خوب دقت کن !
آیا می توانی ببینی رقص روزهای عبور را ؟
آیا می توانی بشنوی فریاد خالی شدن ثانیه ها را ؟
آیا می توانی درک کنی خمیازه ی زمین کهنه را ؟
عالم در التهاب فرسوده شدن است ! ولی چرا خواب سنگین شهر بر نمی آشوبد ؟
کیست که بتواند لحظه های ناگزیر را از شتاب باز دارد ؟
مقصد لحظه های شتابناک ,نقطه ایست به نام مرگ !!!!!
ازچه بگریزیم ؟! ازمرگ ؟!واقعیتی که تردیدی در آن نیست ؟!
اگر دمی گام های ذهنت را به کوچه باغ های عقلانیت کشانیده باشی , درک می کنی حقیقت مرگ در اختیار تو نیست .اما چگونه مردن ,آری!!!در اختیار توست .
آدمیان در این بین دو دسته اند:
[color]1- آدمیانی که در برابر مرگ به دست آویز تدبیر چنگ می زنند تا مرگی داشته باشند ,زیبا تر از دشت های شقایق و لطیف تر از پر گشودن پروانه از روی گل و دل انگیز تراز فرو افتادن شبنم از روی گلبرگ .[/color]
2- آدمیانی که می گریزند از آن به خیال خود !و به فراموشی می سپارند آن را , وسخن از آن را آشفتگی می پندارند .این کار عاقلانه نیست ,چرا که به زودی در یک پاییز سوخته مرگ به سمت آنان می شتابد و آن ها در گودال غافلگیری در چنگ مرگ خواهند افتاد .
مرگ فریاد می زند که خواهم آمد و کسی که دراین بین گوش به فریاد های او می سپارد آلام و دردهای زندگی برایش سهل می شود و همین, یاد مرگ بودن یکی از راه های کاهش غم است (چاره ی غم ها)







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)