همسر عزیزم،
امیدوارم هیچوقت همدیگرو ملاقات نکنیم...
نه اینکه از خط خطی شدن صفحات شناسنامم بترسم...
که مدت هاست دارم با خودم کلنجار میرم برا تصمیم گرفتن، تصمیم برای زندگیم،...
و امروز تصمیم گرفتم،
بیشتر از شهوتی میترسم که در من پره...من هنوز پر از شهوت رفتنم...
هنوز سایش رو به دنبال خودم میبینم، سایهای که گاهی اوقات دستمو میگیره و سعی میکنه جنازه منو با خودش به جلو بکشه...
به چند نفر وابسته ام؟!
دپندنسی، چه مفهوم عجیبیه...مفهوم عجیبی که زندگی آدما رو معنی دار میکنه...و چه انواعی داره...
درست مثل روزی که *** از من پرسید، چه غلطی میخوام بکنم...
گفتم خیلی برام فرقی نمیکنه، ...به نظرم چیزی ندارم که از دست بدم...
بهم گفت پس این فرم رو بردار و برو، بهش گفتم اما...گفت آها، پس تو هم یه چیزی داری که از دست بدی...
بهش گفتم اره،اما من به هیچ چیز و هیچ کس وابسته نیستم، جوابم انقدر براش منطقی بود که دیگه چیزی نگه و پایین فرم رو امضا کنه...
منطقی که اونروز نمیفهمیدم...دلیلی که خودم نمیدونستم چرا منطقیه...اما از نظر *** منطقی بود...
بعدها *** برام از انواع دپندنسی میگه...دپندنسی که در پستترین و ضعیفترین حالت به عشق میرسه...و وقتی به این نقطه رسید، دیر یا زود باید منتظر شکستش بود...
اما امروز من باید بگم نوع دیگری هم از دپندنسی وجود داره...دپندنسی که از دپندنسی افراد دیگه به تو به وجود میاد...
چیزی که امروز بالهای من رو بسته...
همسر عزیزم، من نمیخوام به کسی وابسته باشم و نمیخوام کسی به من وابسته باشه...نمیخوام بیشتر از این احساس سنگینی بکنم، میخوام پرواز کنم...پرواز...
امیدوارم دیگه کسی رو نبینم که بخواد دلم رو بلرزونه...
امیدوارم دیگه کسی به لیست وابستگیهام اضافه نشه...
پس دیدار به قیامت!

K
علاقه مندی ها (Bookmarks)