اگر فارسی تایپ کنی سریع تر به مشکل پاسخ داده می شه.
سلام،با عرضه ادب ووو خسته نباشین ک هدمت همگی....من ۲ختری هستم که امروز توسط یکی از دوستان به این سعیت معرفی شدم ووو دیدم راحت میشه که مشکلات را نوشت
من ۲ سال پیهس با پسری آشنا شدم که در اول آشنایی هیچ احساسو هیچ علاقه آایی بهشان نداشتم،اما کم کم بد از گذشته چند وقت از آشنایی حس علاقه بهشان پیدا کردم اما این احساس خیلی بیشتر شبیه عادت بود،البته آوشون به دیده ازدواج آمدن جلو ووو بالاخره کاری کردن مان بتونم بهشان اعتماد کنم..مشکله ما از کجا شروع شد،من در گذشته قبل از آشنایی با اینگا با یه اگأی ارتباط داشتم که بیشتر شبیه رابطهٔ دوست دختر پسر بود...مدت ۲ سلو نیم با یون آقا بودم ووو آوشون در اوایل تصمیم به ازدواج با من داشتن ووو متأسفانه من هیچگاه از لحاظه منطق نتونستم خودم را گانه کنم که ظنشان بشم...در این حین ووو در این ۲ سلو نیم رابطه ما باهم رابطهٔ جنسی داشتیم اما نه در هادی که بکارتم را از دست بدم...این رابطه گذشت ووو یه روز باهم صحبت کردیم ووو ایشان بهم گفت بنب بعضی از اگیدشا و اجازه ندادن مرجع تگلیدشن،این ازدواج نمیتونه صورت بگیر..من از این بابت ناراحت نشدم درسته بهشان علاقمند شدم اما ندار هادی که بخوام یه عمر باهاشون زندگی کنم،این علاقمندی در هادی بود که هیچگاه از کوچیکترین محبتی حالا ظاهراً<span style="margin-left: -۵۱px; margin-top: -۵۷px; opacity: ۱;" class="smarterwiki-popup-bubble smarterwiki-popup-bubble-active"><span class="smarterwiki-popup-bubble-body"><span class="smarterwiki-popup-bubble-links smarterwiki-clearfix"><sp هم شده از من دریغ نکردن....تا اینکه یه مدت خیلی بهم ریخته بودن از اینکه این ماجرا نمیتونه صورت بگیر ووو...و من هم یجورأی هشل..یادمه چند روزز قبل از گفتن حرف ایشان من راهی مشهد شدم ووو همونجا از امام رضا خواستم که خودش کاری کنه که این وصلت صورت نگیره ووو این آقا کم کم نسبت بهم سرد شه ووو...خیلی وقت بود که میخواستم به هر بهانه ازشان جدا شم اما راستش میترسیدم ،آخه یه بر تهدید کرده بود که اگه از زندگیش برم بیرون منو میدزده ووو میبره یه جا دور که دست هیچ احدی بهم نرسه و دلیل دیگه این بود که هرقت میخواستم یون رابطه بهم بزنم تا یجورأی بهشان میگفتم میزد زیر گریه ووو التماسو و حتا حاضر بود از اگیدش بگذره...آخه یون آقا شیخی بوددن...بگذریم این رابطه تمام شد و امام رضا کارش درست بود ووو چند روز نگذشته جواب من داد ووو منم خوشحال..اما هنوز ازش میترسیدم...البته اینم بگم روزای که من با یون آقا بودم کهت هم میکردم با عدمی متفاوت،یه چند تا پسر بودن که اگید عا داشتم که عدم میتونه با جنس مخالف دوست باشه یه دوستی معمولی مثل هم جنس خودش. و...دوران جوانی ووو فکرای بچه بعضی....تا اینکه با این اگأی که در اول سطر گفتم آشنا شدم.اوایل علاقه آایی نداشتم،حتا بعضی وقتها میشد که از اینکه چرا همگد من یا از من بلندتر نیست نرزی بودم ووو ...اما چرا دروغ بگم مهأبتأی در حقم کرد ووو گزشتأی نشان داد که راستیتش از هیچ مردی بر نمیامد...از گذشتم بخبا شد...اوایلش براش سخت بود اما هضمش کرد..تاای نکه با این آقا رابطمون به هادی رسید که منجر به رابطهٔ جنسی شد...