مرسی‌ از جوابت ممل جون. خیلی‌ دلم گرفته...

احساس اینکه می‌تونم دوست داشته بشم رو از دست دادم...فکر می‌کنم از بس بهش توجه کردم و بهش گفتم تو بهترینی فکر کرده چه خبر و با من هر جور دوست داره رفتار میکنه...من از این سکوت سنگین متنفرم.

کاشکی‌ یه بار منو بغل میکرد و میگفت با زبون که چقدر به من احتیاج داره...اون فقط دوست داره در مورد چیزای فوق‌العاده عادی حرف بزنیم، من دوست دارم در مورد اینکه چه جور باشه آیندمون، بچمون، و شخیصتمون رو ارتقأ بدیم حرف بزنیم اما اون...

با اینکه خانوادم خیلی‌ خیلی‌ دوسش دارن و بهش احترام میذارن اونا هم متوجه شدن که من خیلی‌ دارم واسش همه کار می‌کنم اما اون با من میجنگه...و اینکه همش انگار می‌خواد با من لج کنه...

بازم واسم بنویسید شاید بتونم گرهی از این زندگی‌ باز کنم. پیشاپیش ممنونم.