دلم گرفته از این تنهایی بی پایان.از این یکنواختی زندگی.خیلی تنهام.با اینکه سر کار میرمو کلاسای مختلف هم میرم و سعی میکنم خودمو سرگرم کنم اما در نهایت خیلی احساس تنهایی میکنم.واقعا برام سخته توی این شهر بزرگ باید منتظر بشینم تا یه روزی مسافر زندگیم از راه برسه.خستم .گاهی فکر میکنم اگر در این شهر بزرگ تنها نبودیم( اقواممون در یه شهر دیگه هستن و در این شهر هیچکی رو نداریم) شاید اینجوری نمیشدم.دوستای زیادی دارم اما خوب اونا هم همشون درگیر زندگی خودشونن.ما یه اکیپ 8 نفره بودیم که 4سال دانشگاه باهم بودیم.حالا دوتاشون ازدواج کردن بقیه هم یا سرکار میرن یا واسه ارشد میخونن.خلاصه یک ماه یکبار باهم قرارمیذاریمو همو میبینیم .نمیدونم چجوری بعضی دخترا اینقدر ساده با یه پسر دوست میشنو بعدم تریپ عشقو ازدواجو...اما من اصلا حوصله این روابطو ندارم.خواستگار دارم اما هنوز انگار اونی که خدا مقدر کرده نیومده......خیلی تنهام.








علاقه مندی ها (Bookmarks)