ببخشيد وقتي من پستم رو ارسال كردم ،بعد از اون ادامه ي نظر خانم مهتاب،و نظر فيلو سارا و گل مريم عزيز رو ديدم
اينا تقريبا همون جوابهايي هستن كه از اون اول دنبالشون بودم ،البته خيلي از دوستان مثل نقاب، و baby عزيز
از همون اول به اين مطالب اشاره كردن و همينطور ساير دوستان
( ببخشيد چون من نقاب و بيبي رو از قبل ميشناختم ، خيلي ازشون ياد ميكنم ، شرمنده ، وگرنه كه همه ي شما دوستان عزيز خوب بودين )
ولي خوب كشيده شدن اين موضوع ، به يه موضوع كلي ، باعث شد كه نتونم منظورم رو درست بيان كنم و حرفم رو بزنم ، من از اون اول حرفتون رو قبول داشتم ولي خوب ميگم اين واسم مهم بود كه واسه كسي كه دوروزه اومده خواستگاري ، چه جوري صادق باشم و چه جوري همه چيز رو بهش بگم و بعدشم نترسم از اينكه آبرومو نبره !!!! و اينكه شما ميگفتين طرف حقشه كه بدونه ، و از طرفي هم ميگفتين وقتي كاملا شناختيش و بهش اعتماد داشتي بهش بگو و من اين وسط گيج شده بودم كه اگه طرف اوايل ازم پرسيد چيكار كنم ؟؟؟؟؟
كه نتيجه اين شد كه اگه ديدم واقعا اين مسئله واسه طرفم مهمه كه خوب لازم نيست حقيقت رو بهش بگم ، بلكه خودم حالا به يه بهانه اي به طرفم جواب منفي ميدم تا مجبور نباشم خصوصي هاي زندگيمو بهش بگم در حالي كه ميدونم اون نميتونه تحمل كنه ،پس از همين اول خودم تمومش ميكنم
اگه طرفم براش مهم باشه ، همون اول ميپرسه ، نميذاره بعد از يكي دوماه بپرسه ، ولي اگر هم بعد از يكي دوماه ازم پرسيد ، اگه من واقعا ميپسنديدمش و ميخواستم باهاش ازدواج كنم و ميدديم باهاش جورم و البته ايشون هم قابل اعتماد هست ، مسئله رو بهشون ميگم
اگه ميديدم چندان قابل اعتماد نيست كه خودم تمومش ميكنم
خيلي ممنون از راهنمايي هاتونهمينطور كامران عزيز كه الان پستتون رو ديدم
![]()







،و نظر فيلو سارا و گل مريم عزيز رو ديدم

علاقه مندی ها (Bookmarks)