2. 19 کاربر از پست مفید فرشته مهربان تشکرکرده اند .

    asal2013 (چهارشنبه 15 مرداد 93), فرشته مهربان (دوشنبه 02 بهمن 91), کلانتر جو (شنبه 28 بهمن 96)

  3. #52
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 03 بهمن 92 [ 20:26]
    تاریخ عضویت
    1387-12-17
    نوشته ها
    111
    امتیاز
    6,260
    سطح
    51
    Points: 6,260, Level: 51
    Level completed: 55%, Points required for next Level: 90
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    259

    تشکرشده 267 در 64 پست

    Rep Power
    29
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    احساس میکنم یه زندگی جدید رو شروع کردم و مثه همون روزای اول 20 سالگی که باهم زیر یک سقف زندگی قشنگ دونفرمون رو شروع کردیم یکم دلشوره دارم ودلواپسم... مثه همون روزا میترسم نکنه تو این خونه که گفتن خونه ی بختم خواهد بود سفید بخت نباشم... مثه همون روزا دلم واسه همه چی تنگ میشه ... اما بیشتر از اون روزا احساس میکنم عاشقت هستم...عاشقم هستی...هنوز زخم دلم خوب نشده اما... وقتی دیروز بعد از یه شب دوری اومدی خونه و محکم منو تو بغلت گرفتی و با شرمندگی گفتی منو ببخش...دوستت دارم... احساس کردم چه حسی خوبی وقتی تو رو دارم...
    من... تو را... عاشــــــــــــــــقم

  4. 18 کاربر از پست مفید dorsa65 تشکرکرده اند .

    dorsa65 (دوشنبه 02 بهمن 91)

  5. #53
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    جمعه 28 آذر 99 [ 01:10]
    تاریخ عضویت
    1387-2-31
    نوشته ها
    1,208
    امتیاز
    22,636
    سطح
    93
    Points: 22,636, Level: 93
    Level completed: 29%, Points required for next Level: 714
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteranSocial10000 Experience Points
    تشکرها
    6,336

    تشکرشده 3,618 در 912 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    144
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    چهارشنبه هفته ی پیش بود؛ بخاطر اتفاقی که چند روز قبل ترش افتاده بود، یعنی اشتباهی که همسرم مرتکب شده بود خیلی خیلی ازش دلخور بودم و کلی باهاش سرسنگین؛ اون روز وقت مشاوره داشتیم. بعد از کلی صحبت کردن توی اتاق مشاوره وقتی هر دو کمی آروم تر شدیم موقعی که داشتیم می اومدیم بیرون توی آسانسور؛ با نگاه مهربون گفت: " نمی دونی چقدر دیدن خنده هات برام شیرینه! حالا دیگه لبخند برن!؟" من هم تا موقعی که برسیم خونه و بعد از شام هیچ حرفی باهاش نمی زدم؛ بعد از شام وقتی اومدم و نشستم، دیدم آروم سرش رو گذاشت روی پاهام! یه حس قشنگی توی دلم پیچید. وقتی دستام رو کشیدم روی سرش؛ بلند شد و محکم بغلم کرد و بهم گفت: روم نمیشه توی چشمات نگاه کنم! اون وقت بود که اشک از چشام سرازیر شد و محکم تر بغلم کرد و بهم گفت: تا نگی؛ بخشیدمت؛ نگاه به چشمات نمی کنم، چون شرم دارم.
    نمی دونید وقتی بغلم کرد و به رختخواب رفتیم چقدر عشق رو از وجودش و کلامش حس می کردم. اون شب دقیقا 2 ساعت تموم در مورد مسائلمون و همین طور حرفها و گفته هایی که مشاورهمون گفته بود با هم حرف زدیم. مدام حرفهای مشاوره رو تکرار می کرد. می گفت: می خوام اون قدر تکرارشون کنم تا برامون ملکه بشه!
    اون شب یکی از بهترین شبهای زندگیم بود که حتی تا همین امروز هم اثراتش بجا مونده!

