مهتاب جونم با اينكه كاملا ميفهمم چه حالي داري اما ازت ميخوام يه لحظه خودتو بذار جاي شوهرت...تصور كن يه همسر مهربون داري به اسم مهتاب...يه پدر مريض و بازنشسته و يه مادر پير...وقتي وضعيت جسمي پدرت داره بدتر ميشه از مهتاب چه انتظاري داري؟
مسلمه....تو انتظار داري باهات همكاري و سازش كنه تا توي اين موقيت بتوني به پدرت برسي...مگه وظيفه فرزندي چيزي غير از اينه گلم؟
يه عمر زحمت بكش بچه بزرگ كن كه وقتي ازدواج كرد بره پي زندگي اش و بگه تورو به خير و مارو به سلامت؟؟
ميدونم رسيدگي به خانواده همسرت براي تو كار سختيه(نمونش رو در خانواده خودم دارم...مخصوصا اگه يكي از اونها هم بيمار باشن!!)اما چرا فكر ميكني همسرت از انجام كارهاي خانوادش خسته ميشه؟؟
اين حسي هست كه تو داري اما همسرت قطعا به عنوان فرزند اين خانواده احساس خوشايندي از خدمت و دادن سرويس به پدر و مادر پيرش داره...
ازت ميخوام كمي صبور باشي پيري و بيماري و...شتريه كه در خونه همه ميخوابه...تصور كن خدايي نكرده يه روزي پدر خودت بيمار شد اگه همسرت بهت اجازه نده براي رسيدگي بهشون سر بزني يا اخم و تخم كنه و ناسازگاري كنه....چه حالي بهت دست ميده؟؟
چند سالي برو جلوتر فرض كن خودت بچه دار شدي و بهشون نياز داري اما دامادت يا عروست اجازه كمك بهشون نميده اون وقته كه ياد اين روزا ميفتي...
يه شعري از مولوي يادم افتاد خدا بيامرزدش ...
اي كاش همه ما اين شعر رو هر روز بخونيم و اويزه گوشمون بكنيم...
ای دریــده پوستیــن یوسـفــان
گرگ بر خیزی از این خواب گران
گشتـه گرگان یك به یك خوهای تو
مـیدرانند از غضب اعضــای تـو
زانچـه میبافی همـــه روزه بپـوش
زانچه میكاری همه سالـه بپــوش
گـر زخاری خستـهای ،خود كشته ای
ور حـریر و قز دری ،خود رشته ای
چـون ز دستت زخم بر مظلوم رست
آن درختی گشت وزآن زقوم رست
این سخن های چــو مار و كژدمت
مـار و كـژدم گردد و گیـرد دمت
علاقه مندی ها (Bookmarks)