به نظر من ، ریشه اصلی حسادت در نارضایتی از خود و داشته های خود است که ریشه در ضعف یا عدم عزت نفس دارد .
وقتی در وجود کسی چنین احوالی باشد ، آنچنان نسبت به داشته های خود غافل است یا این داشته در نظرش بی اهمیت است ، ( به علت خلاء عزت نفس ) که همون داشته هایش را وقتی در دست دیگری می بیند برایش خیلی جلوه دارد ( مرغ همسایه غاز است ) و احساس محرومیتی توأم با رنج در او ایجاد می شود و نسبت به دارنده آن واکنشی منفی در درون و حتی گاه در رفتار و عمل که بیانگر اعتراض به دارا بودن اوست نشان می دهد که نام آنرا حسادت گذاشته اند .
حتی گاه افرادی که به دیگری حسادت می کنند به وضوح می دانند و می بینند که خود از اونها متمول تر و دارا تر هستند ، یعنی اینجا دیگر بحث مقایسه هایی که فرد احساس همطرازی با شخصی که حسادت بهش داره نیست بلکه طراز خودش را حتی بالاتر هم می بیند . همینجا بر ما معلوم می شود که ریشه در جایی دیگر است .
نظری به حکایت آدم و ابلیس و سجده نکردنش ، می گوید کار ابلیس ( تکبرش ) از روی حسادت بود ، و حسادت او نیز از عدم رضایت نشأت گرفت ، چرا که با آن که در اثر کثرت عبادت به مقاماتی معنوی رسیده بود اما چون اون عبادتها با نیتی غیر خالص که ناشی از عدم عزت نفس بود ( نیتش قرب و مقام بود نه بندگی ) احساس رضایت درونی او را فراهم نساخت و از این که آدم عیله السلام مسجود باشد ناراضی بود چون در اصل از خودش راضی نبود .
و ریشه ضعف عزت نفس نیز عدم شناخت عمیق از خود و ارزشهای وجودی است .
پس شاید بتوان نتیجه گرفت که برای رفع حسادت ، پی گیری خویشتن شناسی ای ضرورت دارد که منجر به قوت عزت نفس گردد و در پی آن رضایت از داشته ها و تلاش برای رشد و کسب نداشته هایی که داشتن آنها لازم است حاصل آید ، و فردی که چنین سیری داشته باشد به حالت و نگرش و جایی می رسد که کمترین توجهش به این خواهد بود که دیگران چه دارند و چگونه اند همیشه از آنچه دارد راضی و خشنود و در آرامش است ( بی زیاده خواهی و حرص و آز )








پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)