  6. 22 کاربر از پست مفید del تشکرکرده اند .

    del (دوشنبه 02 بهمن 91)

  7. #54
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 03 بهمن 92 [ 20:26]
    تاریخ عضویت
    1387-12-17
    نوشته ها
    111
    امتیاز
    6,260
    سطح
    51
    Points: 6,260, Level: 51
    Level completed: 55%, Points required for next Level: 90
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    259

    تشکرشده 267 در 64 پست

    Rep Power
    29
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    چه قدر این تاپیک رو دوست دارم... مرسی جناب tesoke عزیز

    امروز غرق تماشای تلویزیون بودی و چندبار باهات صحبت کردم اما با تاخیر جواب میدادی و بعد از هر حرف من با چند ثانیه تاخیر میگفتی: چی عزیزم؟چی گفتی؟ منم بی خیال صحبت شدمو گفتم مزاحم تماشای برنامه ی موزد علاقه ات نشم و کتابم رو از روی میز برداشتم و رو به روی تو نشستم و شروع کردم به خوندن کتاب.. بعد از چند ثانیه دیدم در همون حالت از روی مبل بلند شدی و حاضر نبودی یه لحظه چشماتو از روی صفحه ی تی وی برداری و عقب عقب رفتی ... منم زیر چشمی نیگات کردم اما مثلا خواستم به روی خودم نیارم و در کمال ناباوری دیدم رفتی سمت کلید چراغ و چراغ بالا سرمو روشن کردی و در همون حالت برگشتی و ادامه ی برنامه ات رو دیدی؟
    با تعجب ازت پرسیدم چرا چراغ روشن رو کردی؟(چون معمولا دوست داری موقع تماشای تی وی چراغ بالا سرت خاموش باشه)
    یه لحظه چشماتو از رو صفحه برداشتی و گفتی: داری کتاب میخونی،چشمات اذیت میشه عزیزم،نور اینجا کمه...

    وای که چقدر همین یه جمله ی به ظاهر معمولی به دلم نشست و غروب جمعه ی دلگیرم و شاد کرد...
    ازت ممنونم که همیشه هوامو داشتی و من گاهی ندیدم... تو را من عاشـــــــــــقم...

  8. 33 کاربر از پست مفید dorsa65 تشکرکرده اند .

    dorsa65 (دوشنبه 02 بهمن 91), لاله بهشتی (دوشنبه 08 آبان 96)

  9. #55
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 07 شهریور 99 [ 23:27]
    تاریخ عضویت
    1389-5-21
    نوشته ها
    679
    امتیاز
    18,628
    سطح
    86
    Points: 18,628, Level: 86
    Level completed: 56%, Points required for next Level: 222
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranSocial10000 Experience PointsTagger First Class
    تشکرها
    3,951

    تشکرشده 4,314 در 675 پست

    Rep Power
    118
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    منو ببندین به تخت لطفا! به این تاپیک مهتاد شدم :D



    گفتم دوست دارم این چند روز که پیشم هستی، هر روز بریم بیرون ... گفت باشه.
    روز آخر رفته بودیم پارک جمشیدیه ... یه مسیر نیمه کوهستانی ... رسیدیم به یه حوضچه آب. کفش و جوراب هامونو که در آوردیم و پامون رو گذاشتیم تو آب سرد، بهم گفت: " آخیش، پاهام آروم شد. این تاول پام اذیتم می کرد! " ...
    اشک تو چشام جمع شد

    بمیرم ... تو تموم اون چند روز و بین قدم زدن های مدام ما، چیزی نگفته بود از خستگی پاهاش ...

  10. 17 کاربر از پست مفید آویژه تشکرکرده اند .

