خیلی تنهای عزیز سلام
امروز با خوندن تاپیکی که ایجاد کردی رفتم به خاطرات چند سال پیشم...خیلی جالب بود برام چون منم توی وضعیتی خیلی مشابه وضعیت شماها قرار داشتم...بگذریم که چی شد ...دلم میخواد تا اونجا که میتونم کمکت کنم
ببین دوست خوبم همونطور که خودتم خوب میدونی ازدواج یه مرحله مهم وپیچیده از زندگیه...هرکسی ازازدواج هدفی داره و ازاونجاییکه سرنوشتش باهاش گره میخوره روش خیلی تفکر وبرنامه ریزی کرده و دوست داره همه چی یا بهتره بگم خیلی چیزا مطابق اون ملاک ها ومعیارهاش باشه...اینارو گفتم که همه احتمالات رو درنظر بگیری
مشخصه که احساست پاک و حقیقیه اما این رو هم بدون هنوز از احساس اون خانوم نسبت به خودت مطمئن نیستی...پس نه نا امیدباش نه امیدوار و سعی کن تا رفتارتم همینو نشون بده...تا اینجاهم خوب پیش رفتی واصلا به خاطر چیزی خودت رو سرزنش نکن
اگه اون دوستش ازش جدا نمیشه و اون خانم ازش نمیخواد که تنهاتون بذاره ...بذار به حساب دست پاچه شدن وخجالت کشیدنش...ولی اصلا بد نیست اگه شما ازش خواهش کنی چند لحظه تنهاتون بذاره...فقط عجله نکن...شاید با وجود اینکه علی رغم خواستت رفتارت توی ترمهای قبل احساست رو پیش اون خانوم آشکارکرده بوده ولی اون به طور جدی بهت فکر نکرده و الان حق داره فرصت داشته باشه تا تورو یه جورایی زیرنظر بگیره ومنتظر یه فرصت خوب باش تا نظرشو بپرسی ...فرصتی که دور وبرش کسی (به جز اون دوست همیشگیش)نباشه...فکرش درگیر کار مهمی نباشه و خلاصه اینکه زمانی باشه تا با آرامش وتمرکز جوابتو بده
وقتی تونستی باهاش حرف بزنی خیلی خونسرد وقاطع ازش بخواه نظرش چیه و این رو هم بگو نظرش هرچی که هست براش احترام قائلی
دلم میخواست بیشتر برات بگم اما متاسفانه کاری برام پیش اومده بایدبرم ولی قول میدم بازم بیام








علاقه مندی ها (Bookmarks)