در يكي دو روز گذشته سعي كردم رفتار و كردار و گفتار خوبي داشته باشم البته يكي دوبار از دستم در رفت و يه نموره خشانت به خرج دادم يكي اش ديشب بود كه ما از عصر منتظر بوديم همسرم بياد و برن وسايل كلاس امروز صبح بچه بزرگم رو بخرن روز قبلش بچه ها رو به تئاتر برده بودم يعني چون همسرم علاقه اي به اين كارها نداره من بعد تصميم گرفتم گاه گداري بخاطر اينكه بچه ها به مسائل فرهنگي و هنري علاقمند بشن چنين كارهايي انجام بدن كه هر وقت با مخالفت ايشون مواجه شدم كوتاه اومدم ولي پريروز به هر حال مخالفت نكرد و ما رفتيم ديروز هم به كارهاي عقب افتاده روز قبل رسيدگي كردم و با وجود خستگي همه چيز رو مرتب كردم... همسرم وقتي اومد و و بچه ام بهش گفت فرمودند بذار بمونه فردا بريم الان خسته ام ساعت حدود 8 بود در حالي كه كلاس كي بود؟ امروز صبح ساعت 8- خوب من چطور مي تونستم بهترين مادر بهترين همسر بهترين خدمتكار باشم در آن واحد اينكه مقدار كمي جيغ و ويغ كردم و غر زدم و دست بچه رو گرفتم و بردمش بيرون تا ساعت 10 برگشتيم خونه همسر

واقعا من نمي دونم بهترين واكنش اون لحظه چي بود. اگه من هم مي رفتم و ميگرفتم مي خوابيدم بچه ام كلي غصه ميخورد و خودم بيشتر از همه حرص ميخوردم و همسرم ككش هم نمي گزيد. اگه بايد مي رفتم و صدام در نمي اومد كه ايشون بيش از پيش سواستفاده مي كرد و منم ظرفيتم افتضاح پايين اومده اينطوري مشكل بچه حل شد ولي من جون نداشتم و رابطه باز هم خراب شد
چه كننننننننننننننم؟
اينم بگم كه ايشون كماكان با من قهر مي باشند به اين دليل كه من به پدر و مادرشون زنگ زدم و اصلا انگار نه انگار عمل من عكس العملي در مقابل رفتار زشت اونهاست و اگه اين كار جايي متوقف نمي شد حالا حالا ها ادامه داشت.