به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 62

Threaded View

  1. #20
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 23 تیر 89 [ 22:29]
    تاریخ عضویت
    1388-11-15
    نوشته ها
    10
    امتیاز
    2,620
    سطح
    31
    Points: 2,620, Level: 31
    Level completed: 14%, Points required for next Level: 130
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    45

    تشکرشده 50 در 9 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: نمی خوام ازش جدا شدم!

    سلام دوستان. تو این مدت اتفاقات زیادی افتاده.
    بعد از اولین بار که دیدمش خانومم دوباره می ره سرکار. مادر خانومم می گه خیلی بهتر شده. خودشم یه بار گفت حرف زدن با تو خیلی ارومم کرده, در مورد بچه فقط با تو می تونم راحت حرفمو بزنم.
    از نظر ظاهری هم مشخصه روحیه اش بهتر شده.
    الان جوابمو میده و حاضره ببینتم ولی سر حرفش برا طلاق هست.
    13 اسفند عروسی یکی از دوستای نزدیکمون بود. به دوستش گفته بود اصلا حوصله مهمونی و شلوغی ندارم ولی دوستش انقدر اصرار کرد که بلاخره اومد. منم دعوت داشتم البته جدا از هم اومدیم عروسی.
    دوستامون میدونن می خواد طلاق بگیره ولی دلیلشو نمی دونن. با دوستامون سر یه میز نشست منم که اومدم رفتم پیششون. خیلی باهام سرد و بی تفاوت بود حتی از زمانی که تنها با همیم هم سردتر باهام برخورد کرد. قبلا توی جمع خیلی هوامو داشت, خیلی بهم توجه میکرد. این رفتاراش برام دردناکه.
    دوستامون خیلی سعی کردن یه کاری کنن که بهم نزدیک بشیم ولی اون خیلی بی اعتنا به من بود.
    یکی از بچه ها از قبل از ازدواجمون تعریف می کرد. از اینکه من چقدر دنبالش بودم,چه قدر عاشقش بودم ولی اون اروم نشسته و بعضی وقتها فقط یه لبخند می زد.
    اونشب همه سعی کردن بیشتر از ما حرف بزنن ولی اون هیچی نمی گفت.
    هرچی ازش خواستم باهم برقصیم گفت حوصله ندارم.
    شبش هم چون من زیاد حالم خوب نبود منو رسوند خونه و خودش با اژانس رفت خونه اشون. بهش گفتم خیلی خوشگل شده, گفتم شبو بمونه خونهء خودمون قبول نکرد. چند بار اومدم جلو ولی نزاشت بهش نزدیک بشم. بهش گفتم می خوام با زنم س.ک.س داشته باشم گفت دیگه هیچوقت نمی خواد باهام باشه.
    اینم بگم یه بار تو این مدت اومده بود تا اتاقو جمع کنیم ولی اصلا نتونست بیاد داخل خونه فقط ماشینشو از داخل پارکینگ برد ولی این دفعه تا اژانس بیاد توی خونه منتظر موند. تو این فاصله سر به اتاقا میزد و همه جا را دید.
    فرداش خبر رسید که پسرعمه خانومم به یه طریقی ازش خواستگاری کرده. قبل از ازدواجمون پسرعمه اش می خواستش. بعد از ازدواجم ارتباطشون با این پسرعمه و عمه قطع شده بود. البته عیدا خانومم می گفت باید بریم دیدن عمه ام اگرچه اونا برا بازدید نمی یومدن.یه بارم عمه اش عمل کرد برا دیدنش رفتیم.
    حالا بعد از 6 سال که باهم ازدواج کردیم و حتی داشتیم بچه دار می شدیم پسر عمه اش تا فهمیده با هم مشکل داریم با کمال وقاحت اومده از فرصت استفاده کنه.
    خیلی اعصابم بهم ریخت. رفتم خونه شون, کنترل خودمو نداشتم پدرشم بود گفتم مردیکه غلط کرده اومده خواستگاری زن من. پدرش گفت زنت بود. دیگه مسائل دختر من به تو ربطی نداره.
    گفتم هنوز زن رسمی و قانونی منه, منم طلاقش نمی دم. باباش گفت اینجوری فقط وقت خودتو و ما را تلف می کنی. اخرش که چی دختر من نمی خواد با تو زندگی کنه, بچه شو که کشتی می خوای چه بلایی سر خوش بیاری تا خیالت راحت شه.برو خدا رو شکر کن ازت شکایت نکرده.
    بعد خانومم اومد طرف من. به باباش گفت مسئله منو امیر اصلا ربطی به بچه نداره. امیر هیچ ربطی به افتادن بچه نداره. به باباش گفت رامین خیلی بیجا کرده اومده خواستگاری من. من تا طلاق نگیرم هنوز زن شوهر دارم, بی خود از کارش دفاع نکنید.
    به من گفت تو برو خونه تا بعد من خودم بیام با هم حرف بزنیم.
    2 ساعت بعدش اومد خونه و به من گفت امیر احترام خودتو نگه دار. نباید می یومدی خونه ما داد و بیداد می کردی. بهش گفتم خیلی حالم گرفته شد تا فهمیدم ازت خواستگای کرده ولی گفت اون هر کاری کرده تو حق نداری دعواشو با من بکنی.
    بهم گفت خیالت راحت تا ازت طلاق نگرفتم قول می دم به کس دیگه ای فکر نکنم.
    بعدشم رفت تو اتاق بچه و گفت بیا تا اینجام با هم اینجا را جمع و جور کنیم.
    وسط کار خسته شد رو زمین دراز کشید گفتم می خوای بری رو تخت بخوابی گفت نه همین جا راحتم براش یه بالش اوردم و سرمو گذاشتم رو بالشتش و کنارش خوابیدم هیچی نگفت ولی نزاشت بغلش کنم. بعد دست کشیدم تو موهاشو بهش گفتم می خوام زودتر بچه دار شیم تا این مصیبتا یادمون بره. هیچی نگفت دوباره گفتم می خوام مادر بچه ام تو باشی. بعدش گفت دیگه نمی تونم باهات باشم, گفت هر کاری می کنم همه چیزا فراموش کنم نمی تونم. گفت دیگه نمی تونم اون احساس سابقو بهت داشته باشم.
    بهش گفتم یه فرصت بده تا همه چیزا جبران کنم. گفت امیر دیگه نمی تونم روت حساب کنم. گفت من از پس زندگی خودم برمیام ولی فکر می کردم اگه یه موقع کم بیارم می تونم به تو تکیه کنم ولی تو همون موقع که بهت احتیاج داشتم پشتمو خالی کردی.
    هر چی ازش پرسیدم منظورت از این حرف چیه, من کی ولت کردم جوابو نداد.
    بعد پاشد گفت بیا به کارامون برسیم. موقع رفتن ازم پرسید با خونه می خوای چیکار کنی, می خوای بفرشی؟(3 دانگ خونه مال خانوممه.)
    گفتم می خوام منتظر بمونم تا خانوم خونه ام برگرده, دیگه هیچی نگفت.
    تو این یه هفته هم چندبار زنگ زدم ببینم با پسرعمه اش چیکار کرد میگه تو کاری نداشته باش خودم می شونمش سر جاش.

  2. 10 کاربر از پست مفید koloni تشکرکرده اند .

    koloni (چهارشنبه 16 فروردین 91), سوده 82 (شنبه 05 مهر 93)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 09:13 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.