ما تصمیم گرفتیم که بریم خواستگاری این خانم. اولش خانواده من اصلا موافق نبودن اما با اصرار های بیش از اندازه من و کلی مشاجره حاضر شدن که بیان خواستگاری. اما پدر دختر خانم قرار رو گذاشت هتل.. به خانواده من برخورد اما چیزی به روی خودشون نیاوردن. ما یه گلدان نقره خریدیم و رفتیم نشستیم و یه سری حرفای اولیه زده شد. پدره در همون جلسه اول شروع کرد تعریف و تمجید از خودش .. اما اینا مهم نبود.
رسید به اولین روز عید. عید مبعث پیامبر بود. من با مادرم به طلا فروشی رفتیم و یه انگشتر خریدیم. عصر اونروز که من زنگ زدم و با پدر این دختر خانم صحبت کردم و ازشون اجازه گرفتم که برم خونشون و تبریک عید رو بگم و... اما پدره با اکراه قبول کرد که من به همران یکی از اعضای خانوادم برم دخترشون سوار کنم و ببرم رستوران... منم چاره ای نداشتم همین کارو کردم... گذشت و یه 2-3 هفته بعدش یه عید دیگه بود که باز کادو خریدم و بازم رستوران و . .
مادر من زیاد خرسند نبود از این موضوع اما . .
روز تولد این خانم فرا رسید . پدر مادر این خانم نبودن و فقط 3 تا برادرش بودن . برادر بزرگ این خانم 34 سال سنشه. من کادو خریدم و کت و شلوار و گل و شیرینی.... و خوشحال .. رفتم در خونشون زنگ زدم و با ایفون در باز شد. هر چه که منتظر موندم کسی نیامد تا خودم رفتم داخل. جالب بود برام که میدونستن من ارم میرم اونجا اما خونه بهم ریخته ، یکی اشپزخونه ,یکی جلو تلویزیون دراز کشیده .. بهلاخره سلامی کردیم و نشستیم. یه 10 دقیقه ای طول کشید تا اینا همشون امدن کنار ما نشستن . و شام هم برام پیتزا خریدن و اوردن و ما خوردیم گفتیم بریم دیگه بابا زیاد مزاحم شدیم.. وقتی که خداحافظی می کردیم چشمم خورد به یه تفنگ شکاری و گفتن که مال پدرمان هست و خیلی گرونه و اینی منم در جوابش گفتم فکر نمی کنم انچنانی گرون باشه اما اسلحه شکاری کلا گرونه. ما رفتیم خونه . همش منتظر زنگ این خانم بودم که زنگ بزنه تشکر کنه یا بگه رسیدی یا نه .. اما نزد.. بعد از 2 ساعتی خودم زنگ زدم تشکر کردم ازش که یدفعه دیدم داره میگه پر روو شدی رات دادیم خونمون و هر چی می خوای میگی و گوشی رو گذاشت . من شوک زده شدم. گذشت تا فرداش من جریان و پرسیدم و گفتن که داداشم گفته این به پدر ما توهین کرده ... حالا بعدا دختره پذیرفت که تحت فشاد داداشش اون حرفا زده و...
حالا جالبیش این بود که اون دوست پسر قبلی خیلی راحت با اینا رفت و امد می کرده شب مشروب می خوردن و بعد همونجا می خوابیده اتاق دختره و . .
گذشت تا اینکه بالاخره مارو بصورت رسمس دعوت کردن که بریم خونشون و حرفای اصلی رو بزنیم. رفتیم بالاخره. یه خونه معمولی .. نشستیم و خرف زدیم و مادر این خانم بحث مهریه شروع کرد و مادر من هم گفتن که دختر شما مثل دختر ما و هرچی که شما بگین. پدر شروع کرد که حتما باید زمین و خونه و ملک و املاک باشه و قبل از عقد سند به نام دختر من بزنید و .. مادر من گوش میداد و می گفت صحیح . و یدفعه پدره گفت که دختر من الان بچست و باید 1-2 سالی صبر کنید و .. منم گفتم که خوب یعنی ایشون نبینم که پدر گفت ماهی یبار میتونین تلفن بزنید حال همدیگه بپرسین . خیلی جدی این حرف و زدن... منم در جواب گفتم اگه شما با این ازدواج موافقید ما یه عقد ساده می کنیم که راحت تر بتونیم همدیگه ببینیم و از نظر جامعه هم مشکلی نباشه چون من نمیتونم با یه دختر خانم بیرون برم و به فامیل و دوست اشنا بگم ایشان چکاره من هستن ... پدر عصبانی شد و گفت هر جور میل خودتونه و بلند شد رفت که بعد مادر و دختره رفتن اوردن پدرشان رو.. و زمان خداحافظی یکی از برادران این خانم به طعنه تو گوش من گفت خوب بابام کردت تو دیوار. . . .
فردای اون شب که با دختره تماس گرفتم دختره گفت بابام عصبانی و میگه من دختر نمیدم و... مارو مجبور کرد که زنگ بزنیم و معذرت خواهی کنیم و. . .
