الان که من محل کارم هستم بهم زنگ زد ...و گفت چرا به بابا گفتی ..من گفتم باید پدرت بدونه ...تو به من توضیح ندادی ...و پرسید حالا اگر توضیح بدم باور میکنی ...؟..گفتم توضیح بده ببینم چی برای گفتن داری ....و توضیح داد ....که اون مال من نبود..و وقتی هفته یگذشته با دوستانم به شمال رفته بودیم ...بین راه از یک اقایی ادرس ..پرسیدیم ..و اون ما رو راهنامیی کرد ..و گفت میتونه یک مسیری ببریمش ...سوار شد ....وقتی ..پیاده شد ...بعد از یک مدتی ....یکی از دوستام اونو کف کماشین پیدا کرد ..و گفت این چیه ..و خلاصه داد به من ....منم همون موقع گذاشتم تو جیبم .....و اونجا بود تا شما دیدیش.....من البته باور کردم ...چون بهم دورغ نگفته تا حالا ...گفتم برای چی یک غریبه رو سوار کردی ...خیلی خطرها میتونه داشته باشه برای شما جونا تو این مملکت ..ممکنه طرف تحت تعقیب باشه ...شما الکی در گیر یک ماجرای ندانسته بشید ....حالا بیا ثابت کن من نبودم ......و بهش گفتم همینا رو برو برای پدرت هم تعریف کن ....و بگو ...ما ادمهای نیستیم ..که نتونیم درک کنیم ..اما ازت بیشتر از این انتظار داشتم ...و تو رو عاقلتر از این حرفها میدونستم .....در هر حال ممنون از شما
تو این روزگار اینکه جونا تمایل دارن برخی از چیزها رو امتحان کنند شاید ...امری عادی شده باشه .....اما ...خوب من بچه هامو اینطوری بار نیاوردم ..اون الان ..دانشجوی مهندسی است ..و اغلب اوقات فراغتش رو به نواختن ...تنبور و عود میگذرونه ..و کلاس ورزش میره .....و البته خیلی هم بچه ننه است و به من وابسته ..بخاطر اینکه پدرش اغلب اوقات پیش ما نیست و برای من در واقع یک دوسته ..از خیلی مسائل من آگاهه و در کل بچه ی بسیار قابل اعتمادیه .....حالا این...مسئله البته منو خیلی نگران کرده ..البته وقتی برام تعریف کرد از لحن حرف زدنش فهمیدم که درست میگه ..و راسته حرفاش ....و نگرانیم خیلی مرتفع شد ...اما خوب با شرایط روز ..جامعه مون هیچ کس نمیتونه بگه که من کاملا سیف هستم .....ممنونم انی عزیزم ...راستی برای اطمینان میتونید ادرس و اسم اون دکترو برام بنویسید که ئاشته باشم ...ممنون از لطفت ..........









علاقه مندی ها (Bookmarks)