سلام به دوستان عزيز و فهيمم آني عزيز .... بي دل جان ... مهتاب جان....
نوشته هاتونو خوندم.... و اگر چيزي نمي نويسم واسه اينه كه بايد بيشتر فكر كنم ....
آني عزيزم به وقتش اگه خدا بخواد مينويسم و واسم افتخاره كه ازت مشورت بگيرم چون ذهن باز و زيبايي داري....
راستش گفتار منم كمي شبيه گفتار بي دل عزيزه....
يعني يه جورايي همين افكار باعث شده نتونم به زمين به چشم بهشت نگاه كنم .....
بي دل تو نكته سنج و باهوشي فكر ميكنم كمي به حس نوشتن من توجه بيشتري نشون دادي و اونو بهتر درك كردي....
آني جان مسئله من اينه كه هم گفتار شما درسته و هم طرز فكر بي دل عزيزم....
ميدوني جريانش مثل چي شده؟؟؟
وقتي من غمگينم و نااميد از دو بعد بررسي اش ميكنم ....
يكي اينكه از اين دنيا و زندگي خسته شدم و ديگه همه چي واسم تموم شده و و و و ....
و اينكه نااميدي مساوي است با گناه .....
پس من كاري غير خدايي كردم .... بايد اميد داشته باشم .... بايد توكلم به خداي مهربون باشه....
حالا بعد دوم.....
من در دوراني قرار گرفته ام كه هورمون هاي ترشح شده بدنم منو به سمت نااميدي و كسالت و افسردگي كشونده....
حس نااميدي و غمگيني و بي تحركي ناشي از ترشح اين هورمون در بدن من تقصيره كيه؟؟؟؟
تقصيره كسي كه اين هورمون رو در بدن من آفريد.... با اين شكل و خاصيت؟؟؟؟
يا تقصيره منه و گناه محسوب ميشه ؟؟؟؟
......
دوستان عزيزم شايد از ديد شما مثال جالبي نباشه اما كم و بيش ميخواستم بفهمونم كه ديد و برداشت من اينجوريه حتي در اين مسئله .... من هم حرف آني رو قبول دارم و واسش احترام قائلم و هم طرف بي دل هستم.....
چون منظور منم تقريبا منظور بيدل بود.....
ببخشيد اگر مثالم نامفهومه .... اميدوارم درك بشه اصل سخنم ....
ميدونم شنونده عاقله.....







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)