من یه پسر 24 ساله هستم با یه خانم از طریق تلفن آشنا شدم ، 7 ماهه باهاش دوستم خیلی به من اعتماد داره ، از روز اولم میدونست که من نیتونم باهاش ازدواج کنم اوایل هر روز میزنگید صبح ظهر عصر شب تا اینکه رفت سر کار باز تا یه مدتی ادامه داد ولی الان حدود دو ، سه ماهه که کمتر شده ، هر چی بهش میگم برو پی زندگیت نمیره ، داره دیوونم میکنه نیدونم چکار کنم ، یه روز میگه گوشیم خرابه ، ایرانسل مشکل داره ، جایی باید برم ، الان حدود يک ماهه که ندیدمش منم درخواستی برای دیدنش نکردم ، خیلی ادعا میکنه که دوستم داره ولی من باور نمیکنم دوست داستنش از ته اعماقش نیست به دل نمیشینه یا شاید هم من حس نمیکنم ،میگه دوست دارم میخوام باهات بمونم ، میدونه قصد ازدواج باهاش ندارم ، چند وقته بهم میگه باید برم برام خواستگار اومده منم میگم خوب برو پی زندگیت میگه تو هم باید ازدواج کنی منم میگم نمیخوام ازدواج کنم تو کار خودت کن سر این موضوع خیلی باهاش دعوام شده همشم بدون نتيجه بوده مدتیه با خواستگارش در ارتباط ، نمیدونم اون میخواد من بپیچونه یا واقعاً خواستگار داره از اینور هم میگه دارم به خاطر تو ازدواج میکنم که با تو راحت باشم نمیدونم داره گیجم میکنه از یه طرف میگم ولش کنم ولی میگم اگه اینا همه بازی باشه تا من برم چرا برم چرا کم بیارم انتقامم ازش میگیرم ، دو روز ازش خبری نبود دیشب زنگ زده میگه نکنه خبری از من بگیری انگار از خدات برم گفتم آره البته با لحن شوخی ولی نمیدونم چرا دلم نمیاد اذیتش کنم ولی اون خیلی من اذیت کرده شما بگید چکار کنم راهنماییم کنید







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)