    آویژه (دوشنبه 02 بهمن 91)

  11. #56
    ((( مشاور خانواده )))

    آخرین بازدید
    شنبه 10 مرداد 05 [ 20:02]
    تاریخ عضویت
    1386-6-25
    نوشته ها
    9,627
    امتیاز
    326,372
    سطح
    100
    Points: 326,372, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranCreated Blog entryTagger First ClassSocial50000 Experience Points
    نوشته های وبلاگ
    7
    تشکرها
    23,886

    تشکرشده 37,361 در 7,159 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    0
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    نقل قول نوشته اصلی توسط dorsa-tanha
    چه قدر این تاپیک رو دوست دارم... مرسی جناب tesoke عزیز

    امروز غرق تماشای تلویزیون بودی و چندبار باهات صحبت کردم اما با تاخیر جواب میدادی و بعد از هر حرف من با چند ثانیه تاخیر میگفتی: چی عزیزم؟چی گفتی؟ منم بی خیال صحبت شدمو گفتم مزاحم تماشای برنامه ی موزد علاقه ات نشم و کتابم رو از روی میز برداشتم و رو به روی تو نشستم و شروع کردم به خوندن کتاب.. بعد از چند ثانیه دیدم در همون حالت از روی مبل بلند شدی و حاضر نبودی یه لحظه چشماتو از روی صفحه ی تی وی برداری و عقب عقب رفتی ... منم زیر چشمی نیگات کردم اما مثلا خواستم به روی خودم نیارم و در کمال ناباوری دیدم رفتی سمت کلید چراغ و چراغ بالا سرمو روشن کردی و در همون حالت برگشتی و ادامه ی برنامه ات رو دیدی؟
    با تعجب ازت پرسیدم چرا چراغ روشن رو کردی؟(چون معمولا دوست داری موقع تماشای تی وی چراغ بالا سرت خاموش باشه)
    یه لحظه چشماتو از رو صفحه برداشتی و گفتی: داری کتاب میخونی،چشمات اذیت میشه عزیزم،نور اینجا کمه...

    وای که چقدر همین یه جمله ی به ظاهر معمولی به دلم نشست و غروب جمعه ی دلگیرم و شاد کرد...
    ازت ممنونم که همیشه هوامو داشتی و من گاهی ندیدم... تو را من عاشـــــــــــقم...
    سلام اين مورد جالب بهانه اي شد كه به يك نكته اشاره كنم:
    مثبت بيني و مثبت انديشي همديگر را تقويت مي كند.
    مثبت بيني به معناي آن نيست كه منفي ها را نبينيم، يا اينكه نقاط منفي را مثبت ببينيم.
    يعني اينكه در كنار نقاط منفي ،‌چشم خود را به روي نقاط مثبت نبنديم.
    يعني مثبت بين هم باشيم.


    ==============
    10 روز شارژ رايگان هم به خاطر مثبت بيني شما، و هم ارائه قشنگ آن با يك مثال عيني و عملياتي كه مي تواند براي همه ما اعضاء مفيد واقع شود.

  12. 24 کاربر از پست مفید مدیرهمدردی تشکرکرده اند .

    asal2013 (چهارشنبه 15 مرداد 93), کلانتر جو (شنبه 28 بهمن 96), مدیرهمدردی (دوشنبه 02 بهمن 91)

  13. #57
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 20 دی 91 [ 15:50]
    تاریخ عضویت
    1389-3-20
    نوشته ها
    614
    امتیاز
    10,182
    سطح
    67
    Points: 10,182, Level: 67
    Level completed: 33%, Points required for next Level: 268
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered10000 Experience Points
    تشکرها
    2,396

    تشکرشده 2,459 در 516 پست

    Rep Power
    79
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    بابا این قدر از من تشکر نکنید. خجالت می کشم. من که کاری نکردم. دست خودم که نبود وقتی داشتم گلم را می سرشتند، یه فرشته یه پیمانه خلاقیت برای من بیشتر ریخت و من از اون استفاده کردم تا این تاپیک را راه بیاندازم. :D

  14. 26 کاربر از پست مفید tesoke تشکرکرده اند .

