
نوشته اصلی توسط
koloni
واقعا ازتون ممنونم که اینقدر به مشکل من توجه می کنید.
من از خودم خجالت می کشم که جواب این همه خوبی خانومم را اینجوری دادم.
این روزا بیشتر وقت دارم با خانواده ام باشم. وقتی زندگی خواهر و برادرام را با زندگی خودم کنار همسرم مقایسه می کنم بیشتر حسرت اون روزا را می خورم.
وقتی می بینم زنای دیگه همیشه دنبال یه نفر می گردن که معایب شوهرشون را بشمرن یاد زن خودم می یوفتم که هیچوقت از من پیش کسی انتقاد نمی کرد.حتی حالا که می خواد ازم جدا شه ازم بد نمی گه.
می دونم خیلی بد کردم. نباید این مسئله را اینقدر بزرگ می کردم.
انگار ادم تا نعمتایی را که داره از دست نده قدرشونو نمی دونه.
زنم خیلی خوشحال بود که بارداره. تو این چند سال بخاطر فشار کاری نمی تونستیم بچه دار شیم.
حالا هم که این جوری شد. وقتی فهمید بارداره از ازمایشگاه تا خونه هزار بار گفت من دارم مامان می شم. خیلی خوشحال بود ولی من شادیش را بهم زدم.
اگه بهم فرصت بده حاضرم هر کاری کنم تا اشتباهمو جبران کنم.
من حالشو از مادر و خواهرش می پرسم. مادرش ازش خواسته بره مشاوره ولی گفته بعد از طلاق می رم. می گه اگه اشتباهم باشه بازم می خوام طلاق بگیرم, دیگه نمی دونم چیکار کنم.
قراره مادرش را ببرم پیش مشاورم. مشاورم می خواد با مادرش صحبت کنه تا ببینه وضعیتش چه جوریه.
زیاد نمی تونم برم خونشون. پدرش هیچ وقت ازم خوشش نمی یومد. فکر می کنه من برا دخترش کم ام. حالا که این جوری شده که دیگه اصلا چشم دیدنمو نداره. پدرش با طلاق موافقه.
من خیلی سختی کشیدم تا بتونم باش ازدواج کنم, حالا دارم از دستش می دم.
علاقه مندی ها (Bookmarks)