یک زمانی من هم مشکل تو رو داشتم.(البته الان هم دارم، اما الان به دید اشکال بهش نگاه می کنم).
مثلا فوق العاده به "انسانیت" حساس بودم. واقعا حاضر نبودم به کسی بدی کنم و یا بدی رو با بدی جواب بدم (90% اوقات)
بعد یک زمانی، از یک عزیزی که فکر می کردم اون هم مثل منه و دیگه خیلییییییی دوستش داشتم (و دارم) و بهش دلبسته شده بودم، یک نامردی اساسییییی دیدم.
خیلییی بهم ریختم. بعد یکی از دوستان بهم گفت ایراد تو اینه که یه دنیا تو ذهنت ساختی. این دنیا خیلیی ایده آله. اما تو واقعیت (حداقل جایی که تو زندگی می کنی) جور در نمی یاد. برای همین ناگهان همه دنیا رو سرت خراب می شه.
شاید باید واقع نگر بود. شاید باید از دنیاهای ذهنمون بیرون بیایم. تو واقعیت زندگی کنیم و اگر چیز اشتباهی رو در واقعیت می بینیم، با علم به این که این موضوع وجود داره و امکان داره هر لحظه برای خودمون اتفاق بیافته زندگی کنیم. فکر می کنم این طوری رفتارهامون معقول تر و حساب شده تر باشه.
می دونی، هیچ منطقی نمی گه دروغ خوبه. هیچ منطقی نمی گه برای زنده موندن خودت می تونی بقیه رو له کنی. اما این اتفاقات می افته.
بنابراین من تصمیم گرفتم باز هم انسان وار زندگی کنم (اما نه مثل قبل. الان می دونم که باید کنترل شده رفتار کنم. البته دانستن تا عمل خیلی فاصله هست. هنوز تو عمل زیاد موفق نبودم. نیاز به زمان دارم). این بار می دونم هر لحظه امکان داره از طرف مقابلم یه نامردی ببینم. بنابراین دیگه حواسم هست ....می فهمی منظورم رو؟؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)