[align=justify]سلام نازنین
حرفات به دو بخش تقسیم می شن، یکی مربوط به مراجعینت که خوشحالم نتونستی با دردهاشون کنار بیای، در واقع خوشحالم که هنوز زنده ای و دردهاشون رو حس می کنی.
در این زمینه الان مایل نیستم صحبت کنم، اما در مورد بخش دوم:
در مورد خودت ...
فکر می کنم ریشه ترست اینجاست که تو به بهشت رسیدی! بهشت تو همینجاییه که امروز داری، بنابراین می ترسی که از دستش بدی. و این ربطی به زن بودن تو نداره، هر انسانی از از دست دادن چیزهایی که بهشون ارزش محوری داده می ترسه.
یکی می ترسه ثروت میلیاردیشو از دست بده، یکی می ترسه شهرتش رو از دست بده، یکی می ترسه وجه ی سیاسی یا مذهبیش رو از دست بده، یکی می ترسه عشق معشوقش رو از دست بده، و ...
خلاصه همه می ترسن ستونی که بهش تکیه کردن رو از دست بدن، فرقی نمی کنه اون ستون پول باشه، قدرت باشه، زن باشه ، مرد باشه، یا ...
تکیه کردن به هر چیز فانی ای ترسناکه، و حتی اگه شخص با مغزش نتونه فانی بودن تکیه گاهش رو تشخیص بده، ذات و سرشتش این رو تشخیص می ده و بنابراین یه احساس ترس از درونش سرچشمه می گیره که ممکنه به اشتباه این رو به زن بودن، یا به عدم تعادل اقتصادی جامعه، یا به چیز دیگری ربط بده.
به نظرت نمی رسه انسان ها هرچی بالاتر می رن استرس ها و ترس هاشون بیشتر می شه و بیشتر و بیشتر نگران از دست دادن می شن؟
سارا برو سر مزار.
تنها برو، برو همه مراحل کفن و دفنت رو کاملا تجسم کن، مسیرت رو از کنار اون حوضی شروع کن که توش می شورنت، حوضی که قبل تو صد تا مرده دیگه رو هم توش شستن. برو و یه مراسم خاک سپاری پیدا کن، ببین چطور نزدیکان یکی که تا دیروز با همه ترس های ما دست و پنجه نرم می کرد، کنارش زجه می زنن، به ترس هاشون نگاه کن... بشین تا همه برن و تنهاش بگذارن... حالا بگذار ترس های حقیقی این فرد از وجودت عبور کنند، با همه وجودت لمسش کن، تو ذهنت برو تو قبرش دراز بکش....
بعد پاشو برو سمت قبرهای قدیمی تر، آروم برو...
بین قبرهای تازه و قدیمی یه دیوار هست، وقتی این طرف دیواری مرگ رو از سمت زندگی می بینی، وقتی از این دیوار می گذری، زندگی رو از سمت مرگ می بینی... راز شجاعت و عبور از ترس، در گذر از این دیواره.
من فقط می نویسم، ولی تو باید بری و با تک تک ذرات وجودت این مسیر رو طی کنی...
یا بهتره بگم، باید بری و اجازه بدی این مسیر تو رو طی کنه. اونجا چیزی مثل نسیم میاد و از وجودت می گذره و ترس هات رو با خودش می بره.
دنبال چیزی نگرد، اون چیزی که دنبال توه، خودش پیدات می کنه.
یک صبح تا عصرت رو می گیره، اما بعد یه سارای دیگه می شی، سارایی که دیگه نمی ترسه... از چی بترسه؟ از از دست دادن چیزهایی که اصلا ندارتشون؟ چی متعلق به ماست سارا؟ تو خودت رو مالک چی می دونی که می ترسی از دستت بره؟
فقط یک چیز از توه، و اون رو هیچ وقت، تحت هیچ شرایطی از دست نمی دی...
بعد از جمله ی بالا خیلی نوشتم و delete کردم، کاش نوشتن بلد بودم... اما واقعیت اینه که بلد نیستم... یعنی بلد نیستم فقط با کلمات اون چیزی که می بینم رو بگم، با نگاهم می تونم چیزی که درونم هست رو منتقل کنم، با دست کشیدن روی ساعدت می تونم، اما با کلمات فقط می تونم بگم: سارا چشم هاتو بشور، مغزت رو بشور، باید از یه زاویه دیگه به همه چی نگاه کنی...
زاویه ای که پرتویی ازش می تابه که به جای ابهام و ترس، پر از نور و آرامشت می کنه... [/align]









علاقه مندی ها (Bookmarks)