سلام به همه،
یادمه چند ماه پیش یه شب که داشتیم از مهمونی برمی گشتیم، توی راه در اثر بی احتیاطی راننده با ماشینی که از روبرو میومد تصادف کردیم. خوشبختانه اتفاق مهمی نیفتاد و هیچ کس صدمه ای ندید ولی شوهرم از ترس اینکه نکنه یه وقت بلایی سرم بیاد اینقدر محکم منو بغل کرده بود و به خودش فشار داده بود که احساس می کردم دارم له میشم و تا دو روز بعد از اون حادثه احساس کوفتگی می کردم.
[align=justify]
اما قشنگترین خاطره من در این 1/5 سالی که از ازدواجمون می گذره، مربوط به اولین روزیه که با شوهرم محرم شده بودم. مراسم بله برون تموم شده بود و مهمونها رفته بودن. من و شوهرم توی اتاق کنار هم نشسته بودیم و صحبت می کردیم. اینو اولش بگم که من به شدت خجالتی بودمو خیلی طول کشید تا با شوهرم صمیمی بشم. البته شوهرمم خجالتی و سر به زیر بود. اون شب که کنار هم نشسته بودیم، شوهرم از آینده می گفت و من گوش می دادم که یهو برق رفت. من همونطور ساکت بودم و سرمو پایین انداخته بودم و منتظر بودم که شوهرم صحبتشو ادامه بده که یکدفعه احساس کردم صورتشو بهم نزدیک کرده و تا به خودم بیام منو بوسید.
احساس می کردم داغ شدم. با تعجب نگاش کردم. انتظار این کار رو اینطور بی مقدمه ازش نداشتم. همین موقع بود که برق اومد. شوهرم با لبخند و خجالت نیگام می کرد و عشق تو چشاش موج می زد.
حالا هر وقت برق میره. شوهرم منو یاد اون شب و اولین بوسه اش میندازه و میگه خیلی دلم می خواست ببوسمت ولی خجالت می کشیدم ولی وقتی همه جا تاریک شد گفتم حالا وقتشه و از فرصت استفاده کردم!!!:)









و خیلی طول کشید تا با شوهرم صمیمی بشم. البته شوهرمم خجالتی و سر به زیر بود. اون شب که کنار هم نشسته بودیم، شوهرم از آینده می گفت و من گوش می دادم که یهو برق رفت. من همونطور ساکت بودم و سرمو پایین انداخته بودم و منتظر بودم که شوهرم صحبتشو ادامه بده که یکدفعه احساس کردم صورتشو بهم نزدیک کرده و تا به خودم بیام منو بوسید.
احساس می کردم داغ شدم. با تعجب نگاش کردم. انتظار این کار رو اینطور بی مقدمه ازش نداشتم. همین موقع بود که برق اومد. شوهرم با لبخند و خجالت نیگام می کرد و عشق تو چشاش موج می زد.
پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)