سلا م به همگی lvlahtabعزیز ممنون از صحبتات نه من مشکلی ندارم با حرفاتون از فرشته مهربانم ممنون بچه ها هم سعی میکنن طرفو اروم کنن وکم کم مشکلشو بررسی کنن ولی این باعث نمیشه که بسرعت حرفا رو طرف اثر بذاره.حالا مشکل تکراری من .من به حرفاتون گوش کردم و سعی کردم با ارامش برخورد کنم بذارم اونم زندگی کنه و با دوستاش باشه یا کارای که دوست داره انجام بده ولی میدونیین چیه حس میکنم اعتماد من برعکس عمل میکنه دیروز خونه مادر شوهرم بودیم راستی روز زن و مادرو به همگی تبریک میگمبعداز ظهر رفت بیرون ساعت 6:30تا با یکی از دوستاش (میشناسمش) بگردن منم رفتم خونه مامانم ساعت 8 بهش زنگ زدم کجایی گفت هنوز تازه داریم میریم بیرون(مامانم اینا داشتن میرفتن جلسه هفتگی فامیلا)بهش گفتم بیا گفت برو من میام دنبالت رفتیم خونه عمه ام ساعت 9:30 بهش زنگ زدم گفتم چرا نمیای گفت حالا یبار اومدم بگردما ببین چیکار میکنی گفتم باشه ولی دیر تر از 10 نشه گفت بهت قول نمیدم ساعت 11:30 اومد دنبالم .اومدیم خونه و من با وجود فشار زیادی که روم بود وداشتم منفجر میشدم هیچی نگفتم(اگه ازم چیزی میپرسید بی تفاوت جواب میدادم) و خودمو کنترول کردم اونم هیچی نگفت شبم منو بغل کرد ولی من باهاش حرف نزدم .چیکار کنم مامانش میخوان برن شهرستان(یکهفته) بنظرتون باهاشون برم ازش دور باشم بهتره یا نه. قبلا هم یک هفته رفتم بهم زنگ میزد وحتی روزای اخر میپرسید کی میام ولی اون چیزی که من میخواستم نشد.نمیدونم چرا خواسته هام باهاش فرق داره تا این حد من دلم میخواد وقتی بهش میگم دارم میرم فلان جا یا دارم با مامانت میرم مسافرت بگه نه باهم میریم ولی شوهرم برعکس میگه برو یا حتی خودش پیشنهاد میده کمک همفکری شدید نیاز دارم
![]()
![]()











علاقه مندی ها (Bookmarks)