[align=justify]سلام،
این خاطره ام مربوط میشه به یک سال قبل. یه شب زمستونی بود و برف همه جا رو سفید کرده بود. شام خونه مادر شوهرم اینا دعوت بودیم. خیلی مهمون داشتن. همه دور هم نشسته بودیم. موقع صرف شام که شد، چون تعدادمون زیاد بود و اتاق پذیرایی کوچیک بود. خانمها و بچه ها که تعدادشون بیشتر بود تو اتاق پذیرایی موندن و آقایون رفتن یه اتاق دیگه نشستن. خلاصه شام حاضر شد و همه مشغول خوردن شدیم. خونه مادرشوهرم اینا از اون خونه قدیمی هاس که آشپزخونه اش تو یه گوشه دیگه از حیاط ساخته شده. اینو به این خاطر گفتم که بدونید برای پذیرایی از مهمونها در سالن همش باز و بسته می شد و سرما می پیچید تو اتاق. یه دفعه وسط غذا شوهرم از اتاق اومد بیرون و از جلوی ما که تو سالن نشسته بودیم گذشت و رفت بیرون و بعد از چند دقیقه با یه ژاکت برگشت. از کنار مهمونها رد شد و اومد ژاکتو گذاشت رو دوش من و گفت سرما نخوری یه وقت.همه خانمهایی که تو اتاق بودن، خندیدن
و گفتن خوش بحالت! چه شوهری داری. توی اون اتاق و موقع غذا هم به تو فکر می کنه و نگرانته. :R و من کلی خوش به حالم شد!!! :P[/align]







همه خانمهایی که تو اتاق بودن، خندیدن
و گفتن خوش بحالت! چه شوهری داری. توی اون اتاق و موقع غذا هم به تو فکر می کنه و نگرانته. :R و من کلی خوش به حالم شد!!! :P[/align]
پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)