    asal2013 (چهارشنبه 15 مرداد 93), tesoke (دوشنبه 02 بهمن 91), کلانتر جو (شنبه 28 بهمن 96)

  15. #58
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه 05 شهریور 91 [ 13:15]
    تاریخ عضویت
    1389-5-28
    نوشته ها
    146
    امتیاز
    2,798
    سطح
    32
    Points: 2,798, Level: 32
    Level completed: 32%, Points required for next Level: 102
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    232

    تشکرشده 238 در 85 پست

    Rep Power
    30
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    خوش به حال همتون مخصوصا خانم شاد كه شوهرش بر عكس همسر من اين همه رمانتيك است
    با اينكه ميدونم شوهنرم منو دوس داره اما زياد ابراز نمي كنه فقط تو دوران بارداري تا دلت بخواد بهم ميرسيد بهمن ماه بود و منم حامله يه لحظه دلم هواي انگور كرد شوهرم همه جاي شهر كوچيكمان را گشت و بالاخره يه خوشه انگور سرما برده برام خريده بود و اورد اون بهترين لحظه عشق شوهرم به من بود

    تسوكه خيلي بامزه اي

  16. 17 کاربر از پست مفید پاييز خزان2 تشکرکرده اند .

    کلانتر جو (شنبه 28 بهمن 96), پاييز خزان2 (دوشنبه 02 بهمن 91)

  17. #59
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    جمعه 30 خرداد 04 [ 16:15]
    تاریخ عضویت
    1388-7-01
    محل سکونت
    همین حوالی
    نوشته ها
    2,584
    امتیاز
    67,964
    سطح
    100
    Points: 67,964, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 97.0%
    دستاوردها:
    VeteranSocialRecommendation Second ClassTagger First Class50000 Experience Points
    تشکرها
    13,216

    تشکرشده 14,131 در 2,566 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    308
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    به به ... بازم هم دم این خانوم ها گرم که اینقدر خاطره دارند و می نویسند ...
    قابل توجه آقایون گرامی ... ببینید که چه چیزهای کوچیک برای ما خانوم ها میتونه اینقدر خاطره ساز باشه

    اقای سنگتراشان احیانا سری به این تاپیک بزنید بد نیست ها شاید به ذهن شما هم خاطره ای خطور کرد ... خدا رو چه دیدید؟


    زندگی ما که تازه رو به راه شده ... اینو گفتم واسه اونهایی که خیلی زود می خوان نتیجه بگیرن
    هیچوقت علی پیش قدم نمی شد بیریم بیرون .. حالا واسه تفریح ..خیابون گردی ...یا هر چیز دیگه ای
    همش من باید پیشنهاد میدادم و بعدش هم پیگیر می شدم و ... همه مسئولیتش با من بود و صد البته غرغر هاش


    بهتره به جای جمله ی بالا بگم ----->> به علی فرصت نمی دادم که پیش قدم بشه ... بس که من صبورمو پر طاقت

    بعد از سعی کردن و کلی تلاش و بکار بردن راهنمایی های شما دوستان
    علی هر شب سرساعت خونس (ساعت ده)
    و اما خاطره ی قشنگ من:
    دیشب منو دخترم خونه بودیم که علی زنگ زد (ساعت حدود نه و نیم بود) بهم گفت
    : نمی خواهین ببرمتون بیرون؟
    (قند توی دلم آب شد) نیکی و پرسش؟
    :زودحاضرشین دارم میام دنبالتون.
    :باشه باشه
    دیروز دخترم مریض بود ، من صبح مجبور بودم برم سرکار (خیلی مرخصی گرفتم توی این 10ماه) باباش پیشش موند
    ساعت های هشت و نیم یک ربع به نه صبح بود بهم زنگ زد که
    : حالش خوبه من دارم میرم سرکار ... به همسایه بسپرم بیاد بهش سر بزنه؟
    : (باورم نمی شد علی ای که همش می گفت کسی نیاد ، کسی نره ) آره عزیزم دستت درد نکنه

