قلب من می سوزد!
چشم من می بارد
نفسم با کمک هق هق غم می آید
حس من سرگردان
که نداند به کجا چنگ زند
جان من بی جانان
قفس بی نفس عالم را
ضربه ای تنگ زند
خسته ام, بی خود و خار
خسته ی یک خواهش
بی خود از خود بودن
و زهجران"عزیز"
گشته ام کوچک وخار
می دمد هر لحظه
نفس رنجی سخت
به رخ خاموشم
گوییا رنج پیامی دارد
که به نجوای بلند
می کشد بر گوشم
وعده ی خوشبویش
می کشد این قدم سست مرا در کویش
ونمی دانم من
که برنجم از رنج
یا شوم همسفر و همراهش؟







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)