رابطهٔ جنسی پیشرفت که معمولان شرعاً مختص مزدوجین..اما مشکلی که اینجا رخ داد این بود که یه دختر بد از رابطه جنسی باید با پاره شدن پرده بکارت یه قطره خونی هم شده خارج شه،اما برای من این اتفاق نیفتاد..دیگه شما بقیش حدس بزنین .چه میتوانستم بگم...سخت بود برام اما شوهس چیزد دیگه بود...اما شما که گریبین راحت میشه گفت بهتان،من اولین برام بود که با این آقا رابطهٔ نزدیکی دخول داشتم..بگذریم...تا اینکه این مسعله حل شد ووو...آمدن خواستگاری...اولش خوب بود..خواستگاری من هم یون نامزدی رسمیمن ۲.۳ هفته بیشتر طول نکشید که خانوادش ابراز نارضایتی کردن..حرفو حدیثا مردم شروع شد ووو تلفن به منزلشان ووو....اما من ربطم را با این آقا نگا هدشتم نمیدانام چرا چون بهش اعتماد داشتم،در هادی که پیش خودم فکر میکردم اگه اراده کنه میتونه کوه نزدیک هنمون را خراب کنه..گذشت تا اینکه این آقا رفتن خارج،برای مدتی،و آن مگه بود که من فهمیدم که دوست داشتن من یه علاقه ساده نیست،در هادی که نمیتونم نبودشان را به سادگی تحمل کنم...اما شبو روز گریه کردن ...در ظاهر خندیدنو در داخل خورد شدن گذشت تا اینکه برگشتن...بازم رابطمون ادامه پیدا کرد جنسی ووو....فکر کردم که همچی درست میشه اما نشد...خانوادش گبولم نداشتن..اونم با خانوادش درگیر شد،و من عدمی یام که هیچوقت دوست نداشتم بین خانوادش ووو یون فاصله بیفته...هردفعه میفهمیدم که با خانوادش درگیر شده من از توی عذاب میکشیدم،چون مقصر منو وجودم بودیم..مدرسه مریض شد تا یه چند وقت با خودم درگیر بودم فکر میکردم پا گدمی من که این اتفاق افتاده....بگذریم..من الان چکار کنم/جدی...رابطمون مثل سابق نیست..همچی بهم ک هرد..اخلگش مثل سابق نیست...بهم بدبین شده..هرروز منو به یه رابطهٔ نمشروی متهم میکنه...هر روز گذشتم را تکرار میکنه.هر روز میگه یو علاوه بر من با دیگران هم در ارتباط بودی ووو...خیلی بهم سؤ زن داره...و این اخلگش منو آذر میده...نمیدانام باید چکار کنم...میدونم دیگه رابطمون مثل گذشته نخواهد بود،چرا که اشتباهی که در گذشته مرتکب شدم بد از ۲ سلو نیم زخمش باز شده..اما در این مدت من نه خیانتی بهش کردم نه...میدنین چی،من دوست دارم باهاش بمونم،نمیخوام که این رابطه بهم بخور،میخوام یه بر برا همیشه همهچیز را بذاره پشت سرش ووو گبولم کنه...نمخم هر روز قضاوت کنه،دهان بین باشه ووو....کمکم کنین،
من خودم را مقصر میدانم،در گذشته کاری کردم که شاید تا آخر عمرم باید توان بدم...بد از بودن با من تصمیم گرفت بزرتم کنار...که بهانه آایی بهتر از این که بهم بگه بی بندو برام ووو....چه بهانه آایی بهتر از این که بگه تو از اول ۲خطر نبودی،و در آخر بهم گفت این همه عزت سؤ استفاده کردن منم یکیش...اما من خیانت عار نبودام..خانوادم بیبندبر نبودن،پیش خودم موندم آنکه از گذشتم بهش گفتم چرا خواست به این رابطه ادامه بده؟دانشگاه که میدونست میخواد منو به خاطره گذشتم یهروز بذاره کنار چرا خواست بمونه؟منم آدمم دلٔ دارم هرزه عنع ایستم تای فروش نیستم،یه بر یه اشتباه کردم،اما از روی اعتماد باهاش موندم،بهش اعتماد کردم..هردفعه خاست گذشتم را بگم...فکر میکنین راحته برای عدم از اشتبهتش بگه؟همجور گبولش کردم اخلاق تندش را سؤ زنش را و....اما یون نخواست باورم کنه همین








علاقه مندی ها (Bookmarks)