pardis 81 عزیز سلام

متاسفانه چرا !من تو اون تاپیک مشکلاتم رو مطرح کردم و به توصیه های دوستان هم تا حدی عمل کردم اما
اما همسرم متوقع تر شد و طوریکه احساس میکنه اگه من حتی با نرمی بهش بگم دوست دارم پیشم باشی فکر میکنه دارم براش نقشه میکشم در ضمن تا مدتی والدینش به مدت 1 تا 2 ماه مسافرت بودند و از وقتی برگشتند مشکلات ما شروع شد شایدم ربطی بهم نداشته باشه اما از نظر زمانی بیربط نیست

یکی از دوستان گفته بود :

هیچ کس نمیتونه از شما بخواد که از همسرت انتظار نداشته باشی فرصت هایی را اختصاص بده به این که شما دو نفر با هم و برای هم باشید ، این حق شما و حتی حق همسرته . ما انسانها گاه نیاز و حق خود را غلط برای احساس مسئولیتهای خود ساخته در مقابل دیگران نادیده می گیریم و چیزی نمیگذره که از پا درمیاییم و دیگه به درد و داد همان دیگران هم نمیتونیم برسیم چه برسه به نزدیکترنمون که همسر باشه

و واقعا من از پا دراومدم و احساس میکنم دیگه راه حلی نیست چون همسرم نمیخواد با من وقت بگذرونه همش انگار وقتی خونه است یه چیزی گم کرده انگار یه وظیفه روزانه است که باید انجام بده دیگه حالم از زندگی دونفره این طوری بهم میخوره

به قول معروف تاکه از جانب معشوق نباشد کششی کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد
وقتی زن و شوهرا رو میبینم که با هم بیرون میرن باهم خوش میگذرونن باهم وقت میگذرونن واقعا انگار یه بغصی که اختیارش دستم نیست تو سینه ام جمع میشه

تصمیم دارم دیگه خونه مادرش کمتر برم نمیدونم شاید اینطوری درست شه