هفته های اول ازدواجمون بود. هر کدوم توی یه شهر بودیم... یه روز عصر، خیلی دلم براش تنگ شده بود، طبق عادت روز های خیلی دورم، پناه بردم به خطاطی ... هر چند چیز زیادی یادم نبود ...
تنها برگه در دسترسم، یه فرم اداری بود که باید امضا می شد و تنها قلم موجود هم مدادی که توی کیفم بود ...
سر مداد رو کشیدم اونطرف کاغذ که پهن بشه، شعر هم درست و حسابی یادم نبود ...کنار حاشیه سفیدش رو گرفتم و فقط نوشتم و نوشتم و نوشتم ...
این شعر رو :
من فدای تو
به جای همه گل ها تو بخند ...
تو بمان ...
تو بتاب ...
من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست ...
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش ...
تو بنوش ...
بعدشم سر راهم یه اسکن ازش گرفتم و شب واسش فرستادم ...
برام نوشت از خوشحالی بی اندازه اش ... یک پاسخ سراسر عاشقانه که هنوزم وقت خوندنش اشک میشینه تو چشمام ...







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)