RE: مرددم براي طلاق

نوشته اصلی توسط
ميناي
منم از نظر روحي مريض شده بودم از همه چيز ميترسيدم هميشه وحشت زده بودم يه عالمه اضطراب از هيچي لذت نميبردم اصلا شبيهه كسي كه تازه ازدواج كرده نبودم من اين 1 سال فقط ترسو تنهايي رو تجروبه كردم اگه نمييامدم كارم به جنون ميكشيد.تو اين مدت خيلي رو خودم كار كردم و بهتر شدم فقط ارزوم اينه اونم بهتر بشه و دوباره باهم شروع كنيم من تازه الان به يه شناختي از همسرم و زندگيم رسيدم و الان امادگي برخورد با خيلي چيزا رو دارم كاش اونم مثل من به يه نتيجه رسيده باشه
این قسمت از صحبتات منو یاد 3 ماه قبل خودم انداخت، اونموقع شوهر من 5 ماه بود که هیچ خبری ازش نبود و همه کمر قتل به زندگیم بسته بودن منم توی اون شرایط حتی روم نمیشد بگم هنوز دوسش دارم ولی انقدر توی اون پنج ماه، گذشته رو تجزیه و تحلیل کرده بودم که تازه احساس میکردم شوهرمو شناختم، و واقعا هم دست فکر میکردم و اگه الان هردومون آرامش داریم واسه اینه که شوهرمو با همه خصوصیاتش قبول کردم و کاملا با صحبتای خانوم رهایي موافقم با توجه به اینکه شوهر من خصوصیاتش کاملا مشابه همسر شماست با اطمینان بهت میگم که با یه شخصیت خودشیفته هیچ راهی جز مدارا وجود نداره . خودت باید سبک سنگین بکنی ولی فکر تغییر دادنش رو از سرت بیرون کن.
جواب سوالت هم بگم اصلا به این مساله فکر نکن چون اینکه سراغتو نمیگیره به همون اختلال شخصیتیش برمیگرده که خودت هم بهش رسیدی، باور کن غیر از این نیست. توکل کن به خدا .
حاصل سبزترین باور من برگ زردیست که از لای ورق های دلم می ریزد... مانده ام سخت غریب! دیگر از سبزترین حادثه ها می ترسم...!!!
علاقه مندی ها (Bookmarks)