ودست هایم که به اسمان می رسند.
دست هایم را درهوا بلند می کنم و چشم هایم را چون دو گودی تاریک ،در زوایای متروک شب می چرخانم ،چقدر تنهایی در تنم ریشه دوانده است!
چقدر روزهای مکررم تاریک و سردند و چقدر شب های مکدرم از بوی رخوت سرشارند !
پروردگارا!صدام را در تهی گاه حنجره ام رو به خاموشی می رود و دست های بی هدفم ،دست اویزی برای چنگ زدن نخواهد داشت.
خدایا!
دریچه های روبرویم پرپر می شوند و بال های پروازم بو ی زخم های ناسور می دهند و جرات گشوده شدن ندارند.دیوارها امتداد اوارشان را تا شانه های خسته ام ادامه می دهند و رقص تازیانه عبور ،زانوان مقاومتم را بر خاک می ساید .
چقدر دیوار روبرویم تکثیر می شوند و چقدر پنجره روبرویم براخاک می افتند!
چقدر روزهای نیامده ام از اهنگ مسموم مرگ به سماع می نشیند!
خاکستری ارزوهایم درانبوهی تلافی روزهاو شب ها،چون ضربه های ممتد سنج ،گیج می رود.
معبودا!
مرا ازاین همه روزمرگی نجات بده!طنین صدایم را کسی نخواهد شنید و فریادهای لالم ،خواب سنگین شهر رانمی اشوبد.
بگذار تنهایی ام را برایت ضجه بزنم.
دهانم بوی پاییزهای سوخته می دهد و کفش های عابرم خمیازه های کشدار خیابان های انبوه را مزه مزه می کند.
پای سفرم بوی ابله می دهد و ذهن کوچه از تکرار گام های بی فرجامم فرسوده است.
بالی برای پرواز می خواهم و دریچه ای که ازان به سویت پر بزنم.
دهانی می خواهم تا جسارت فریاد داشته باشد و چشمی که در تیرگی ها،ازدحام غبار را بشکافد وبه نور برسد.درضرباهنگ نبضم عطش رسیدن به لطف تو تکرار می شود .سجاده نیایشم سال هاست که برایوان های باران خورده باز است و سال هاست عطر اطلسی های نورسته از جا نمازم برمی خیزد.
بگذار دست هایم را درهوا بلند کنم!
بگذار !چون غباری در وزش نسیم ،محو و نابود شوم.
معبودا!
به تو پناه می برم که جز تو پناهی نیست.







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)