    ***
    از ظهر که برگشته بودم خونه ..داشتم به دخترم میرسیدم و خونه رو مرتب می کردم ...شب هم کیک درست کردم ...همسایمون هم اومده بود احوال پرسی حدود یک ساعتی هم پیشمون موند و من هم ازش تشکر و پذیرایی می کردم ... خیلی خسته شده بودم وقتی علی گفت بریم بیرون ... ساعت ده فیلم سینمایی داشت ...دلم می خواست وقتی علی میاد باهم فیلم تماشا کنیم و چایی و کیک بخوریم
    ولی وقتی بهم گفت بریم بیرون ذوق کردم ... مثل نی نی ها
    اومد دنبالمون و من هم کیک و چایی برداشتم باهاش رفتیم بیرون
    خودش ما رو برد یه جای باحال که سرد بود و کلی یخ کردیم ...توی سرما من کاپشنش رو گرفتم ...می خندید و کیک و چایی می خورد و من توی دلم چقدر خدا رو واسه این لحظات شکر کردم
    موقع برگشتن هم دم یه کبابی نگه داشت برامون دل جگر و کباب خرید و همش بهمون میرسید
    چقدر دیشب خوش گذشت
    خدایا ... یعنی این همون علی بود؟ همونی که هروقت بهش می گفتم ما دلمون پوسید ببرمون بیرون ..می گفت کجا ببرمتون ... جایی نیست که
    این همون علی بود که میرفتیم رستوران غر میزد که اصلا خوشم نمیاد بیرون غذا بخوریم شما برید توی ماشین من غذا می گیرم بریم توی خونه بخوریم
    ...
    چقدر خوب و دوست داشتنی بود و چه لحظات قشنگی دیشب برام رقم خورد ... همه اینها را اینجا توی تالار یاد گرفتم
    دوستان گلم دوستتون دارم

  18. 23 کاربر از پست مفید بالهای صداقت تشکرکرده اند .

    asal2013 (چهارشنبه 15 مرداد 93), کلانتر جو (شنبه 28 بهمن 96), بالهای صداقت (دوشنبه 02 بهمن 91)

  19. #60
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 06 مهر 90 [ 10:04]
    تاریخ عضویت
    1388-10-03
    نوشته ها
    269
    امتیاز
    3,717
    سطح
    38
    Points: 3,717, Level: 38
    Level completed: 45%, Points required for next Level: 83
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    890

    تشکرشده 902 در 220 پست

    Rep Power
    43
    Array

    RE: قشنگ ترین خاطره عاشقانه من و همسرم

    نقل قول نوشته اصلی توسط green

    دلیل اینکه آقایون نمی نویسن اینه که کلا تو تالار آقایون متاهل کم هستند، خیلی کم.

    وقتی که داشتم اینو می نوشتم تنها آقای متاهل تو تالارو که یادم بود آقای مدیر بودن ولی گفتم مدیر اینقدر اهل نصیحت و منطق و تجزیه تحلیل هستن که اینطرفا نمیان.

    حالا که بالهای صداقت گفت:
    نقل قول نوشته اصلی توسط بالهای صداقت

    اقای سنگتراشان احیانا سری به این تاپیک بزنید بد نیست ها شاید به ذهن شما هم خاطره ای خطور کرد ... خدا رو چه دیدید؟

    از آقای مدیر می خوایم که بیان یه خاطره عاشقانه بگن که این خانما فکر نکنن فقط خودشون خاطره عاشقانه دارن.


    منتظریم
    [size=medium]فراغ و وصل چه باشد، رضای دوست طلب *** که حیف باشد از او غیر از او تمنایی[/size]

  20. 11 کاربر از پست مفید green تشکرکرده اند .

    green (دوشنبه 02 بهمن 91), کلانتر جو (شنبه 28 بهمن 96)


 
صفحه 6 از 40 نخستنخست 123456789101112131415162636 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 10:10 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.