سلام به همگی
امروز بعد از چند ماه دوباره برگشتم پیش شما دوستای خوبم نمی دونم باید بگم پیروز شدم یا نشدم فقط اینو میدونم که دیگه از فرار کردن خسته شدم می خوام از لاک خودم بیام بیروم خیلی وقته که سعی میکنم از مکان های عمومی و کلا همصحبت شدن با کسی دوری کنم ولی به اصرار مامفرد عزیز اومدم تالار البته خیلی وقت بود که بهم میگفت بیا حال و هوات عوض میشه ولی من حتی زمانی که میدیدم داره تو تالار می چرخه از کنار سیستمش دور می شدم تا چیزی نخونم
دلم برای همتون تنگ شده بود ولی احساس میکردم باید با دست پر برگردم و حالا تهی شدم و به نتیجه ای نرسیدم و خبر خوشی ندارم که بخاوم بهتون بدم تا خوشحالتون کنم
خاطرات زیادی از تکتکتون داشتم از شاد و روزن و الینا و طراوت و ماندگارو قلب سفیدو مردمک و گلپر و دانه و برادر خوبم سورنا که خیلی بهم کمک کرد و چکامه و نازنین و گرد آفرید و نقاب و گل مریم و دانه عزیزم و دیجیتال من و مهات و... همه ی کسانی که ذهنم یاری نمی کنه
یه تشکر ویژه دارم از مدیر همدری عزیز که به من لطف کردن و عضویت منو فعال کردن تا بتونم باهاتون حرف بزنم گویا پرداخت مشکلی داشت وایشون به من لطف کردن و موقتا منو فعال کردند.
و اما برادر خوبم بیبی عزیز
از اینکه این مدت جویای حالم بودین سپاسگزارم این پست که در زیر از خودتون نوشتم فکر میکنم گویای همه چیز باشه این داستان خیلی رو من تاثیر داشت
بیبی عزیز من طناب رو بریدم و منتظر کمک خدا هستم
نوشته اصلی توسط BABY





پاسخ با نقل قول




علاقه مندی ها (Bookmarks)