سوزم همچون گل، از سوداي دل ...دل، رسواي تو، من رســــواي دل
مستانه ره ميكده طي ميكنم امشب
پرواز ببال و پر ميكنم امشب
هر چشم زدن در پي آن گوهر ناياب
صد بحر بپاي مژه طي ميكنم امشب
در مد نظر هم گل و هم چهرة ساقي است
گه روي بگل گاه بوي ميكنم امشب
مخمورم و پيمانة صد عمر ابد را
تبديل بيك ساغر مي ميكنم امشب
مي ميشوم از ياد لب روح مزاجت
وانگاه سراغ رگ وپي ميكنم امشب :P
با اين نفس سرد چو مينالم از ايام
گر فصل بهارست كه دي مكنم امشب![]()







سوزم همچون گل، از سوداي دل ...دل، رسواي تو، من رســــواي دل
پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)