
نوشته اصلی توسط
koloni
ممنون از لطف و توجهتون.
من قبول دارم اگه کارم به اینجا رسیده مقصر خودم بودم, قبول دارم که طرز برخوردم باخانومم درست نبوده ولی اینکه بعضی از دوستان دلایل منو برای این طرز برخورد بی جا می دونن جای تعجبه. فکر کنم دلایل کافی برای به وجود اومدن این مشکل بوده. تنها اشتباه من این بود که با مشکلمون درست برخورد نکردم.
نمی دونم اقایونی که می گن اینا جز محاسن یه زنه مجردن یا متاهل.ولی می دونم جایگاه زن و مرد با هم فرق می کنه. من تا حالا هیچ جا نشنیدم یه خانوم تا این اندازه برای روابط جنسی مشتاق بوده. تا بوده حرف از امتناع و ناز کردن خانوما بوده. نمی دونم اقایون تجربه اینو داشتن که خانومشون, ناموس و عزیزشون برای روابط جنسی چونه بزنه. خیلی حس تحقیرامیزیه. من از خانومم حرف می زنم, نه دوست دختر یا معشوقه. از یه رابطه محکم و مقدس, نه یه رابطه هوس الود. زن مقدس ترین عضو یه خانواده است. من بهترین چیزی که تو زندگیمون بود را عشق و محبت میدونم ولی اگه این سوال را قبل از این جریانا از خانومم می پرسیدم میگفت بهترین لحظه های زندگیمون موقعه سکسه. ابن حرفا را خیلی راحت و بدون هیچ خجالتی میزد.
من این سالها صبر کردم تا شاید با گذر زمان اروم تر بشه شاید پخته تر بشه و بفهمه چه جوری رفتار کنه ولی تغییری بوجود نیومد.
با همه این حرفا من خانومم را دوست دارم و همه جوره قبولش دارم. گناه من بی توجهی به احساسات خانومم بوده که الانم دارم تاوانشو می دم.
بعضی دوستان گفتن با سماجت برای دیدن خانومم جلو برم. من قبلا هم این کارا کردم رفتم خونشون ولی نمی یاد منو ببینه. خانوم من اگه کاریو نخواد نمی کنه. تو این چند سال حساب منو از عالمو ادم جدا می دونست برای همین تا حالا این روی لج و لجبازیشو ندیده بودم ولی انگار حالا دیگه براش یه غریبه ام. بقول خودش اگه چیزیو بخواد بدستش می یاره ولی انگار دیگه منو نمی خواد.
قراره مادر خانومم کمک کنه تا بتونم باش صحبت کنم. تموم امیدم به این قراره تا بتونم ازش معذرت خواهی کنم البته اگه اون منو ببخشه. اگه نتونم دلشو بدست بیارم عالمو و ادمم واسطه بشن بام زندگی نمی کنه. قبلا خیلی خوشحال می شدم که دیگران رو زندگیمون تاثیر نمی زاشتن. تصمیم گیرنده همیشه خودمون بودیم.من و همسرم. حالا که دیگه منو به حساب نمی یاره, نظرات دیگرانم روش تاثیر نمی زاره کاریو می کنه که خودش بخواد.
انگار تموم خوبیاش داره برعلیه خودم استفاده میشه.
خانوادم می رن دیدنش. رفتارش با اونا مثل سابقه. هنوز مادرمو مامان صدا می کنه ولی میگه ما از هم جداشیم بهتره.
قبلا با یه شاخه گل خوشحال می شد. انگار دنیا را بهش داده بودم. گلو خشک می کرد می زاشت تو اتاقمون. حالا با هیچی نمی تونم خوشحالش کنم. براش هدیه خریدم تا وقتی دیدمش بدم.سرو وضعم همیشه خیلی براش مهم بود باید از این قیافه افسرده در بیام. نمی دونم دیگه باید چیکار کنم تا نظرش عوض شه.
مادرخانومم دوست داره اشتی کنیم.مشاورم بهشون گفته کمکم کنه تا باهم حرف بزنیم.
نمی دونم دیگه باید چیکار کنم که برگرده سر خونه زندگیش. خیلیا به زندگیه ما حسرت می خوردن. اگه اون بخواد دوباره می تونیم همون زندگیو داشته باشیم.
این روزا اصلا حالم خوب نیست انگار اعتماد به نفسمو ازم گرفتن. وقتی کنارم بود خیلی احساس غرور می کردم. وقتی یه جای کارم می لنگید انقدر ازم تعریف می کرد که باورم بشه من بهترین مرد دنیام با یه اشتباه کوچیک. حالا اصلا انرِِِژی و اعتماد به نفس ندارم.
یکی از دوستان پرسیدن قبلا با مشکلات چه جوری برخورد می کردیم. قبلا با هم حرف می زدیم خیلی زود مسئله حل می شد. اصلا هیچ وقت کارمون به کش مکش نمی کشید. هر وقت از کار اون یکی ناراحت بودیم می گفتیم. رفع سو تفاهم می شد بعدشم با یه معذرت خواهی تموم میشد. یکی از خوبیاش همین بود که اگه اشتباه می کرد راحت عذر خواهی می کرد.
اصلا قهرمون به دو روز نمی کشید سریع حلو فصل می شد. اهل ناز کردن و قیافه گرفتن نبود. نمی دونم حالا یه دفعه چرا اینقدر عوض شده.
به نظرتون وقتی دیدمش چیا باید بگم تا نظرشو عوض کنه؟
یه سوال دیگه اگه من نخوام طلاقش بدم می تونه طلاق بگیره؟
علاقه مندی ها (Bookmarks)