بله ضمن تاييد حرفاي صبا جان ،منم حتما مشكلتونو مي خونم و اگه كمكي از دستم بر بياد دريغ نمي كنم
منتظر صحبت هاي شما هستيم
تشکرشده 139 در 78 پست
بله ضمن تاييد حرفاي صبا جان ،منم حتما مشكلتونو مي خونم و اگه كمكي از دستم بر بياد دريغ نمي كنم
منتظر صحبت هاي شما هستيم
نعمت يعني ما (یکشنبه 20 تیر 89)
تشکرشده 302 در 134 پست
به نام خدا
من سعی می کنم ساده بنویسمو مختصر
والا نمی دونم از کجا شروع کنم
مشکل من هم سوء ظنه هم عدم اعتماد به نفسه هم ترس از آینده و دوستان و همسر آینده
راستش من هیچ رابطه ای با دختر نداشتم چون اصول اخلاقیم اجازه نداده بود ولی الان متاسفانه یا خوشبختانه هیچ دوستی حتی حالمو هم نمی پرسه
اینکه به چه دلیلی نمی دونم. و فکرم رو خیلی مشغول کرده فقط وقتی کسی کارش به من میفته میاد سراغم
راستش من خیلی حرفا دارم ولی مشکلمو از آخرین اتفاقی که افتاده میگم و همه احساسهای بد و افکار منفیمو در قالب این اتفاق براتون شرح میدم
چند وقتی میشد که با یک دختر تو دانشگاه آشنا شده بودم اون اومد سراغ من از همکلاسیام بود احساس می کردم که بهم نزدیک میشه
خلاصه با هم آشنا شدیم
چند وقتی گذشت وقتی با هم چت می کردیم مدام شعر های عاشقانه می گفت و قلب میفرستاد
حتی اون خودشو خیلی نزدیک من می کرد
ماجرا ها گذشت تا اینکهشماره هامونو دادیم به همدیگه
باز هم اون شروع کرد به دادن اس های عاشقانه منم دادم
ولی من به خاطر فرار از تنهایی و شناخت دخترا با هاش قصد رابطه رو داشتم وقتی که به من اس ام اس عاشقانه داد گفت : من احساس واقعیمو می گم تو هم حست واقعیه؟ من گفتم نه. چون ترسیدم وابسته شه! چون ترسیدم تو سر نوشتش تاثیر بد بذار وبا اینکه خودم خیلی و بسیار نیاز دارم که رابطه داشته باشم(گفتم که بمون ولی وابستم نشوحتی التماس کردم که بمون ولی وابستم نشو اینقدر بهش گفتم نیاز دارم بهش که بالاخره گفت چرا؟ و من هم با عرض معذرت یکم احساسی شدموحرف از بغلو ....... گفتم ناراحت شد. چند بار گفته بود حاضره با هر شرایطی با من بسازه حتی بی پولی(البته به صورت غیر مستقیم)(ولی من به خاطر سوء ظن به دخترا فکر کردم که پیش همه اینرو میگه) گفتم نه . و رفتارم طوری بود که چند بار دلخور شده بود که من چرا طوری رفتار می کنم که غرورش له بشه. از طرفی بهش نیاز داشتم و از طرف دیگه بهش نه گفته بودمو و از طرف دیگه دیگه بعد اون حرفا گذاشتو رفت و من هی التماس می کردم که برگرده(چون نیاز عاطفی داشتم) رفتارم طوری شده بود که دیگه و رفت و من باز تنها شدم(البته بعدا فهمیدم که رفتارم بد بوده ولی هنوزم مطمئن نیستم
باز رفتم دنبالش خیلی ولی بد جوری تحقیرم کرد و گفت: هر عملی عکس العملی داره و گفت که من از اولم قصد تحقیرتو داشتم
حالا من ولی اینقدر اعتماد به نفسم پایینه که فکر می کنم اون قصد مسخره کردن منو داشت یعنی همیشه می ترسیدم اگه بگم حس واقعیمه مسخرم کنه یا اینکه اگه وابستش بشم در بره یا تحقیرم کنه. من همیشه فکر می کردم هیچ دختری حاظر نیست باهام دوست بشه به همین دلیل احساس کردم اون می خواد منو بازی بده.
آیا اون از روی ضربه خوردن این حرفو گفت یا از اول قصدش این بود که....
من با اینکه قیافم خوبه ولی خودمو قبول ندارم
اولین مشکلم اینه که بفهمم آیا اون به من نظری(حتی خوش اومدن معمولی) داشت یا نه با رفتنش کاری ندارم(چون مهم نیست) ولی شدیدا به این احتیاج دارم که بدونم آیا اون به من ابراز علاقه کرد یا نه چون اعتماد به نفسم خیلی پایینه (فقط به این احتیاج دارم که بدونم و باور کنم کسی به من علاقه داشت(یا خوشش می اومد) اینکه رفته مهم نیست) چون من از دخترا هیچ شناختی ندارم نمی دونم چه جوری ابراز علاقه می کننو .... ضمنا روش حفظ کردن یک رابطه رو هم نمی دونم به همین خاطر یه چیز بد میگم که ضربه می خورن(البته بعدا که ماجرا رو واسه پسر داییم تعریف کردم اون به من گفت که ضربه خورده و الا من نمی دونستم که با این کارا ضربه می خوره و مدام فکر می کردم که چرا رفته یا چرا اخلاقش عوض شده . فکر می کردم اون از اول قصدش همین بود که منو اذیت کنه) بعد واقعا داغون می شم و فکر می کنم که چرا رفت( بعد خودمو توجیه می کنم که اگه مثلا اون که به من گفت حس واقعیته اگرم می گفتم اره باز یه جور دیگه تحقیرم می کرد) آیا اینجوری درسته؟
ایا اینها نشانه علاقه اون بود به من؟ یا خوش اومدن
چون من الان شدیدا از دخترا می ترسم و هر کسی به من نگاه می کنه یا می خواد به من نزدیک شه فکر می کنم شاید می خواد بهم اسیبی بزنه و اگه رابطه پیدا کنیم منو تحقیر می کنه
بقیه ی مطلبمو بعدا می گم
ضمنا معذرت می خوام خیلی طولانی شد و ضمنا ضربه هم خوردم چون تنهام
ولی کلی مطلب دارم
hektor (سه شنبه 05 اردیبهشت 91)
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)