بعد از این جریان مادر من مصمم شد که بیشتر تحقیق کنه درباره این خانواده...رفتیم به شهری که اینا اهل اونجا هستن و یه خونه ییلاقی هم اونجا دارن ....
ادامه دارد...
رفتیم برای تحقیق ...
اونجا از هر کی می پرسیدیم می گفتن این پدر ادم بلوف زنیه و دروغ میگه مهندس . این فقط منتظره یکی حرف بزنه فوری ازش شکایت می کنه وووو بالاخره کسی صحبت خوبی نکرد..
مادر من فقط سکوت می کرد که این سکوت اذیت کننده بود..
گذشت تا اینکه مادر من یه روز بحثای مارو مشاجره مارو از پشت در شنیده بودو بعد دیگه کلا گفت من با این ازدواج مخالفم چون که شماها از همین الان باهم مشاجره دارید , پدر این خانم دنبال منافع مادی میگرده , از نظر اعتقادی و خانوادگش هم فرق داریم. .. بحث داخل خانه ما شروع شد و.... من هر کار کردم دیگه نظرشون درست نشد. بعد ها فهمیدم مادر من چیزایی شنیده که به منم نگفته اما واسه همونا گفته نه.
من که دیدم خانواده من مخالفت می کنن از مادرم خواستم زنگ بزنه و یه جور بگه به خانواده...مادر من زنگ زد و بعد از کلی معذرت خواهی که پسر من هم هنوز مستقل نیست و فعلا این بحث بماند تا اینده که اگه قسمت بود بیایم .... پدر دختره پشت تلفن گفت اتفاقا منم می خواستم دخترم بفرستم خارج برای ادامه تحصیل و . .
منم ارتباطم و با دختره تمام کردم . بعد از 1 ماه نتونستم صبر کنم و باز رفتم سراغش که فهمیدم این خانم بین این یه ماه تلفنی سراغ دوست پسر قبلیش و گرفته . . البته بنا به گفته خودش. . از این به بعد ما باهم بودیم اما من دیگه ارتباط جنسی نداشتم چون مردد بودم که بهم میرسیم یا نه که این عکس العمل دختره بهمراه داشت که نخیرو . . اما من جلوی خودم و گرفتم.
در این بین یکم منطق من امد جلو و شروع کردم مسائل رو مرور کردن و فکر کردن و . . .
تصمیم گرفتم واسه مدتی از ایران بیرون برم . واسه فوق لیسانس پذیرش گرفتم و از ایران زدم بیرون اما الان که 7 ماهه بیرون از ایران هستم یا دانشگاه بودم یا اینکه می امدم نت انلاین با دختره چت می کردیم و نمیذاشتم احساس تنهایی کنه.... تا اینکه دختره رابطه سردتری نشون میده . یه روز خوبه یه روز نه ... کلا مشکوک میزنه .. و منم گفتم که اگه موقعیت بهتری گیر اوردی میتونی اما من هستم و می خوام باهات ازدواج کنم و با خانوادم یه جور کنار میام . دلیل اینکه از ایران امدم بیرون هم این بود که مستقل تصمیم بگیرم و . .
چند روز پیش دختر خانم تولدش بوذ و من اونروز براش کلی پیام تبریک و چقد شب باهاش گفتم خندیدم که شب شادی داشته باشه. گیر داد که می بایست برام کادو بفرستی و قهر کرد و رفت و موبایل خاموش خونشون هم نبود . .
حالا من با اینهمه اتفاقات که افتاده و میشینم دوباره بهشون فکر می کنم , میگم که من نمی خوام با پدر این زندگی کنم .. حالا پدرش خوب یا بد. کاری به ثروت یا فقر اینا هم ندارم , چون اینقدرا دارم که بخوام خودم زندگی کنم ... فقط مسئله این رابطه گذشتش خیلی بد اذیتم می کنه. چون که احساساتی درونش دیدم که همیشه به این فکر می کنم که توی زندگی مشترک , همیشه خوشی که نیست و این دختر خانم در اولین فشار زندگی فیلش یاد هندشتون می کنه و . .
من به این هم اعتقاد دارم که دختری که برای دفعه اول با یکی سکس کرد هیچ قت اون و فراموش نمی کنه و شاید 70% از اونها اگه موقعیتی گیر بیارن بر میگردن طرف اون شخص...
شاید بشه گفت من بطور کامل توضیح دادم و قضیه رو از هر لحاظ بازش کردم . . .
امیدوارم که این داشتان زندگی من هم درسی بشه واسه دیگران و هم اینکه کسانی بتونن اینجا ذاهنمایی های لازم رو بکنن.
اما ... من ادمی بودم با اعتقادات قوی , چون خودم 3 تا خواهر داشتم همیشه از این می ترسیدم که سر کسی کلاه بذارم که بعدا تلافیش سر خانوادم در بیاد ..
از همه که تا بحال اظهار نظر کردن و خواهند کرد تشکر می کنم ...
از مدیر این سایت هم متشکرم.... همیشه واسه ادما یه پنجره به سمت فردا هست ! خدا مال ادم بدا هم هست !









علاقه مندی ها (Bookmarks)