سلام، برم سر اصل مطلب؟ فکر کنم طولانی بشه یه کم، بیشتر حالت گزارش داره و البته اگه ایده ای به ذهنتون رسید لطفا بگید:
پنج شنبه شب با این خانم رفتیم بیرون (ایشون پیشنهاد داد ولی من هم غیر مستقیم رسونده بودم که خوبه یه صحبتی داشته باشیم). از نحوه قطع رابطه با اون طرف گفت که دیده اون شخص به نظرش آدم بی خیالی رسیده و بر خلاف حرف هاش رابطه به سمت ازدواج نمی رفته... عجیب این که ایشون صراحتا بهم گفت که در همین حدود 2.5 ماه رابطه، کار به رابطه احساسی هم کشیده (توضیح بیشتر لازم بود بگین تا بدم)، و می گفت من نمی خواستم به این سمت بره و چون جدا فکر می کردم این قضیه ازدواج جدیه، این مسئله رو قبول کردم. و گفت که دیدم نمی تونم این مسئله رو یه عمر پنهون کنم و صراحتا بهت می گم. خوب البته ابدا انتظار چنین مسئله ای رو نداشتم و بهش گفتم مسائل گذشته برای من هضم شده بود چون خودم هم کم اشتباه نکردم ولی این مسئله جدید کار رو بسیار سخت می کنه... صحبت ها زیاد بود ولی لب مطلب این بود که من در عین حال گفتم که شرایطی دارم که حتی اگر با این مسئله کنار بیام هم باید دید حاضری اونا رو بپذیری یا نه، قبلا اشاره کردم که ایشون از نظر اجتماعی روابط گسترده ای داره و من با صمیمیتی که در این روابط حس می کردم همیشه مشکل داشتم و طبعا یکی از شرایطم این بود که این نوع روابط محدود باشه. به خصوص که شخصا حس کردم یه دلیل این که این فرد با این سرعت به یک نفر اعتماد می کنه و باهاش وارد رابطه عاطفی می شه، می تونه تحت تاثیر جو این دوستانش باشه...
اون شب گذشت و دیدار بعدی امشب اتفاق افتاد، من بهش گفتم که رابطه ای که داشتی در هر حال چیزی مربوط به گذشته اس و من بیشتر مایلم بدونم طرز فکر و تلقی تو از این نوع روابط چی هست، چون اینه که موندگاره... خلاصه که بحث عملا تمرکزش رفت روی روابط این خانم و دوستانش و خودش هم گفت که با فکر بسیار به این نتیجه رسیده که من بهش بدبین هستم و با اتفاق اخیر بدبین تر هم خواهم شد و این باعث می شه که بخوام در زندگی محدودش کنم. تهش این که معتقد بود ما با هم بسیار متفاوتیم از این نظر و حتی اگر الان هم کوتاه بیایم در زندگی مشکل پیدا می کنیم، حرف منطقی بود...
نتیجه نهایی این بود که ظاهرا ما نمی تونیم با هم زندگی بدون مسئله ای داشته باشیم...
و اما... راستش هم من و هم این خانم هنوز هم معترف بودیم که ویژگی های مثبت فراوونی در وجود هر دومون می بینیم که کارمونو برای بی خیال شدن بسیار سخت می کنه. واقعیت هم همینه، جدای مسئله روابطی که گفتم، این خانم واقعا آدم خوب و باشخصیتی هست، دید بسیار خوبی به زندگی مشترک داره و راستشو بخواین اگه مسئله این روابط و حساسیت من و عدم انعطاف پذیری اون نبود، من می تونستم به راحتی بهش نمره 80 از 100 رو بدم. راستش زیاد با هم حرف زدیم و من مرتب حس می کردم که اصلا دلم نمی خواد این آدم رو از دست بدم، و اون هم... من در مورد این روابط پیشنهاد یه نوع مصالحه رو دادم، یعنی من بیام ببینم تا چه حد می تونم حساسیتمو کم کنم و اون هم سعی کنه تا حدی که براش معقوله روابطش رو محدود کنه، موافقت نشد! می گه الان شاید قبول کنیم ولی بعدا...
من به طور کلی درگیری عاطفی چندانی با این شخص ندارم، جدا رها شدم ولی وقتی دیدمش و باش حرف زدم، باز هم می بینم این آدم ویژگی های مثبت کم نداره، راستش دلم گرفته بود وقتی خداحافظی کردیم... البته الان حالم خوبه ولی یه کم دل و دماغم به هم ریخته. از این می ترسم که جایی رو اشتباه کرده باشم، شماها که بیرون گودین نظر بدین، همین راه درسته؟ بذارمش کنار؟ احتمالا اگه جوابی باشه ممکنه توش اینا باشه: معیاراتو لیست کن، یا مثلا بیشتر بگو ویژگی های مثبتش چیا هستن، منظورت از روابط چیه، از این صحبتا، بهم بگین. اگه چیز گل درشت و واضحی می بینین توی مسائلی که گفتم و حس می کنین من از نظرم دور مونده بهم بگین، اطلاعات بیشتر هم لازم بود در خدمتم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)