ببخشید آسمان آبی، فکر کنم پست ما همزمان شد.

مشکلات دیگران خیلی برام مهمه، چرا؟ چون یاد خودم که می افتم که هیچ کی نبود نجاتم بده آتیش می گیرم و همون طور که گفتم حسه انسان دوستی بعضی وقتا اینا رو نقض می کنه.

در مورد پست گذشته ی طرف مقابلم بگم که خودم اصلاً تویه این فکرا نیستم و چیزیه که دائماً به من گوشزد می کنن که مواظب باش فلان نشه!!

تقریباً بیشتر وقته بیداریم رو تویه نتم و پایه کامپیوتر. خودمم این شرایط رو دوست ندارم و فرد اجتماعی هستم ولی به علت دور بودن از خونواده و اینکه هیچ کی نیست باهاش حرف بزنم مجبورم این جوری باشم.

از دارو ترس ندارم ولی نمی خوام مثل گذشته بشم، نمی خوام برگردم، به خدا من خیلی زجر کشیدم. من فکر کردم خوب شدم نگو بدتر شدم.
از حرفای مشاوره اینو برداشت کردم که مثل این هست که وقتی درد زیاد بشه دیگه حسش نمی کنی، الان منم اون جوریم. مستقیم نگفت و کاش من اشتباه برداشت کرده باشم.